خاطرات زندگی

تحربه یک عمر که به قیمت کل زندگی تمام میشود،اسفا که پایان این تجربه ..بس دردنا ک وپرازحسرت است

به مناسبت هفدهیمین سالمرگ ببرک کارمل

به مناسبت هفدهمین سالمرگ ببرک کارمل

گذارش از مراسم تدفین متوفی درشهرحیرتان

 

بازهم به حساب تقویم وقایع تاریخ سرزمین ما افغانستان عزیز!

 یکسال گذشته در همین روز ها نبشته داشتم تحت عنوان از کاخ تا کانتینر !

مقاله ازکاخ تا کا نتینر د رداخل وخارج افغانستان خوانند های زیادی داشت ، ازموافقان تا مخالفان ،هریک با برداشت های متفاوتی که داشتند بنده رامورد سرزنش وتهمت وافترا ویا تشویق وترغیبب قرارد ادند ولی آنچه را من میخواستم بگویم این بود که ببرک کارمل به عنوان رئیس جمهوروشخص اول  مملکت ورهبریک حزب  با آن همه صلاحیتی که داشت  دزدی نکرد و برای خودش وخانواده اش ثروت اندوزی نه نمود و سرمایه های ملت را به خارج از  افغانستان انتقال نداد، زیرا  آنچه که مارا رسواکرد و آبروی ملت مارا در سطح جهان بباد داد همین دزدی ها وخیانت های بی حد وحصر برادران وهم سنگران وهم فکران ما بود که یک شبه از گدائی به ثروت قارونی دست یافتند وملت بیچاره ما را به روز سیاه نشاندند  امروز دولت کرز ی به عنوان فاسدترین دولت درسطح جهان معرفی شده است و در این بی عزتی جایگاه اول در کل جهان را  دارد ، جالب است که دو تا شاه دزد  ومهره اصلی خیانت وجنایت  و دزدی، آن هم بارقم درشت  چند صدملیون دالری که  یکش براد کرزی رئیس جمهور ودیگرش برادر معاون اول رئیس جمهوری  کشور میباشند ، مگر جناب معاون رئیس جمهور که است ،یکی از بزرگان مجاهدین که بگفته خودش  بنام خدا جهاد کرد و بنام خدا هم دزدی وغارت نمود وکسی را هم توان نیست که بگوید چرا این همه بی انصافی! زیرادزدی وخیانت هم حد واندازه دارد !!

  درنتیجه این دزدی ها و غا رت ها ست  که این آقایون امروز  زندگی ونجات خودرا در امضاء توافقنامه امنیتی وحضور نیروها ی آمریکائی درافغانستان  می بینند، که اگر خدای ناخواسته این توافقنامه امضا نشود! وعساکر آمریکائی کشورمارا ترک کنند  از جناب مارشال گرفته تا دکتور و  استاد همه  یکباره سکته میکنند وجان به جان آفرین میسپارند   ، من از این لحاظ روی این خصوصیت جناب کارمل زیاد تاکیدداشتم ودارم ،چون درد و فلاکت مردما امروز ناشی از همین دزدی های بی حد وحصر میباشد  که  اگر ما دزدی نمیکردیم و اموال واملاک مردم ودولت را غصب نمی نمودیم ، یقینا  امروز دزدی وخیانت وغارت اموال بصورت فرهنگ وامرعادی  برای بقیه مردم ما  در نمی آمد  و به این روسیاهی نمی افتادیم که نذر ونیازی وحلوای شب جمعه وختم قرآن و مناجات نصف شب ودعای  سحر! برای آینکه   که خدایا در دل اباما رئیس جمهور آمریکا رحم بانداز که دلش برای ما بسوزد و عساکر خودش را برای بیست وسی سال دیگر از افغانستان خارج نکند تا ما به راحتی به غارت وچپاول هم چنان  ادامه دهیم  و برمردم گرسنه وفقیرودردمند افتخاربفروشیم...

ولی گذارشی را که  میخواهم ازمراسم تد فین  ببرک کارمل درشهرحیرتا ن  خدمت خوانندگان عزیز تقدیم کنم قرار ذیل است .

 هفده سال قبل ازامروز ببرک کارمل در اثرمریضی طولانی در شهرمسکو روسیه جان باخت ،جسد ش را برای دفن خاک  به شهرحیرتان انتقال دادند تابوتش در مرکز صحی شهر حیرتان  قرارداشت، در آن روز ها وضعیت پادشاه گردشی در افغانستان حاکم بود، مملکت  ما سه پادشاه داشت بادشاه اولی  جناب استاد برهان الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی بود  که قدرت را به زور لشکر وسلاح  وپول  دسیسه(شورای حل وعقد) برای خودش نگهداشته بود، بادشاه دومی جنرال عبدالرشید دوستم بود که  به عنوان رهبر ملیشائی ازبک درزمان حاکمیت کمونیست ها درافغانستان، توسط روسها ایجاد گردیده بود ودرشمال افغانستان  قدرت را دردست داشت ،پادشاه سومی ازبرادران ناراضی ،جناب گلب الدین حکمتیاربود  که دررقابت با احمد شاه مسعود  در چهار آسیاب کابل  سنگر داشت وکابل را با فیرموشک وراکت های  های کور وبی هدف مورد حمله قرار میداد  این سه بادشاه هرکدام نوت بانک  و اسکناس های  چاپ خودشان را داشتند که هرسه نوع اسکناس در بازار اقتصاد کشور مو ردمعامله قرار میگرفت !!

شهرک حیرتان  که از بندرگاهای مهم زمینی افغانستان وتاجکستان است در آن زمان کاملا تحت سلط  جنرال عبدالرشید  دوستم ملیشای ازبک قرارداشت  و این هم چانسی بود برای چپی های طرفداران  کارمل و داکتر  نجیب الله  آخرین رئیس جمهور کمونست کشور وبقیه کسانکیه زندگی درسایه حکومت بی سایه مجاهدین را خوش نداشتدد  و با فراراز  مصیبت جنگ ها ی خانمان سو ز وراکت باران کابل به شهر مزار شریف پنا ه میبردند .ودرنهایت جائی هم  برای برگشت تابوت جسد ببرک کارمل متوفی!!

من به عنوان یک آدمی که کارمل  را ازنظر فکری میشناختم، درمراسم تدفین وی         د رانتظار دیدن تابوت آن مارکسیست انقلابی  لحظ شماری میکردم ، من تا آنوقت فکرمیکردم که تابوت مرد انقلابی مارکسیست حتما با پرچم سرخ دوران حاکمیت  او درکشور پوشیده است وباشعارهای ضد امپریالستی که وی بدان گلوها پاره نمود ه بود،مزین گردیده است  و احیانا عکسی از رفیق ورهبر بزرگ زحمت کشان جهان  ولادیمر ایلچ لینن ، در سمت چپ تابوتش  قرار خوهد داشت ، د رهمین فکر وذکر  بودم که دربازه مرکزصحی بازشد و  تابوت بیرون آمد  در اولین نگاه متوجه شدم که از پرچم و رنگ سرخ و  عکس لینن و نشان داس وچکش  خبری نیست،  کمی تابوت به زمین نزدیک شد  دیدم برر وی تابوت پارچه سبزرنگی افتیده است که آیه های قرآن را با خود دارد ،بادقت بیشتر نگاه کردم  چشمم به آیت الکرسی همان آیه ناب وبس زیبا ، آیه که  بیان گر عظمت خدای این هستی است،  سوره الا اخلاص که اهمتیش نصف قرآن است  و ازیگانگی و تو حید وبی همتائی ذات باری تعالی سخن، میگوید ،افتاد،  چند ثانیه گیچ شدم و درخودم  فرورفتم  گفتم خدایا چه می بینم باورم نمی شد که تابو ت یک آدمی بی دین  و بی خدا ومارکسیت  که تمام عمرش رابرای مقا بله  با این آیه  ها و این کتاب بنام قران  سپری کرده است  ،امروز این چنین باشد   من که ا زمدعیاان  اسلام و مومن به کتاب قرآن بودم ، برای چند ثانیه  رگ غیرتم جنبید  به یاد گفته معلم شهید داکتر علی  شریعتی افتیدم که دریکی نبشته هایش اززبان دختر ی به پدرش، میگوید ای پدر اگر کسی با این گودی ها واساب بازیهای  کودکانه من این چنین بازی کند که با کتا ب شما (قرآن )بازی میکنند، من اجازه نمی دهم ،بر اشفته میشوم ولی من بینم که دیگران کتاب شمارا چطورتوهین میکنند و کتا ب شمارا چطورمور بازی وفریب قرار میدهند ولی شما به عنوان یک آدم مسلمان ومومن اصلا درد تان نمی گیرد و درحد من کودک هم غیرتی نمی شوید وبرای کتاب تان درحد گدی و اسباب بازی های من هم اهمیت قایل نیستید !!.

 میخواستم فریاد بزنم که آی کمونست ها چرا به دین وقرآن و خدای ما توهین میکنید ، شما که به این کتا و آیه هایش ایمان ندارید  چرا مردم را فریب میدهید  بعد ترسیدم گفتم اینجا حیرتان است سرزمین ملیشاهای دوستم ازبک ،از پیروان جاهل وخون آشام و ازمریدان متوفی  ببرک کارمل ، به خدا زبان بازکنید به نرخ روز کتک میخورید ، و شاید هم درکنارهمین کارمل یکجا دفن شوید ! زبان زیردندان نگهداشتم و منتظر ماندم که  آخر کار چه میشود . تا بوت رابه عمارت دیگری بردند  دقیقا ندانستم کجابود شاید هم به محمود بریالی برادرکارمل  ارتباط داشت برای احترام وسط اطاق بزرگی قراردادند فقط چند تا از رفقای حزبی  که تعداد شان ده نفر هم نبود به رسم احترام  سرتعظیم فرود آوردند  و بقیه  افراد نظامی حزبی و ملیشائی مربوط به دوستم تعدادزیاد  هم کسانی که اصلا از دنیا خبرنبودند  ازکنارتابوت میگذشتند و حتی به جانب تابوت نگاه  هم نمیکردند  این مراسم چند دقیقه طول کشید و لی بازهم صدای تلاوت قرآن سوره یا سین  و آیه در مور د سرنوشت کسانیکه انبیاء ور سولان خدار تکذیب کردند درقیامت به عذاب سخت  الهی دچا ر میشوند،  را با صدای بلند بر جسد بی روح بیچاره کارمل قرائت میکردند،  با خود میگفتم خدایا براستی که ما بر کتاب تو، توهین کردیم واین کتاب حق دارد که در قیامت ازما به نزد تو  شکایت کند.

تابوت به منزل وخانه که شخص کارمل در آن زندگی میکرد منتقل شد، خانه کوچکی بود  ومیتوان گفت خانه نبود همان کانتینر منتها به شکل مرتب .

 خانم ها ی مربوط به اعضای خانواده ودوستان حزبی منتظر ادای احترام به جسد بی جان رهبرفقید شان بودند ، تابوت را وسط اطاق گذاشتند رویش را بازنمودند  فریاد خانمی که آوای پدررا سرمیداد برفضای اطاق پی چید آن صدا  بر روحم تاآثیرگذاشت ومن هم  اندوهگین شدم گویا ایشان دخترکارمل بودکه پایان زندگی  و مرگ پدررا مشاهد ه میکرد، برای هرفرزندی دیدن جسد پدر که راهی زیرخاک شدن باشد  درد ناک و وطاقت فرساست ، خانم ها بیشتر ازمردان متا ثربودند و با اشک وناله با رهبر شان وداع کرند خیلی دلم میخواست که بادخترش گفتگوی بیشترداشته باشم و از پایان زندگی محرومیت ها  وتنگدستی  ها وزندگی در یک شهرک درکنا مشتی ملیشای دزد و سفاک  از او سخن ها بشنوم  ولی متا سفانه امکان چنان فرصتی وجود نداشت .

مراسم  ادای احترام  خانم ها، در همان خانه کوچک مربوط به کارمل چند دقیقه طول نکشید که تابوت را دوباره به جایگاهی که برای ادای نماز جنازه در نظرگرفته شده بود انتقال دادند جمعیت زیادی  جمع شده بود بیشترین شان بازهم ملییشاهای نظامی ومردم محله در شهرک حیرتان  همه  از خدا باوران و بی خدایان و حزبی وغیرحزبی  کنارهم ایستادند  تا  برای ادای نماز جنازه بانک الله اکبر بلندنمودند وبعد از حمد وثنای پرودگار ودرود به رسول برگزیده اش محمد مصطفی (ص) برای میت  بی رو ح وجان، خوابیده درتابوت حاضر دعای طلب مغفرت کنند که( خدایا زنده های مارا باایمان نگهدار و اموات ومرده های مارا با ایمان از دنیا ببر)  که معنی ومفهوم این دعا هم به حال واحوال میت و جمیعیت همراه که اکثرازرفقای مارکسیت و به اصطلاح عامه از ملحدین بودند جور نمی آمد . ومن تا کنون ندانسته ام که چرا کمونست های هم وطن ما از کلمه ملحدین به شدت متنفراند و با  شنیدن این کلمه به سرعت بر آشفته مییشوند!

نمازجنازه  با امامت یک آدمی که دیگران وی را مولوی صاحب خطاب میکردند اداگردید  وبعدا مراسم دوره و تقسیم پول کثیف بنام اسقاط اجراشد این بخش از مراسم بسیار تکان دهنده و دردناک بود ،  توهین    به کتاب خدا بنام قرآن  توهینی به مراتب بد تر از دشمنی کارمل و رفقای مارکسیت وی به این کتاب،  تو هین از جانب دوستان ومدعیان مومن آن هم آن بنام ملا ومولوی درمقام رهبری دینی   که به  کتاب خدا صورت گرفت،  لرزه به جان هر انسان مومنی می انداخت در این مراسم کتاب خدارا دربرابر ثمن قلیل و مشتی پول( دوستمی ) معامله کردند و اسمش را دوره  گذاشتند ومن نمیدانم که این سنت وطریقه جاهلی و ضداسلامی ازچه زمانی وارد این دین گردیده است .توضیح مختصر این مراسم بنام دوره اسقاط چنین است  :

وقتی نماز جنازه تمام میشود ملاامام با جمعی ا زطالبان وگداها  وفقرا ومستمندان اهالی به دور هم می نشینند  وارث مرده قبلا مقداری پول را همراه با اشیای  بی ارزش مانده از میت به داخل دستمالی قرارداده وبرروی قرآن می پییچند و بعدا آن را بصورت دورانی برای کسانی که نشسته اند هد یه میکنند هرکدام از کسانی که دردوره اسقاط نشسته اند بسته پول و  قران را می گیرند و می بوسند ودوباره برمی گردانند  این کار حد اقل سه بار تکرار میشود ودر نهایت آن رابه نزد ملا امام می گذارند جناب ملا دستمال را بازمی نمایدوشخص تقسیم کننده پاکت پولی را که بیشتر از دیگران میباشد خدمت ملاامام  تقدیم مینماید  و بقیه پول هم بین بقیه کسانی که در دوره نشسته اند  تقسیم میشود ،غرض از تقسیم پول در دوره را، این  طور بیان میکنند که این پول به  عنوان جبیره وکفاره  دربرابر گناهان و عبادات و  روزه نمازهای که ازجانب میت دردوران زندگی اش سهوا ادا نشده است مییباشد و از خدای رحمان میخواهند که گناهان میت حاضررا در برابراین صدقه وخیرات مو رد عفو قراردهد !!

 البته دوره قرآن بعد از نماز جنازه که اکثردرکشورما رواج دارد هیچ منبع ومدرک فقهی و اسلامی ندارد ودرواقع بدعتی است که وارد  دین گردیده است  چون درین بدعت حد اقل منافع ملا ها وامامان مساجد نهفته است علی الرغم بی اساس بودن این عمل خلاف تا کنون در اکثریت  مناطق از کشورما  هم چنان ادامه دارد  ولی جالب است که این عمل مزخرف بی اساس د رپایان جنازه ببرک کارمل مردی که درتمامی عمر67 سالش یکبار هم نماز نه خوانده  است  و اصلا بدان ایمان نداشته است انجام پذیرفت ! .

پایان عمرببرک کارمل در واقع افتضاح ایدیولوژی مارکس وملا د رافغانستان  بود که پیروان مارکس بیچاره  به پای ملاامام بی سواد بی حیثیت زانو میزند واز ملاامام میخواهد که برتابوتش دعا کند وقرآن  بخواند تا حلالیتی برای دفن شدن زیرخاکش پیداکند!! .  افتضاح ملا هم اینکه جناب شان با وقاحت وبی شرمی  برتابوت کسی که سالیان سال بنام ملحد وکافربرخلافش تبلیغ وجهاد نموده ،با طمع گرفتن مقداری پول، آیه قرآن میخواند و قرآن، کتاب خدارا را در برابر ثمن قلیل با بی حرمتی تام به معامله میگذارد، با خودم گفتم این همان ملائی  بود که کارمل بیچاره ازشنیدن موعظ ومنبرش کافرشد و  باخدا ورسول وملائکه  اصلا باتمام به معنویت رابط داشت یکسره قهر کر د ،پناهنده مکتب مارکسیم شد  وکارش به اینجا رسید ! واین همان  ملا بود که اورا تکفیر کرد وبعد ا مردم را به جهاد در مقابلش  دعوت نمودهزاران هزاررفیق و پیروش را کشت ،هزاران باب مکتب را به نام مراکز ضلالت وکفرآتش زد،مال واوال شان را به غنیمت گرفت  و باز این همان ملا است که پول های جع شده رفقا ی این بیچاره را  به جیب میزند و برتابوتش قران میخواند   و می خندد  ،گفتم به خدارهائی از دست این ملا کار سهل وآسانی نیست متا سفانه گفته ام راست شد که این هفده سال است آدمکی  معیوب جاهل بی سواد مجهول ناشناخته  بنام ملاعمر امیرالمونین  بر جمعیت کثیری از مردم بیچاره ما فرمان میراند و شگفتا که جمعی  جاهل وناآگاه ازدنیا بی خبره،به فرمان اوبا انجام  عملیات های انتحاری  و  گمان شهادت و رفتن به بهشت   درراه خدا، جان ها ی خود ومردم بیچاره  مارا قربانی میکنند !و از عجایب باورد نکردنی اینکه از این جمعیت 30 ملیونی کشور یک کسی هم سراغ نمیشود که بگوید حتی برای یکبار امیر مومنان این عجوبه زمان را با چشمان خودش مشاهده کرده است ، و سخنانی از وی شنیده است!

 آری مراسم دفین کارمل با سخنرانی  کوتاه برادرش محمود بریالی پایان یافت و فردای روز بازهم مجلس فاتحه در مسجد روضه مبارک در شهر مزارشریف برگذارگردید ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 19:56  توسط مولوی زاده  | 

ازدین پروری تا دین فروشی


از دین پروری ،تا دین فروشی!!

تجلیل از تو لد لینن و تظاهرات علمای دینی درکابل

 

 در بازار معامله وتجارت رسم براین بوده است که تاجران ومعامله گران  برای دست یابی به سود و نفع بیشتر در انتظار فرصت های  خوب و مناسب میباشند، اگر تاجری کالای داشته خودرا در زمان ومکان مناسب عرضه کند یقینا با لاترین سودرا نصیب میشود و لی در بازار معامله این نه تنها کالاهای تولیدی است که بفروش  میرسد بلکه داشته های و انباشته ها ی غیر معمول هم است که بسیار گران تر و خوب ترمورد  معامله قرار میگرد !!.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 22:11  توسط مولوی زاده  | 

از قابیل بی حکمت تا قابیل باحکمت

مظلومیت های خاموش

------------------------

خونی که مارا رسواکرد!

از قابیل بی حکمت، تا قابیل باحکمت !!

اولین شهیدگمنام در نهضت اسلامی افغانستان !

در کشمکش قدرت بین فرزندان آدم، قابیل بردارش ، هابیل  را کشت  و اولین جنایت را درتاریخ انسانیت رقم زد،کوس رسوائی قابیل همگام با مظلمومیت هابیل طنین انداز هرگوشی از از آدمی زادگان در این کره خاکی شد، باانجام این جنایت، قابیل رسوای تاریخ شد ولی برای جلوگیری ازرسوایی  بیشترش کلاغ با چهره تاریک وسیاه وآهنگ دلخراش، خودش رابه او رسانید و برایش فریب وتزویر راآموخت، کلاغ، قابیل را یاد دادکه چگونه جسد برادر مقتولش را زیر خاک پنهان کند تا بیشر رسوا نشود ، اگر کلاغ سیاه نیامده بود و آن حیله گری و پنهان کاری را برای قابیل یاد نداده بود جسد بی جان هابیل در دست قابیل می ماند  و هر جا که میرفت  بناچارآن را باخود حمل میکرد!!  ،جسد هابیل  او را به عنوان قاتل خودش دنبال میکرد و اورا مورد باز پارس قرار میداد که چرا من هابیل، من براد ر، من   فرزند آدم  ومن بیگناه را را کشتید وحیات زندگی را ازمن گرفتید!! واو هیچ جوابی برای گفتن نداشت ، قابیل نمیتوانست آن جنایت هولنا ک را فراموش کندآنطوریکه جنایت کاران  بعد ازاو هم نتوانستند جنایات کرده خودشان را به فراموشی بسپارند . ......   اگر کلاغ بدخوان به سراغ قابیل  نمی آمد سرانجام قابیل دیوانه می شد زیراوجدانش اورا آرام نمیگذاشت و اورا با تمام قوت سرزنش میکرد  ولی کلاغ مکار وحیله گر  اورا ازدیوانگی و رسوائی بیشتر نجات داد !!

آری همه جنایت کاران به کلاغ های بدسرشت ومکار نیازمند بودند که جنایات خودشان را درپناه حمایت ومشوره آنها انجام دهند  و لی با گذشت زمان دیگر کلاغ ها از مسند رهبری و مشوره ما انسانها  کنار رفتند و جای شان را  کلاغ  های انسانی ازنسل آدمی  جاگزین شدند ، حضور کلاغ های انسانی مو جب گردید، که جنایتکاران و آدم کشان، بیشتر خون بریزند و بد تر ازگذشته جنایت کنند و بیشتر ازگذشته پنهان کاری کنند و جنایت خودرا برای سالیان سال  مخفی نگهدارند .

 این بار برادر هابیل را در حضور ما کشتند وزبان مارا  بستند که حرفی برزمان نیاریم .... کلاغ اینبار از سرزمین پنجاب واهریمنانی بنام آی اس آی   سازمان مخوف اطلاعاتی نظامی گران پاکستان !!

اینبار کلاغ های پنجابی از بین نهضت اسلامی افغانستان  قابیل ساختند وبرایش  بستن وکشتن و و سربه نیست کردن را آموزش دادند که هرچه میکند سالیان سال در خفا ماند و کسی از کارش خبر دار نشود.

 قرآن کریم  دررابط با قتل نفس وکشتن انسان بیگناه بیان تکان دهنده دارد که اگر انسانی بخداو این کتاب زره هم  ایمان داشته باشد هرگزجرات انجام چنین گناهی را در فکر خود هم نمی پروراند..

  مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاء تْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ. قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ ْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ



·         از اين رو بر بنی اسرائيل مقرر داشتيم که هر کس کس ديگر را( نه به قصاص )، قتل کسی يا ارتکاب فسادی بر روی زمين بکشد ، چنان است که همه مردم راکشته باشد و هر کس که به او حيات بخشد چون کسی است که همه مردم راحيات بخشيده باشد و به تحقيق پيامبران ما همراه با دلايل روشن بر آنهامبعوث شدند ، باز هم بسياری از آنها همچنان بر روی زمين از حد خويش تجاوز می کردند

 

قرآن در این آیه یک حقیقت اجتماعی و تربیتی را بازگو می‌کند؛ زیرا، کسی که دست به خون انسان بی‌گناهی می‌آلاید، در حقیقت چنین آمادگی را دارد که انسان‌های بی‌گناه دیگری را که با آن مقتول از نظر انسانی و بی‌گناهی برابرند، مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند. او در حقیقت یک قاتل و طعمه او انسان بی‌گناه است و می‌دانیم تفاوتی در میان انسان‌های بی‌گناه از این نظر نیست

مطالب ذکرشده آیه های ازاحکام و فیصله خداوند است که درقرآن مقدس برای ما رسیده است و همه مسلمین بدون استثنا مکلف به ایمان و اجتناب ازارتکاب چنان گناهی میباشند که پایانش لعن ونفرین الهی را در پی دارد.

 وقتی انسان  به تاریخ سیاه ونکبت بار 40سال اخیرسرزمینی بنام افغانستان   نگاه میکند ،از این همه خون های برزمین ریخته انسانهای بیگناه ، تعجب میکند که اسلام وایمان این خون خواران  ومدعیان دروغین به  اسلام  وقرآن درکجابوده است  ، آیا اینها براستی ذره به کتا ب خداو روز جزا ایمان داشته اند ؟ ، آیا زره تشویش داشته اند  که روز قیامت دربرابر دادگاه عدل الهی چه پاسخی خواهند گفت ، آیا ریشه این ذلت ها و رسوائی های مامردم که در پستی و بی عزتی شهره عالم گردیدیم  ریشه درهمین خون ها ی بناحق ریخته ئی  ندارد  که با مظلومیت از دنیا رفتند و هیچ کسی هم ازناله و فریاد شان خبردار نشد ، اگر اندکی بادقت به این مظلومیت ها نگاه کنیم در آ ن لحظاتی که انسان بیگناهی شکنجه میشود و هیچ ناصرومددگاری هم به سراغش نمی آید تنها ناله اش راخدایش می شنود آن خدائی که اوراخلق کرده است واورا دوست دارد، آیاخدای آن مظلوم ، آن قوم را بخاطر همیاری و همکاری  و یا سکوت در برابر آن مظالم مورد غضب قرارنمی دهد؟!!

  و قتی بتاریخ حاکمیت سیاه چپگرایان و راست گرایان و یاهم کمونست ها و مسلمان ها در 40سال گذشته نگاه میکنم آنقدر مظلمومیت های خاموش و پنهانی در ین سرزمین واقع شده اشت که قلم از بیانش عاجزمی ماند ودر نتیجه خیانت وچشم پوشی  قلم بدستان وسبک نگری  روشنفکران  به فراموشی سپرده شده است.

 من ازاولین مظلومی که بدست برادرش کشته شد سخن میگویم شهیدی که مقام اول راداشت ،اول بودن    د رهم جا از اهمیت خاصی برخورداراست ،آدم اول، شاگرد اول، قهرمان اول، شهید اول ،همه  اول ها برای خودشان جایگاه خاصی دارند ولی این شهید که اولین شهید نهضت اسلامی بود  ،( نه آن شهدی که داودخان اعدامش کرد و اسمش شهید انجنیر حبیب الرحمان نجرابیست ) ، نه  منظورم او نیست  او اولین شهید است که بدست دشمنش کشته شد و همه کس او رامی شناسند و بر او می بالند  خانواده اش راپدرش را خویش وقو مش را همه میشناسند ولی شهید اولی که من میگویم   گمنام است  او را نه  دشمنش بلکه دوست وبرادرش، برادر فکری و اخوانیش کشت ، ازآن خاطر باآنکه او اولین شهید وکشته بدست برادر بود ،گم نام ماند هیچ جا و هیچ کس بصورت خاصی ازاو یاد نکرد ،گرچه برادران جمعیتی وحزبی  برای رسیدن  به اهداف بی ارزش سیاسی  و دنیوی خود شان  از هیچ آبروریزی بین هم دریغ نورزیدند و لی برخلاف معمول در مورد قتل وشکنجه این شهید مظلو م  همگان سکوت اختیار کردند و در هیچ جائی  بصورت واضح اسمی از وی برزبان نیاوردند  گویا به نحوی همگان در ارتکاب جنایت ، علیه او باهم شریک بودند ، و این چه درد ناک است که انسانی را برای اهداف سیاسی به غلط متهم کنند شکنجه کنند و او را بکشند و بعد هم با هزار نیرنگ و فریب مرگ  ا ورا  مظلومیت او را  خون بنا حق ریخته اورا و در نهایت قبر و زیارت او را به فراموشی بسپارند که هیچ کس او را یادنکند این نوع کشتن کشتن یکباره نیست چنین شهیدی به درازای تاریخ وتا پایان جهان هرروز کشته میشود،!!.

 این خون بناحق ریخته وقتی برزمین نهضت اسلامی افغانستان ریخت که سالیان آغازین کاربود، هنوز درخت نهضت اسلامی شاخه وپنجه پیدانکرده بود که خون یکی از فرزندانش  رابصورت بسیارناجوان مردانه برپایش ریختند و این شجره طیبه را که می رفت برای بندگان خدا میوه هدایت و رحمت نصیب کند به شجره خبیثه مبدل کردند که ثبات و قرار را از دست داد و از همان روز تا کنون از بی ثباتی وناتوانی هروز به بازوی خبیثی تکیه میکند وبه پای فرعونی سرتعظیم میگذارد ! و پایانش هم این ذلت ورسوائی شرم آوری  .. که مردم بیچاره ما رابدان گرفتار ساخت .

، آری من از آن شهید گمنامی  سخن میگویم  که مکارانه او را دستگیر کردند و ناجوان مردانه او را شکنجه نمودند و به شهادت رسانیدند، شاید هم خون بناحق ریخته او بود که مارا چنین شرمنده ورسواکرد .

روزگار ی که سردارد محمد داود قدرت را بدست گرفت ونظام جمهوری را درکشور ما اعلام کرد چپی های خون خوار بخصوص پرچمی ها دورش را گرفتند و با ایجاد وسواس بروی جوان مسلمان وبیگناهی را بنام انجنیرحبیب الرحمن دستگیر و بدون محاکمه ودادگاه اعدامش کردند، اعدام او موجب شد که بقیه اعضای نهضت اسلامی از ترس متواری گردند  و درنهایت راهی پشاور پاکستان گردیدند ، با ورود  سران نهضت بخصوص  استاد برهان الدین ربانی و انجنیر گلب الدین حکمتیار مولوی محمد یونس خالص ، مولوی  فضل هادی شنواری  به پشاور ، مقامات پاکستانی بخصوص آی اس آی  سازمان اطلاعاتی پاکستان فرصت خوبی پیداکرد که از حضور این ناراضیان ومخالفین دولت جمهوری داودخان ،کما ل استفاده را بنماید وعملیات تخریبی علیه داود خان  رادر داخل کشور طراحی نماید  که بعدازگذشت   چند ماه درتابستان 1354 عملیات نظامی در چندین ولایات افغانستان ( کنر، لغمان ، پنجشیر ، بدخشان  پکتیا..) توسط تعداد از اعضای نهضت اسلامی به رهبری انجنیر گلب الدین حکمتیار راه اندازی شود  مسئولیت رهبری عملیات را در ولایت کنر جوانی گمنام بنام انجنیر جان محمد که نام اصلی اش محمد صادق بو د ودر ولایت لغمان مولوی حبیب الرحمن  و در پنجشیر احمد شاه مسعود و درولایت بدخشان داکترمحمد عمردرولایت هرات انجنیرسیف الدین نصرت یار به عهده داشتند ، عملیات با شکست وکشته شدن تعدادزیادی از اعضای نهضت به دست نیروهای دولتی ومردم محلی پایان یافت و از جمله شرکت کنندگان عملیا ت تعداد محدودی ،از جمله انجنیر جان محمد( صادق ) و احمد شاه مسعودوانجنیر محمد اسحاق همراه بابرادش شهید انجنیر   کفایت الله وتعداد دیگر جان بسلامت بردند وبعد ازمدتی به پشاور برگشتند و جناب انجنیر گلب الدین حکمتیار را دررابط باشکست و کشته زندانی شدن تعداد زیادی از اعضای نهضت مورد سوال قراردادند ، زیرا برادر حکمتیار قبل از انجام عملیات درداخل، برنامه عملیاتی را کاملا موفقانه وانمود کرده بود که گو یا جمعی ازارتشیان ونظامیان اردوی محمد داود به رهبری عبدالکریم مستغنی که از نزدیکی وهمیاری  داود خان با  کمونست ها ناراض هستند درسالروزجشن پیروزی با اقدام نظامی علیه داودخان قدرت را بدست میگرند  و حکومت اسلامی به رهبری برادر حکمتیاررا درکابل اعلام مینمایند (شتر درخواب بیند پنبه دانه ) .

یکی از برادران  که در جلسه مهمی در رابط با همان عملیات به ریاست برادر حکمتیار شرکت داشته بود  برایم گفت وقتی برادرحکمتیار ، برای ما  نقشه عملیات را علیه داود خان تشریح  میکرد و دران باب سخن میگفت برادری بنام مولوی سلطان جان  از برادر حکمتیار خواهان تو ضیح بیشتر در چگونگی انجام عملیات شد که گویا و ضعیت کابل چه میشود ؟ جناب حکمتیار درپاسخ فرمودند برادر عزیز من بخاطر ملحوظات  امنیتی نمیتوانم بیشتر در مورد جزئیات سخن بگویم و لی شما آنقدر مطمئن باشید که کار داود خان یکسره میشود و حکومت اسلامی  به برکت جهاد و ایمان شما مجاهدین در افغانستان  مستقر میشود  گوینده داستان که اکنون هم بحمدالله  در قید حیات هستند، برایم گفت  وقتی حکمتیار به این جا رسید دفتر چه کوچک از  یادداشت هاییش را از جیبش بیرون کرد و خطاب به مولوی سلطان جان گفت  برادر برایم بگو که از بلاک ها ی مکروریان کابل  کدام یک را میخواهید که من د رهمان روز اول ورودم به کابل فرمان ملکیتش را برای جناب  عالی صاد رکنم،  شهید مولوی سلطان حان گفتند برادر ما که بخاطر بلاک مکروریان جهاد نمیکینم . هدف من این است که اردوی داود خان تکلیفش چه میشود  بالاخره ما در مقابل یک دولت میخواهیم قیام کنیم  این کار شوخی نیست !! .

بیجاره مولوی سلطان جان هم شهید شد و دیگر هرگز برادر حکمتیار را ندید!وبلاک مکروریان هم ماند!!

بعد از انجام عملیات نظامی وشکست سریع  در چندین ولایات افغانستان  ازکسانیکه باشدت وقوت تمام خواهان پاسخ از برادر حکمتیار، شدند  آ قایون  استاد برهان الدین ربانی احمد شاه مسعود ، انجنیر محمد اسحاق ، و انجنیرجان محمد بودند.

 برادر جکمتیار برای اعتراض کننده گان  پاسخی نداشتند به جز آنکه میفرمودند شما برادران  با شرکت در جهاد مسلحانه علیه داود خان  به اجر و ثواب بزرگی نایل گردیدید که شیطان با ایجاد تشویش وندامت وایجاد  سوال درذهن شما   میخواهد آن اجر و ثواب راضایع کند  ولی بهتراست که شما برخلاف شیطان عمل کنید واصلا سوال نکنید!!

 با تو جه به مخالفت استاد برهان الدین ربانی با انجام عملیات نظامی علیه داودخان ، از اول و شکست عملیات نظامی برادر  در داخل و زنده برگشتن تعداد اندک از افراد مهم و سرشناس نهضت به پشاور  ، برادر حکمتیار خودرا در تنگ نا احساس نمود و برای خاموش کردن صدای مخالفت با عملیات نظامی تصمیم گرفت که مخالفان خودش را یکی پشت سر هم ازصحنه روزگار بردارد و  سربه نیست کند ، بخصوص که در آن روزگار مقامات آی اس آی با قوت تمام از جناب برادر حکمتیار حمایت کامل و بدون قید و شرط مینمود ، درهمین راستا بودکه  انجنیر جان محمد فرمانده عملیات نظامی و لایت کنررا دستگیر نمودند و در قلعه بالا حصار پشاور زندانی کردند ، انجنیر جان محمد برای چند ماه در اختیار آی اس آی زندانی ماند  ، برادر حکمتیار و آی اس ای از جان محمد میخواستند تا بگوید که برای داود خان در پشاور جاسوسی میکند و در هسته جاسوس استاد برهان الدین ربانی به عنوان رئیس و احمد شاه مسعو د و انجنیر محمد اسحاق وانجنیر کفایت اله از همکاران این شبکه جاسوسی درپشاور میباشند ، براد رحکمتیار میخواست با بدست آوردن چنین اعترافی از انجنیر حان محمد تمامی (مخالفین )اعضای شبکه را به     شمو ل استاد برهان الدین رباین و احمد شاه  مسعود و انحننیر محمد اسحاق  سر به نیست کند و برای همیش خاطر میارکش را از مخالفت و مخالفین آرام نماید ، ولی بیچاره انجنیر جان محمد که تازه از عملیات نظامی علیه داود خان در ولایت کنر برگشته بود زیربار نمی رفت و اعتراف به جاسوی نمیکرد تاآنکه ای اس آی از بد ترین شکنجها علیه وی استفاده کرد، یکنوع ازشکنجهای معروف آیی اس آی  درآن زمان  انداختن گربه های تعلیم یافته پنجابی به داخل طنبان  متهم میبود ،و آنگاه  انصاف به دست گربه بود که بر آن بیجاره چه می آورد بخصوص که گربه برای نجات و فرا ر خودش هم تلاش میکرد و لی راه فرار برایش وجود نداشت حالا چه شکنجهائیکه تا کنون به بیرون درز نکرده است و روح ماانسانها هم ازآنها خبر ندارد و لی برادر  بی انصاف ، بی مروت، بی رحم وبی انصاف  بر ا ی اینکه خودش را از سوال وپرسان آرام کند دست به چنین اقدامی زد و در نهایت توانست از آن بیچاره مظلوم به زور دندان گربه پنجابی اعتراف بگیرد که بلی من عضو ازشبکه جاسوسی به رهبری برهان الدین ربانی هستم ،!

 بعد ازگرفتن چنین اعتراف ازانجنیر جان محمد  اقدام به دستگیری احمد شاه مسعود نمودند که مسعود با هوشیاری و آگاهی از نقشه، از چنگ آی اس آی و برادر حکمتیار فرار نمود و قضیه دستگیری وزندانی کردن بیچاره انجنیر جان محمد از جانب آی اس آی  به همکاری برادر حکمتیار بین سائر مهاجرین نیز پخش گردید وای اس آی برای حفظ اعتباروآبروی خودش ازاقدامات بعدی علیه دیگران بخصوص استاد برهان الدین ربانی  و احمد شاه مسعود خود داری نمود ولی سر به نیست شدن مظلو م انجنیرجان محمد    د رزندان آی اس آی  تا به امروز به عنوان یک مظلومیت پنهان با قی ماند ، خانواده انجنیر جان محمد     برا ی سالیان سال از مرگ او خبر دار نشدند وبرادرحکمتیار به بهانه آنکه انجنیرجان محمد بعد از عملیات ضد داود خان به تکلیف رو حی شد ید مبتلا گردبد و  برا ی تداوی و معالجه در خارج از پاکستا ن بسرمیبرد  ،سالیان سال خانواده مظلوم را در انتظار بازگشت او نگهداشتند، درآن روز گار رسم برآن بود که کسی را که میخواستند از دم تیغ بگذرانند قبلا برایش تبلیغ میکردند که بیچاره فلان به تکلیف روحی میتلا شده و شرائط دشوار هجرت او را دیوانه ساخته است ، تا آنکه طرف زمینه کشتنش مهیا میشد و اورا میکشتند  و ازدینا میرفت و میگفتند که بلی بیجاره عقل و هو ش خودرا ازدست داده و در شفاخانه تحت مراقبت قرادارد کسی را نمی شناسد و  از شما هم میخواستندکه برایش دعا کنید تا خداوند برایش شفا عاچل نصیب بفرماید !!

آری انجنیر جان محمد را کشتند و کشتنش  را پنهان کردند   تا کنون ا زقبر او و خاک او خبری نیست و او هم چنان گم نام ماند  و لی براد ران حزب اسلامی حکمتیار هنوز هم به جا ی ندامت و پشیمانی از کشتن یک انسان  بیگناه ، لجوجانه ادعا میکنند که او جاسوس بود و اسناد جاسوسی او برای همگان معلوم شد ولی باز هم اگر قبول کنیم که او جاسوس بود جاسوسی  برای کی ؟ برای سرادار داود خان!!ولی سوال اینجاست که  شما چرا اورا علنی محاکمه نکردید  چرا او را شکنجه کردید و با شکنجه در زندان آی اس آی   ازاو اعتراف گرفتید  و مهم تر از این

آ یا شما حق کشتن اورا داشتید ؟!..

اگر انجنیر جان محمد ،به جرم جاسوسی به داود خان مستحق مرگ بود  پس کسانیکه با جنرال تنی کافر خلقی کمونست  و بقیه خلقی های کافر دوآتشه  هم پیمان شدند و کوداتا نمودند تکلیف شان چه میشود ؟!

تکلیف کسانیکه برخلاف موازین شرعی و قانونی واخلاقی  به بهانه واهی شهر  کابل را موشک باران کردند و  هزاران کشته و زخمی بجا گذشتند و عامل این همه مصبت برمردم بیچاره ما شدند چه میشود ؟!

تکلیف کسانیکه باسیاست های ضد مردمی و ضد انسانی   مو جب شدند که افغانستان بازیچه آی اس آی و و قدرت های جهانی شود ،شرف  عزت وقار و ناموس این ملت در باز ار بحراج گذاشته شود چه میشود؟!

ولی واقعیت امر این بود  که شهید انجنیرجان محمد  جاسوس نبود او جوان مومن مسلمان و فداکاری بود  که تحصیلات عالی ، آرامش خانواده  و درنهایت حیات و زندگی و خود را قربانی اعتقاد خودش نمود و با پای مردی و مقاومت از خواست خودش و تفکر خودش دفاع نمود و سر انجام هم به شهادت رسید خدایش او را رحمت کند و درکنار همه سرافرزان ومظلومان تاریخ از هابیل گرفته تا خودش و تا پایان این جهان  با رسولان و اولیا خودش اورا محشوربفرماید .

جالب اینجاست  در زمان حاکمیت ذوالفقار علی بوتو در پاکستان این عملیات نظامی تخریبی در افغانستان  انجام شد در آن زمان نه تنها برهان الدین ربانی مخالف انجام عملیات نظامی در افغانستان بود بلکه رهبر گرانقدر جماعت اسلامی پاکستان  سید ابو الاعلی مودودی  هم شدیدا مخالف عملیات نظامی بود و به صراحت تو صیه میکرد که بهتراست  گروهای اسلامی با داودخان کنار بیایند وبتوافق سیاسی برسند  زیرا جنگ پیامدهای خطرناک و ویران کنی دارد که اساس وبناید جامعه را ویران میکند  و لی این آی اس آی لعنتی بود که میخواست جنگ وبرادر کشی را در افغانستان راه باندازد و مردم مارا بی وقار وبی آبرو کند که کرد و به آرمان و مقصدش هم  رسید ...

سازمان ای اس آی  و پنجابی ها ی حاکم بر پاکستان آنقدر ملت مار ا تو هین کردند که حتی در دوران جهاد و دوران قدرت مجاهدین هم برای گوشمالی و تحقیر به اصطلاح رهبران و  قمندانان جهاد از اقدامات غیر انسانی و غیراخلاقی هم دریغ نورزیدند !!

زمانیکه اتحاد اسلامی   مجاهدین تشکیل شد و جناب استاد سیاف به عنوان رهبر اتحاداسلامی مجاهدین  از جانب شورا انتخاب گردید که در واقع نقش رهبر ی درمقابل داکتر نجب الله  رئیس دولت کابل را بازی میکرد ، عربستان سعودی اولین کشوری بود که رهبری و شورای  اتحاد مجاهدین را به عربستان دعوت نمود ، هیات مجاهدین هنگام سفر در میدان هوائی اسلام آباد مورد بازپرس پلس میدان هوائی  اسلام آباد قرارگرفتند  و جناب استاد سیاف با اینکه پاسپورت دیپلو ماتیک سعودی را داشت  بیشتر از همه مورد بازپرسی قرارگرفت و پلیس با توهین وتحقیر از ایشان سوال میکرد که خود ت رهبر مجاهدین افغانستان و افغان هستی و این پاسپورت سیاسی  عربستان را از کجاکردی ؟! و بیچاره سیاف هیچ حرفی برای گفتن نداشت  و این گیرودار پلیس برای دوساعت ادامه پیداکرد ، از تقدیر روزگار ویا برنامه ریزی آی اس ای این حادثه درروز جمعه المبارک واقع شد بود ، رهبران جهاد که همگان در این هیات همراه بودند همه انگشت حیرت به دندان گرفتند و با خود فریبی میگفتند که این پلیس پی پلی از کجا پیداشدکه پاسپورت استاد سیاف رئیس اتحاد اسلامی مجاهدین را گرفته و نمی دهد و مرتب سوال میکند که این را از کجاکردی .. تعبیر بیجاره رهبران جهادی یک خود فریبی بیش نبود وگناه را به گردن  حزب پی پل پارتی می انداختند  !! ولی جناب رهبران بخصوص استا د سیاف و قتی به شماره موبایل  مخصوص جنرال ضیاءالحق زنگ زد که تلفن جنرال  جواب نگفت بعد ا به شماره های بزرگان ای اس آی جنرال اختر و جنرال ... هیچ یک جواب نگفتند ، متوجه شدند که این تصمیم از قبل طراحی شده آی اس آی بو که عملی گردید ، بیچاره رهبران درگیرمانده   سر انجام با ارتباط با رهبران جماعت اسلامی پاکستان و   سفارت سعودی  د راسلام آباد از شخص سفیر سعودی کمک خواستند، تا هیات عالی رتبه مجاهدین را ازدست پلیس میدان هوائی اسلام آباد خلاص کنند، هیات چون  مهمان رسمی  دولت سعودی بود،  سفارت سعودی  به هواپیمای عربستان دستور داد که ماشین هوا پیمارا خاموش کند و بعد ا شخص سفیر عربستان در پاکستان وارد میدان هوائی  شد و پاسپورت بیچاره استاد سیاف را از دست پلیس میدان گرفتند وبه دست استاد داد  هیات مجاهدین بعد از سه ساعت معطلی  سوار هواپیما شد ند  وراهی عربستان گردیدند  .

 بخدا قسم من به عنوان یک انسان عادی که هیچ کاره بودم و آن زمان درپشاورزندگی میکردم بعد ازشنیدن این خبر  میگفتم که این اقدام پلیس اسلام آباد در واقع یک پس گردنی جانانه بودکه بدستور شخص ضیاءالحق نصیب جناب استا د سیاف شد تا خیال ریاست و رهبری را از کله وفکرش دور داشته باشد ، بیچاره استاد چون به عنوان رهبر مجاهدین انتخاب گردید بود  وبه عنوان رهبر اتحاد مجاهدین در  اولین سفرخارجی به عربستان تشریف میبرد، ای اس آی برای پیش گیری از اینکه  نکند که استاد  خیال و فکر رهبری بر سرش بخورد  و گامی، سخنی برخلاف منافع ای آس آی و  پاکستان  بگوید،  این پسگردنی جانانه را پیش چشمان اعضای هیات شصت نفری شورای مجاهدین نثار استاد کرد !!  ولی چون بازار معامله دلار و قدرت وریاست و زعامت  بود  آن تو هین و تحقیر پلیس میدان هوائی اسلام آبادهم مورد اعتراض هیج یک ازرهبران واقع نشد !! تمامی رهبران جهادی بسادگی از کنار آان گذشتند و فحش ودشنام را نثار بوتو اعدام شده  زیر خاک خابیده نمودند !!که پلیس پی پلی با خصومت بااسلام و مسلمین به رهبران مجاهدین تو هین کرد ...

همان ضرب المثل معروف وطنی ما که میگفتند گاله گنجشک میخورد   لته بودنه !!

و این بیش ازسی سال است که مردم ما در آتش آی اس آی میسوزند و ناله وفریاد میکنند و این بار با به میدان کشیدن گروه سیاه دل و  بی هویت و فاقد اندیشه وتفکر بنام طالب که بی شرمانه از ناخلف دیگر عمل میکند و بنام خدا ودین وشریعت عمل میکند و این بازی همچنان ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 22:9  توسط مولوی زاده  | 

زندگی ومرگ درکانتینر!!

زندگی ومرگ درکانتینر،مایه رسوائی دیگران!!

 

هرقوم وهرملتی برا ی خودش تقویم وروز شماری دارد که حساب وکتاب زندگی اش را براساس آن انجام میدهد، ا زتقویم چینی گرفته تا تقویم مسیحی واسلامی و هجری و آفتابی ومهتابی  ...و لی یک تقویم دیگری هم بین ملت ها ، براساس جریانات وحوادث تاریخی ، حوادث تلخ و شرین ،خوشی ها وناخوشی ها وعزت ها وذلت ها ...شکل میگیرد، آلبته خداوند عالم هم به این تقویم توجه کرده وبیشترازاین دریچه  با بندگانش سخن گفته است .. مانند اینکه میگوید ای بنی اسرئیل یاد بیاور روزی راکه ماشمارا از ظلم فرعونیان نجات دادیم ... و این از یاد بیاور ها که  در قرآن زیاد است ...که بیانی از همین تقویم حوادث دارد و یا هم اشاره به اینکه آدمی زادگان حوادث وواقعات سرنوشت ساز خود را نباید  فراموش کنند، جریانات تاریخی مربوط به سرنوشت خودرا ازیادنبرند ، و یاهم تاریخ را فرامش نکنند ، گرچه این حرف هارا منطق دگم و ایمان بسته ولاکی سلفیت وهابیت  نمی پذیرد !! وهمه را یکجا در قالب بدعت میگذارد وراهی جهنم میکند ولی بحمد الله که تعداد عاقلان در این دنیا بیشتر  از مخالفان است و سخن ماهم  باهمان بخش از صاحبان عقل و خرد میباشد وگرنه همان قول قالو سلاما قرآن بهترین راه حل دربربر این گروه ازخدای بی خبر میباشد. حالا گذشته ازاین حرف ها ،روزی من هم به دنبال تقویم حوادث کشورم میگشتم که در این ماه یعنی در ماه  دوازدهم سال مسیحی چه واقعات مهمی در سرزمین مصیبت بارافغانستان  رخ داده است ، د راولین نگاه به دوواقعه مهم که یکی دراول ودیگری هم در آخر این ماه رخ داده است برخوردم ،که هردو واقعه  برایم جالب بود، اولش مرگ دردمندانه ببرک کارمل رئیس جمهور ورهبر حزب دیموکراتیک خلق افغانستان  و آخرش هم  تشکیل شورای بی پایه و بی اساس بنام  حل وعقد استاد برهان آلدین ربانی ! که بسیار مزه دار وخنده آ وراست !!(به تفصیل نقد میشود)

اگربه حوادث و جریانات تاریخی  نگاه کنیم می بینیم که هرجنبش وحرکتی، چه  سیاسی و فرهنگی مرحله آغاز و یایان دارد ،مرحله درخشش ومرحله افول ، مرحله رشد وکمال مرحله سقوط و پا یان، مرحله که همه به او توجه داردند و مرحله که همه اورا فراموش میکنند ، من و قتی به زندگی کارمل توجه میکنم این مراحل از فراز ونشیب را درزندگی او خوب مشاهده میکنم و  یادم از فریاد های خشمگین  از عزم آهنین و گام های استوا راو می آید که با چه انرژ ی و قدرت وچه  ایمانی قوی  محکم و عزم راسخ ،فریاد مرگ بر امپریالیزم را سرمی داد وگلوپاره میکرد  ودرآن شعارش که فشرده از ایمانش بود بس راسخ واستوار گام بر داشت وبه پیش رفت ، او برایی آزادی وعدالت و برچیدن ظلم و استبداد، قیام کرد تاآخرهم ایستاد وسر انجام هم  در کانتینر که نشانی از راست گوئی وصداقتش بود  د رعالم غربت ومحرومیت جان باخت نه مانند من تن پرور خوش گذران فرصت طلب  که هدفم  تنها شکمم بودوبرای رسیدن به جای نرم و لقمه چرب خودم را به اینجا رساندم  ،ویا بعضی از منافقین و  دروغگویان پرادعای اسلام و جهاد ، که خداورسول را وسیله برای در آمد و چپاول وغارت ، علم  کردند  و برای رسیدن به اهداف دنیائی ،از هرخباثت وجنایت و وپستی دریغ نکردند ، گرچه منافقین سیاه دل  ،مرحله ، آخرزندگی او را   (زندگی درکانتینر) نشان از ذلت و زبونی او قلمداد میکنند د رحالیکه  خوب میدانند که زندگی کانتینری اوبود ، که اورا شهره آ فاق کرد   وزبان زد، هرخاص وعام نمود ،مردم ما ، اززندگی  شاهان ورهبران گذشته این ملت چیزی بیاد ندارند، اینکه در کجا زیستند  وچطور مردند برای شان فرقی نمیکند  ولی زندگی کانتینری کارمل به عنوان یک حادثه  ثبت شده  درتاریخ وجز خاطرات نسل های آینده این ملت قرار گرفت ...مخالفین و دشمنان  فکری اش ،همراهی وهمپیمانی اورا  با کشورشوراها ( اتحاد جماهیرشوری سوسیالستی) نقل ونبات  مجالس خود درست کرده بوند واورا به عنوان یک انسان کافر نامسلمان کمونست روسی  میکوبیدند و خودرا علم بردار آزادی استقلال واسلام ناب محمدی قلمداد میکردند ولی در این رابط یک مطلب را فراموش کردند و یاهم نخواستند به آن اعتراف کنند که ببرکارمل راستگوترین وبی ریا ترین رئیس جمهور درتاریخ معاصر افغانستان بوده است  او هیچگاه دروغ نگفت وریا نکرد او درایمانش صادق وراست بود،  او نگفت که من حکومت اسلامی می آورم که بعد خلافش را کرد ه باشد او هیچگاه از خدا وقرآن و پیامبر به عنوان وسیله فریب مردم استفاده نکرد، او از اول گفت برای نجات این کشور از فلاکت سیاسی و اقتصادی سوسیالیزم را انتخاب کرده است و درراه  انتخاب کرده خودش که همان سوسیا لیزم بود ،پیش رفت،  حتی همراهی او با عساکرو قشون سرخ ، با ایمان او د رتضا د نبود زیرا در آن زمان  تنها کشورشوراها بود  که از مبازرات جنبش های ازادیخواه د رسراسر جهان حمایت میکرد، درفش سرخ براافراشته در مسکو مایه افتخارومباهات هر سوسیالست و آزادیخواهی  در جهان بود ، و او بنابرشرائط خاص سیاسی ودینی وفرهنگی حاکم بر  جامعه ،به اجبار به  سوسیالیسم  پناه برد، واگر هم قبول کنیم که سو سیالیزم راه غلط و نادرستی بود،  باز هم ، اینکه او چرا به این مهلکه افتاد مسئولش ما بودیم و ما هستیم ، ما یعنی ما مسلمانان مامدعیان راه راست وراه حقیقت ، آیا این دین واسلام ما آنقدر شفاف وبا صفا بود که مورد پذیرش روشنفکران و دردمندانی مانند کارمل میشد ، واگرشما  جای او بودید چه انتخابی میکردید، حتما  می فرما ءید، که اسلام ، همان اسلام سنتی جناب ملا ومولوی ، اسلام ضد علم ضد ترقی و پیشرفت، ضد آ زادی ضد کرامت انسانی ! همان اسلامیکه یک انسان نااهل فاسد بی احساس خوشگذران بنام ظاهرشاه را ،سایه خدا معرفی کرد واورا  به مدت 40 سال برمردم بیجاره ما تحمیل نمود ، هما ن اسلامی که فقروپریشانی و بدبختی و فلاکت جامعه را کار خداوند و خارج از اداره انسان معرفی نمود، همان اسلامیکه به جز تو جیه ظلم ظالم وتو صیه به صبرو تسلیم مظلوم ،کار دیگری نداشت، همان اسلامیکه زن را به عنوان موجود شیطانی معرفی کرد وازنعمت نوشتن وخواندن وعلم ودانش  که از کمالات انسانیت محسوب میشود ، محروم کرد ،همان   اسلامیکه مبلغینش علما سو ء مزدور  خودفروخته وبی مایه ، که اصلا چیزی بنام در د مردم  و درد ملت را نمی  فهمیدند واگر میخواستید دراین موارد با ایشان صحبت کنید بلافاصله خوا ب شان می آمدو اصلا علاقمند به ورود در این مباحث نبودند ،اسلامیکه تنها فقط سه تن از پیروانش ،بنام علمای اسلام  ورهبران دینی (حضرت صبغته الله مجددی  علامه بلخی  ومولوی عبدالوهاب پنجشیری)  در مخالفت با نظام حاکم برجامعه  تحت فشار قرار گرفتند  وزندانی وتبعید شدند و بقیه به عنوان  دعا گویان نظام وسلطنت امرارمعاش میکردند، در آن زمان صداوسنگری باهویت دین و اسلام که علیه بیدادگری نظام شاهی  از حقوق مردم دفاع کند ، نداشتیم، تانسل جوان ودر دمند کشور درآن سنگر قرار میگرفتند وبدامن کمونیسم سقوط نمیکردند ، آ یا قرائت دین اززبان ملا و روحانی سنتی برای یک روشنفکر دانشگاه رفته قابل قبول بود ، ایا روشنفکر افغان  میتوانست  قبول کند  خداوند زمین را روی شاخ گاو قرارداده و گاو هم درپشت ماهی وماهی روی آ ب است هروقتیکه گاو قسمتی ازبدن خودرا میخارد زلزله در زمین رخ میدهد!! این تفسیر آیه از قرآن است که دراکثر از تفسیر ها موجوداست ، منتها مشکل کارمل این بود که خداوند برایش عقل داده بود که قبول نمکیرد خداوند سایه داشته باشد و بعد سایه اش در وجود شاه، دزدی کند ظلم کند ستم کند ، کارمل درک کرده بود که مصیبت فقر و بدبختی جامعه افغانستان کار خدانیست ، خدانمیخواهد که جمع ازبند گانش فقیر باشد مریض باشد ،آنطوریکه شما نمیخواهید فرزندان تان برادارن تان و حتی دوستان تان فقیر باشند مریض باشد در حالیکه  رابط خدا با بندگانش هزارهزار مرتبه بالا از روابط ما انساها ست  چطور ممکن است که بگویم فقر جامعه ما کارخداست وجرصبرچاره دیگری ندارد ، کارمل ریشه فقررا در نظام حاکم برجامعه سراغ کرده بودوبرای برچنیدنش به دنبال سوسیالیزم رفت   ویا شاید هم  بگوئید که کارمل اخوانی میشد بابرادران یکجا کارمیکرد اولا  با کمال تاسف اخوانی ها  به عنوان عکس العمل ازجناح چپ وارد میدان شدند  و قتیکه  بسیار دیر بود  وچپی ها بصورت جدی نقاط کلیدی و حیاتی جامعه را گرفته بودند   وچندین سال ازما جلو بودند وازجانبی دیگر، با کمال تا سف که خشونت و روحیه کشت وکشتار ازهمان اول به عنوان نسخه عملی برادران جهاد ی روی دست بود  مگر سیدال شعله ای نبود که توسط برادرحکمتیار در پوهنتون کابل  شکمش با چا قو پاره شد وبیچاره از دنیا رفت وده ها مورد کشتن های ناروا از خود وبیگانه که بحث جداگانه را می طلبد ، ولی آنچه واضح و آشکار است اینکه اگر کارمل با ما یکجا میشد حتما این افتخار را نمیداشت که پایان  زندگی کانتینری اومایه شرم دیگران میشد . این مرض بی احساسی وخوشگذرانی  نه تنها در علما سنتی اسلامی که حتی در ادبا و شعرا و فر هنگیان  مسلمان کشور نیز کاملا محسوس بود ، بطور مثال شخصیت ادیب و بنام رسیده کشور  بنام استاد خلیلی که این همه تعریف وتمجید از شخصیت علمی شان  صورت میگیرد  ، بیشتراز زندگی مبارک خودرا ،در خدمت  در بار سپری نمودند، شما یک بند شعر  ومقاله اعتراضی  درباب  بی عدالتی وظلم حاکم برجامعه، در طول پادشاهی و حیات پربرکت  اعلحضرت مجمد ظاهر شاه ، از ایشان  سراغ ندارید ،ولی سروده های شان  در مذمت و محکومیت کمونیسم و لشکر کشی کشورشوراها  بس فراوان ودلپذیر و به هرگوش  همه هم رسیده است و لی اگر راستش را بگویم جو فضای ضد روسی و ضد کمونستی دوران جها د مردم افغانستا علیه ارتش متجاوز شوری به حدی داغ و پررنگ بود که حتی  حیوانات این عالم بر حاکمیت کمونیسم هم نعره نفرت سرمیدادند ، چه رسد به انسانها و خاصتا که آن سرودها (دوران جهاد) شنوندهای در مقامات بالا داشته باشد و به هر بند ومصرعش باران سیم وزر نصیب شود ، یکی ازدوستان نزدیک جناب استاد خلیل الله خلیلی داستانی در مجلسی نقل میکرد که من بگوش های خودم شندیم ، کسی .. برای دوستش این چنین میگفت ، یکی ازروزها بدیدن استاد خلیلی به خانه اش رفتم ،در مهمانخانه باجنا ب استاد نشسته بودیم و ضمن صرف چای از اوضاع واحوال کشور صحبت میکردیم ، در جریان صحبت متوجه شدم  که پرده های دروپنجره مهمانخانه  استاد بس زیبا و قشنگ است ومن تا انوقت همچو پارچه های زیبا وپرده به آن ساخت  در جائی ندیده بودم ، زیبائی پرده ها وادارم کرد که از استا بپرسم که این پرده ها را ازکجا تهیه کرده اند، سوالم را ازاستا د پرسیدم و استا د خندید وگفت این پرده ها هم داستان دارد  و آن اینکه جمعه شب قبل، درخانه نشته بودم حدودا ساعت 10 شب بود  از ارگ  برایم تلفن آمد وقتی جواب گفتم  متوجه شدم که شاه است و با صدای بسیار نارام از من خواست که باعجله خودم را به ارگ برسانم ، من کمی حیران شدم که چه خبراست که شاه از من کمک میخواهد، باعجله خودم رابه ارگ رساندم و به حضورشاه رفتم، دیدم شاه بسیار ناراحت و عصبانی است ، حالش را پرسیدم، برایم گفت که ملکه خانم شاه با او جنگ کرده و در اطاقش خودرا زندانی کرده است وشاه هرقدر التماس میکند او جوابش را نمی دهد  وشاه میترسد از اینکه  نکند ملکه  دست به  خودکشی و یاکار خطرناک دیگر ی بزند که خدای ناکرده  آبروی سایه خدارا برزمین ریزد ، شاه از استاد خلیلی خواسته بود که اگر بتواند ملکه را راضی کند که دروازه را باز کند وزمینه آشتی را با او مساعد کند ، استاد هم با بسم اله و دعا و شعر وقصیده وهر چه کمالی که داشت ،همه را از پشت درب اطاق بکار میگیرد،تا ملکه راضی میشود و دررا به روی استاد باز میکند ، استاد کنار ملکه همان ، ماد ر معنوی ملت !! می نشیند و به در دل ملکه گو ش میدهد ، معمولا شکایت ملکه از ورد مهمانا ن ،ناخواسته وپری پیکری بود که در خفا به ارگ شاهی آورده میشدند و جناب اعلضرت  به عنوان پدر معنوی ملت از آنها بهره جنسی میبردند ، که مواردی هم استثناء به بیرون در ز میکرد و خبر ش بگوش ملکه میرسید و موجب ناراحتی وبر آ شفتگی شان میشد  و این بار هم تکرا ر مکررات قبلی بود، که ملکه معظمه را به خشم آ ورده بود ، استاد که خود ازفضیلت استادی برخوردار بود و میدانست که ملکه را چطور آرام کند ، با استفاده از همان کمالا ت، اور ا آرام و زمینه ملاقات وآشتی پدر ومادر معنوی ملت را در ساعت 12 شب مهیا نمودند ، با وساطت استاد مصالحه لازم انجام گرفت واستاد با موفقیت کامل به خانه خودش برگشت ، شب گذشت و بعد از ظهر ،روز فردا جناب استاد برای حوال پرسی ذات ملوکانه ،اعلحضرت محمد ظاهرشاه  راهی ارگ ریاست جمهوری شدند، استاد گفت و قتی شاه را دیدم خو شحال وسرحال به نظر مرسید بسیا رتشکر کرد و معلوم بودکه ذات ملوکانه شب خوبی را سپری کرده است بعدا  شاه دستوفرمودند تا پرده هائی ایرا که اخیر ا ازایتا لیا برایشان آورده اند و برای استفاده ارگ ،اندکی کوتاه است ، به عنوان هدیه خدمت استاد تقدیم کنند  و آنچنان کردند و این همان پرده هائی است  که شما می بینید و دا ستانش هم آنچنا ن ، این بود زندگی و مصروفیت شخصیت های مسلمان  علمی و ادبی کشور  که این همه القاب و افتخار برایش داده میشود ، زندگی درکنا رشاه   زندگی در کنا رضیاءالحق و لقبی درو غین و بی اساس  مشاور ضیا ءالحق یعنی جنرال محمد ضیاء الحق به عنوان رئیس نظامی پاکستان، باداشتن این همه سازمانها جاسوسی عریض و طویل بنام آی اس آی  می آید از یک آدم سالخورده فرتوت ، مریض ، دور از جریانات وطن بنام  جناب خلیلی الله خلیلی ،مشوره میگرد !! و لی برعکس درآن طرف خط شعرا وادبا چپی کمونست درد مند وانقلابی که از مردم سخن می گفتند وناله مردم را داشتند ، بارق شفیعی و سلیمان لایق و تعدادی دیگر حالا  انسان روشنفکر درد مند ،آزاده کدام یک را می پسندد و کدام یک از این شعرا  مردم پسند و خداپسند ، تشخیص میدهد،ولی ما که خیلی علیه او داد زدیم  نه تنها علیه او بلکه علیه بساری انسانهای خوشنام دلسوزدیگر مانند دکتور محمدیوسف، محمد هاشم میوندوال  ،ماکه غیر ازخودمان کس  دیگر  را  مسلمان نمی دانستیم  ، بیاد دارم برج عقرب  سال 1351 را ، تظاهرات بزرگی ازتمامی گروهای سیاسی د ر پل باغ عمومی  مرکز شهر کابل برگذار شده بود  هرگروه بیرق و مردم خودش را داشت  کمونست ها، مساواتی ها( به رهبری محمدهاشم مینوندوال ) اخوانی ها  ، بزرگترین جمعیت را مساواتی ها  داشتند  که مرحوم محمد هاشم مینوند وال سخن رانی تاریخی را درهمان روز ودرهمانجا  ایرا دکرد، میوندوال کمونست نبود، انسان مومن و  متدین بود  منتها حکومت دینی را قبول نداشت ومیگفت وقتی  دین وحکومت یکجاشود آبروی دین میرود  و قدسیت خودرا ازدست میدهد ، و لی اخوانیها بااو به مانند کافر برخورد میکردند، وقتی اخوانیها می دیدند که بیشترین جمعیت مردم به  دور میوند وال جمع شدهاند   وبه سخنرانی اوگوش میدهند ،برای تخریب و برهم زدن  نظم و اختلال درسخنرانی او شعار های بیمعنی وپوچ از بلند گوهای  پرقدرت سرمیدادند ومن هنوز یکی از آن شعرهارا بخاطر دارم ( جاسوس پریروز ، صدراعظم دیروز ، مبارزامروز، شرمنده فردا ، میوند وال بی خد !!  و یا شعاریکه کمونست ها خطاب به اخوانیها میدادند.. ترسم که به کعبه نرسی اخوانی   این راه تو میروی به انگلستان است!! این شعار د راآن روزها بس تلخ و زشت بگوش میرسید ولی حالا چه شعار با مزه است وراست بر آمدولی وقتی ما مسلمانان با انگیزه جهاد علیه کفر به میدان ،رفتیم آ یابراستی آنچنان بود که میگفتیم ،براستی خداگونه عمل کردیم  زورمان زور خدا بو د  و یا زور حمایت های هم جانبه سیاسی نظامی ایالات متحده و هم پیمانان کافرومسلمانش  ازما ، درحالیکه  ناظران غربی ازطریق پاکستان جنگ و جهاد مارا لحظه به لجظه  ترسد میکردند ، همینکه اندکی تندور جنگ سرد میشد  بلافاصله هیزم جدید وپرآتش به تندور میرختند ، موشک های استنگر به عنوان سلاح استراتیژیک ، برای اولین بار ازشانه رهبران جهادی وبنیاد گرای ما علیه هواپیماهای دشمن فیرشد ، منتها بعد از  فیر استنگر شعارشادباشش را باصدای بلند الله اکبر ما میادیم وآیه قرآن(( و مارمیت اذ رمیت و لکن الله رما ))میخواندیم  و میگفتم ای مجاهدین اسلام ایمان تانرا سست نکنید درست است که موشک استنگر هواپیمای سوخوی روسی را سقوط داد ولی متوجه باشید که  عامل اصلیی قدرت خداونداست ود راصل زدن خداست ....وباز فریاد الله اکبر سرمیدادیم وکنفرانس ها  پیروزی باهلهله و  بازهم شعار  جهاد تا فتح مسکو را سر میدادیم ،منتها غربی ها با تحلیل از او ضاع با دقت همه مسائل را تحت نظرداشتند در آنروزها  از جناب ریگن رئیس جمهور ایالات متحده آمریکاگرفته تا مجلس سنا وزارت خارجه  و سفیر اسلام آباد و اعضای سی آی  آی  سازمان جاسوسی آمرییکا همه از مومینن وبنیاد گراها بودند،  ادبیات معمول درآن روز  دیموکراسی نبود ، غربی ها میفهمید ند که مجاهدین را از این کلمه کفری ( دیموکراسی ) خوش نمی آ ید وبرای خوشی خاطرشان خیر است،دیموکراسی ، برا ی مدتی کوتاه تا پایان حکومت شوراها تعطیل باشد ،، وان جنگ آنقدر حسابشده ودقیق بود که  وقتی استاد برهان الدین ربانی به عنوان رئیس مجاهدین به آمریکا رفت  سناتورهای امریکائی جمعیتی ! اورا به مجلس سنا بردند  وهنگامیکه ایشان درآن مجلس درفشانی میفرمودند یکی ازسناتوران  مجلس سنا   که جمعیتی بود به عنوان حمایت جدی از سفر رهبر  محبوبش ، باکلاه  پکول شعار بلند الله اکبرسرداد و ازسخنان استاد ربانی حمایت میکرد ،صدای الله اکبربا کلاه پکول  در مجلس سنای آیالات متحده آمریکا نشانه هائی از گرایشات رهبران آمریکا به اسلام تلقی میشد !!  و ما بیچاره فریب خورده هادرلباس نمی گنجیدیم  که نا م خدا اسلام ،رو به پیشرفت است،چون  صدای الله اکبر از مجلس سنا بلند میشود وسناتور آمریکائی کلاه پکول بر سرمیکند و آن صدا مارا آنقدر احمق ساخت که جناب مولوی محمد یونس خالص یکی دیگر ازرهبران مجاهدین ،دردیدارش از کاخ سفید و ملاقاتش باریگن  اسرار داشت که اورا به اسلام دعوت کند و آی اس آی برای خرساختن مابییچاره ها در پشاور تبلیغ میکرد که نماز شب بخوانیم و دعا کنیم که خداوند در دل ریگن رئیس جمهور آمریکا محبت اسلام را جادهد و دعوت مو لوی خالص را قبول کند و مسلمان شود زیرا او مالک دلهاست و اینکار نزد خداند مشکل نیست  که صبح ازخواب بلند شوید و از رادیو ها بشنوید   جناب ریگن رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا کلمه تشهد برزبان جاری کرد و مسلمان شد و آنگاه  قدرت بزرگی به مانند آمریکا مرکز خلافت اسلامی  و بایک   تهدید تمام دنیا مسلمان میشود و دین خدا سراسر عالم را فرامیگیرد   و چه شادی بالا تر ازاین خبر!!  واین افتخار از برکت جهاد مردم افغانستان ،بیان این قصه ها دلیل براین است که بیچاره رهبران ما د رعالم بی خبری وساده اندیشی  توان رهبری جنگ به آن بزرگی را نداشتند و این فرصتی پیش آمد که مخالفین اتحادجماهیر شوری آنروز بصورت کل و آیالات متحده بصورت خاص  ازوجود ما به عنوان نیروهای جنگی خود بصورت غیر مستقیم استفاده کنند ، بیاد دارم وقتی از آدمی پرسیدم بعد ازرفتن به کابل چه خواهد شد زیرا مجاهدین  تجربه حکومت داری ندارند و این مشکل بزرگی برسرراه است  رجواب گفت ، جای هیچ تشویشی نیست برادران  عرب  می آ یند و در هرقسمت به عنوان مشاور در کنار ما کار خواند کرد ،غرضم از نبشتن  این مو ضوع این است که اسلام ، بنا بر مشکلاتی که داشت  نه درگذشته و نه هم در دوران جهاد نمیتوانست برای روشنفکر وانسان درد مند قابل قبول باشد وانسانی گم شده خودرا در جاده صراط مستقیم دین سراغ  کند ، بناأ کارمل به عنوان  آدم راستگو و بی ریا به اندیشه وفکرش خیانتی نکر و از صداقت وراستیش  بود که به عنوان رئیس  جمهور ورئیس یک حزب قدرت مند ، پایان عمر ش را درکانتینر سپری کند زندگی او درکانتینر نشانه از پاکی و صداقت او بود اگر او هم، نه به اندازه  برادر جناب قسیم فهیم 180  ملیون دالر، تنها یک ملیون دالر دزدی میکرد بخوبی میتوانست زندگی غیر کانتینری برا ی خودش داشته باشد  و با خانواده اش در یکی از کشورهای بیرونی  راحت و آرام زندگی کندو لی زندگی ومرگ او در کانتینر نه تنها مایه عزت ووقار او بلکه مایه شرمندگی و رسوائی دزدان مکار و حیله گر بنام جهاد ومجاهدین ، مایه نفرت و انزجار کسانیکه  برادران شان ا زخزانه ملت 180 ملیون دالر  دزدیدند و بی شرمانه هم اعتراف میکنند که برادران کرزی و فهیم صاحب پول قرضی خودرا به کابل بانک پرداخت کردند!!  و هیچکس هم  نیست  که  فریاد زند آی وجدان مرده ها وای  دزدان بی شرم  وبی حیا و ،اصلا شما با کدام صلاحیت وقانون این همه  پول را از بانک  برداشت کردید، که حالا زیرنام قرض ازپرداختش سخن میگواید و با کمال تا سف که همین جناب دز د با هیکل وصورتی از ازدو زخیان ، زنده ،درروی زمین ، وقتی سخن میگوید  سخن از الحمد لله میگوید، البته الحمد لله ایشان با الحمد لله شکم گرسنه ها فرق میکند ، الحمد لله که  ایشان می فرمایند رسیدن  به جاه ومقام و قدرت ظاهری و دست یابی به صد ها ملیون دالر  و از این الحمد لله است که اگر هرکافر وملحدی را هم نصب شود تمام وقت به جز الحمد لله حر ف دیگری برزبان نمی آرد میگوید، میخواهم بگویم که اینها بودند وهستند ، که جهاد مردم مارابدنام کردند  درحالیکه مجاهدین اصلی که تفنگ بر شانه داشتد  همین حالا دربازارکابل  کیله فروشی میکنند  و به لقمه نانی محتاج اند ولی اینها بودند که همان پارهنه ها وشکم گرسنگان بنام مجاهدین را هم بی وقاروبی غزت  کردند  آری مرگ کارمل درکانتینر مایه ننگ این دزدان است که مرد م ببینند یک انسان در مقام رهبری حزب و ریاست جمهوری وبگفته این آقایان کافر   درکانتیر درعالم غربت وبیچاره گی می میردو لی دیگری بنام جهاد فی سبیل الله ازخزانه ملت آنقدر می دزدد که  آخر کار بلیونر میشود،آری مردم بی بیند و قضاوت کنند که آ یا اینها راست گفتند که بنام دفاع از آزادی و استقلال کشور، پرچم جهاددراه خدارا بلند کردند و در نتیجه و پایان کار در هرروستا و قشلاق یک آمریکائی وانگلیسی را بر مقدرات مردم ما حاکم نمودند ، آری انسان های آزاد ومسخ ناشده داوری خواهند کرد که  این فرزندان گداپیشه و اسقاط خوران ومرده شو،بنام ملا ومولوی ، بزورسرنیزه های آمریکائی برمقدرا ت این ملت حاکم شدند و از خزانه پر ازخیرات گبروتر سا که به عنوان بازسازی وکمک به ملت بیچاره افغانستا جمع گردیده بود صدها ملیون دزدیدند و با چه بی شرمی و رسوائی  ازهمان پول های به غارت برده بنام پدران شان مسجد و معبد هم  بنا کردند ، من وقتی مسجد جدید التاسیس را در کارته پروان دیدم که از پول به یغما رفته این ملت اعمار شده ،برا ی شیاطن بخصوص شیطان بزرگ تبریک گفتم ، گفتم آی شیطان  مبارک بادت از بنای زیبا ودلکش که در این منطقه از شهرکابل  برایت اعمارگردیداست واو درجوابم گفت مبارکم باد، نه از خانه زیبا که تو می بینی ولی مبارکم باد ،که بندگان خدا برای عبادت و پرستش خدای شان به خانه من، می آ یند ومن ازاین بابت بس مفتخرو شادکامم ، زیرا در آن مکان آبادشده از پول خیانت ودزدی ملائکه را جائی نیست وملائکه معصوم و بیگناه به جاهای پاک وتمیز میروند نه جاهایکه خشت خشتش ازمال مردم وخزانه ملت باشد ، برای ملائکه ها فرقی نمیکند که اسمش مسجد باشد ویاهم غیر ، جائی که از پول خیانت ودزدی بنا میشود ،جایگاه شیاطین است و اهریمن ،

 خدارا سپاس که روزی را در پیش داریم که سنگهاو چوب ها، ثروت های اشکاروپنهان همه خود گواهی  دهند که چطور ازکجا به سرقت رفتند ودر آن روز هیچ قدرتی غیر ازاو نخواهد بود و هیچ کسی را یارای خیانت ودروغ . الیوم لله الواحد القهار.... به  امیدآن روز، و السلام 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 3:41  توسط مولوی زاده  | 

چپی ها وراستی ها

چپی ها وراستی ها

من اکنون شصت سال عمردارم ، هنوز آ ن مرض الزایمر ویافراموشی  که مانند مکروب کمپیوتر،همه چیزرا میشوید و ازبین میرد، برمن مستولی نشده است وخدای راشکر که هنوز بدان گرفتارنشدم ، گفتم قبل ازگرفتاری به آن مرز داشته های فکرم را که حاصل یک عمر بدارزای 50 سال میشود بنویسم ،هنوز خاطراتم دست نخورده وسالم است  ، به راحتی میتوانم به گذشته ازتاریخ زنده کشورم سفر کنم ، آنهم به مسافت زمانی پنجاه سال ، نیم قرن ، این مدت  وقت ازنظرزمانی زیادی است درین مدت خیلی چیزها میتواند تو لد شود وبه کمال برسد وخیلی چیزها هم از بین برود ،بعدازگذشت نیم قرن امروزا یکاش هائیکه ذهن وفکرم را بخود مشغول ساخته وآروزهائیکه ایکاش چنان میشد وایکاش چنان  نمی شد، درذهنم دو ر میزند ،گفتم قبل ازگرفتاری وازدست دادن فرصت که من در آخر کارقرار دارم ، بخش های  از آنرا بنویسم وبرای نسل های آینده به عنوان تجربه و میراث تلخ  روزگار، تلخی به قیمت ویرانی ونابودی یک کشور ویک ملت، به آیندگان این سرزمین ویران شده ، به ارث بگذارم که نکند ، فرزندان میهنم در آینده  اشتباه تکراری مارا بازهم تکرار  کنند

من وقتی به پنجاه سال قبل ازامروز برمیگردم ، خودم را در زمانی می یابم که درمملکت جناب اعلحضرت المتوکل علی الله محمد ظاهر شاه حکومت میکرد و جناب سرارد ممحمد داود به عنوان شخص دوم مملکت برچوکی نخست وزیری، صدراعظم بود، داود خان آدم خود خواه مغرورو متکبربود که جزاز فکروتصمیم خودش ، توجه به حرف ومشوره دیگران نداشت.ازنظرسیاسی کشوررا دو تا آدم اداره میکرد یکی شاه ودیگری هم سرداود از مجلس وشورا ونهادهای مردمی خبری نبود ، اوضاع اقتصادی مملکت آشفته و خراب بود درآمد وحقوق یک کارمند عادی دولت زیر یک هزار افغانی معادل  25 و 30 دالر امریکائی درماه  بود وکارمندان پائین رتبه بخصوص معلمین زندگی را با تنگدستی و فلاکت می گذارنیدند ، زندگی کارگران بدتر و دشوارتر بود ، اکثریت مردم با زراعت ودام داری  وگله داری  زندگی دشوارتر ،از همه را سپری میکردند ، در عرصه فرهنگ و رسانه های جمعی ، در تمام افغانستان ، تنها یک رادیو بود و آنهم درخارج ازکابل به مشکل شنیده میشد، ویا به عباره دیگر اکثریت مردم در آن زمان توان خرید یک رادیو را نداشتند ، بخاطر داردم که در روستای یکصد خانواده ای که من دران زندگی میکردم  اصلا رادیو وجود نداشت و مردمانش وقتی برای کار ومداوا معالجه ، به کابل میرفتند بارادیو ونامش در کابل  اشنا می شدندو دربرگشت از کابل بین هم دررابط با رادیو ، داستانها میگفتند، مکاتب رسمی بسیار کم بود یعنی در کل ولسوالی پنجشیر آن زمان تنها یک مکتب لیسه (صنف 12) و جود داشت و من همه  روزه با طی  مسافت دو ساعت پیاده راه ، به مکتب میرفتم ولی هم کلاسی ها و هم صنفی هاای داشتم ،که در آمد ورفت مکتب  همه روزه 5 ساعت طی مسافت میکردند، بناا تعداد مکتب خوان هم بسیار کم بود ولی چیزی که همه جابود در هرروستاو قشلاق،  کابل و غیر کابل، به وفور دیده میشد ، مسجد بود  مساجد کوچک که اهالی محل در آن نماز پنج وقت ادا میکردند و مساجدی بزرگ که درآن نماز جمعه اقامه میشد ، اطلاعات و دانش مردم  کاملا وابسته به مساجد وامامان وپیشوایان دینی بود ، بیانات علما و ملا ها بیشترین شنونده در جامعه را داشت التبه مدارس دینی بزرگ هم تعدادش اندک بود و بیشتر امورات دینی ومذهبی را همان ملا ها وامان مساجد هدایت میکردند ، ملاهائیکه میتوانستد به پاکستان وهند وستان سفرکنند ودر مدرسه دیویند  هندوستا ن آن روز  درس بخوانندو در آنجا تحصیل کنند در برگشت از تحصیل ، نقش علامه ونوابغ راداشتند که دستی بالا ی دست شان نبودو به عنوان مولوی و شیخ الحدیث  از آنان یاد میشد ، البته با تو جه به شرائط زندگی مردم در آن روزگار،  رفتن به پاکستان و هندوستان کار آسانی نیود و هر کس نمیتوانست به همچوتو فیقی دست یابد،بخصوص که د رآن زمان از االقاعده وطالبان و آی اس آی  هم خبری نبود!! بدین لحاذ ، تعداد علما بزرگ هم اندک بود ولی مساجد نقش تعین کننده و سرنوشت سازی را بازی میکرد،   مساجد در تمام وقت خدمات ابتدائی تعلیم دین را به مردم ارائه میداد ، بچه کوچک های هفت هشت ساله خواندن الفبای عربی را در مسجد و نزد ملا شروع مکیرند معمول بود که اکثریت اطفال پسرودختر، قرآن را درمساجد میخواندند و بعد ازختم قران  کتاب پنج گنج عطار ، حافظ شیراز و سعدی را نزد ملا میخواندنند و بعدکتب فقیه به زبان عربی خلاصه کیدانی ، قدوری ومنیته المصلی و  کنزهم به   نزد ملا خوانده میشد ولی اکثر ازملاهای مساجد کسانی بودند ، که در همان محدوده ذهنی خود زیست میکردند وبودند تعدادی  که شهر کابل را به عنوان پایتخت افغانستان ندیده بودند ،وتمامی دانش و علم شان در فهم همان چند کتاب فقی خلاصه میشد، با توجه به حال اوضاع کشور  درآن زمان نظام شاهی حاکم برجامعه بیشترین استفاده از دین و ملا ومسجد را مینمود، بیاد دارم که  درکتاب دری صنف ششم ویاهفتم مکتب  ،حدیثی  را نقل کرده بودند که  قال رسول الله  (ص) السلطان ظل الله فی الاض ....پاد شاه سایه خدا در زمین است کسی که از شاه اطاعت کند از من اطاعت کرده است وکسیکه از من اطاعت کند از خدا اطاعت کرده است  وکسکه پادشاه را توهین وتحقیرکند  مرا توهین کرده وکسیکه من را توهین کند خدارا توهین کرده است  این کلام بی اساس وبی پایه به عنوان حدیث پیامبر اکرم به شاگردان مدارس ، از آدرس دین تدریس میشد و هیچ کس هم نبودکه اعتراض کند که آه یندگان خدا این تهمت را به پیامبر خدا نچسپانید و بسیار جالب اینکه این حدیث در بخشی از خطبه های نماز جمه هم گنجانیده شده بود وجناب ملا ومولوی به عنوان رهبردینی  از فراز منبر رسول الله این کلمات را بیان میفرمودند و جالب تر اینکه همن حالا هم در بعضی ازمساجد وطن ما این حدیث  در خطبه های  نماز جمعه خوانده میشود ، غافل ازاینکه دیگرآن ذات ملوکانه در مسند حکومت نیستند و سایه خدا درزیر خاک خوابیده است  این حدیث اولین سوال و اولین پرسشی بود که ذهن بچه مکتبی ودرس خوانده را  به خودمشغول مینمود و این بچه مکتبی با خواندن این حدیث و تآئید آن از فراز منبر رسول الله  ازخودش سوال میکرد آیا براستی این پادشا سایه خدااست و آیا رسول خدا هم از پادشاهان این چنین دفاع کرده است ...بعد این بچه کوچک مدرسه رفته با کنج کاوی بچهگانه خودمسئله را ازپدرش پرسان میکرد، که درکتاب فارسی درمکتب خواندیم که پادشاه سایه خدااست ، پدر که تربیت یافته همان ملا ومسجدبود ،باتائید میگفت ، بلی بچیم پادشاه زور هفت ولی را دارد ، باتوجه به مقام شامخ ولی درفرهنگ دینی مردم ما  وقتی پسرک میشنود که شاه زور هفت ولی را دارد جانش به لرزه می افتد و با خود تصمیم میگیردکه  بهتر است اصلا وارد بحث در این وادی خطرناک نشود، که کار بایک ولی چقدر دشوار بود تاچه رسد به هفت ولی !که تمام کره زمین را به خطر مواجه میکند، این شاگرد کوچک مکتب رفته ، آهسته آهسته بزرگ میشود  و به صنوف بالا ارتقا می یابد تاریخ میخواند ذهنش بیشتر درگیر مسائل میشود و درکشاکش ذهینی قرار میگیرد به جائی میرسد که اطرافش را می بیند تفاوت های زیاد  درزندگی مردم را مشاهده میکند یکی در حد نهایت فقر وناتوانی ودیگری هم در حد رفاه و مال ومنال و جالب اینکه هردو حالت ( فقر فقیر و ثروت غنی را ) ملا و مسجد کار خدا میدانست و میگفت خداون هر انسان را قبل از پیدایش و حضورش آنچنان که هست آ فریده است و بدون اراده او باریتعالی برگ ازدرخت نمی افتد و این توجیه وتفسیر ذهین کودکانه مارا بیشترارپیش مغشوش وپرسشگر میخواست  ، صنف هشتم مکتب لیسه رخه پنجشیر بودم ، دریکی از روزها که که ازمکتب رخصت شدم وراهی خانه بودم ، هنوز از بازار بیرون نشده بودیم که  غیر معمول دو موتر را مشاهده کردم که دربر سر پل قابضان ایستاده است ، یکی ازموترها بنز سیاهی بود وموتر دیگرموتر ترک که به زبان آنروزبنام  موترچکله  ولاری باربری یادمشد ، تعداد زیاد ی  از مردم وبچه های کوچک وبزرگ دورش جمع شده بودندو با شوق زیاد به هردو موتر نگاه میکردند ، ازموتر بنز به عنوان موتر سواری  خاص خانواده و از موتر چکله به عنوان موتر حامل اساس ومواد غذائی کمپنگ و میله، سامان آشپزی دیگ وکاسه  و آرد روغن .و غیره ضوریات یک سفر، همه از هم می پرسیدندکه این موتر ها ازکیست چه خبر است کسی برای مان گفت که موترها ازجناب میاگل صاحب تگاب است که امروز مع الخیر به پنجشیر تشریف آورده اند ودرخانه فلانی که از مریدان خاص ایشان است در قریه بخش خیل تشریف دارند  گفتند موتر سیاه سواری برا ی خانواده  محترم است و موتر لاری هم وسائل سفر را انتقال میدهند که اگر جناب شان درطول سفر درکنار رودخانه پنجشیر  جائی را به مزاج مبارک مناسب دیدند که ساعاتی را آرام کنند وسائل دراختیار شان باشد که بدون تشویش نان گرم وکباب گوسفند  آماده وتیار ، گفتیم عجیب واقعا این آدم آدم بزرگی است که این همه بساط باخود دارد ، خانه که جناب میاگل صاحب دران تشریف داشتند با مدرسه دینی (جامع الانوار پنجشیر ) که بنام مدرسه قابضان مشهور بود 500 متر فاصله داشت و جناب میاگل صاحب برای ادای نماز ظهر به مدرسه رفته بودند وما همچنان به دور موتر های تازه رسیده دور میزدیم وحسرت میخوردیم ، یکبار متوجه شدیم که صدای هلهله بلند ازجمعیت فضارا گرفت و مردم با صدای لاآله الله  با صدای بلند کلمه تو حید را شعارمیدادند  شبیه جنازه وتابوت آدم فاضل عالم راکه مریدان وشاگردان با ناله وفریاد به جانب قبرستان میبرند ، من همراه با بقیه بچه های محل که دو ر موتر حلقه زده بودیم ، با شنیدن وهلهله مردم که فاصله زیادی هم نداشت خودمان را به جمعبت رسانیدیم تا بدانیم که چه خبراست چه کسی مرده است معمولا تابوت مرده در پنجشیر با حالت همان مرده وارو با سکوت تشیع میشود،  باخود میگفتم که این تابوت واین مرده کیست که مردم این چنین دادوفریاد الله اکبر سرداده اند وقتی به جمعیت رسیدم، دیدیم تابوت مرده نیست یک تحت ویا چهارپائی است که توشک مخمل سبزرنگ زیبا وبالین های بزرگ دردو طرف ویک ادم زنده در وسط تخت نشسته و باچهره  زیبا وآ فتاب نخورده و تسبیح بلند،  لبان مبارکش می جنبد و تسبیح خدا میگوید ومردم بیجاره پنجشیر  وجود مبارک معنوی وروحانی میاگل صاحب را بعد ازادای نماز در مسافت 500 بر شانه های خود  حمل میکردند برای گرفتن پایه تحت هر مریدی، بی نهایت تلاش خودرا داشت که از ین نعمت به بهره نماند و بقیه مریدان با علاقه وذوق و فریاد الله اکبر لا اله الله کاروان نوررا همراهی میکردند ،من این اولین باری بود که میدیدم یک آدم زنده و جور وسلامت، نشسته برتخت روان  سوار برشانه های مردم، به عنوان تبرک و موهبت الهی بردوش کشیده میشود،  وچون  جناب میاگل صاحب  به عنوان رهبر روحانی ومعنوی ورابط تنگاتنگی که با دولت داشت، از چنان نفوذ و قدرتی برخوردار بود،که هیچ عالم وملا ومولوی نمیتوانست بگوید که ای مردم این آدم بنام میاگل را که نام خدا چاق وچله است ودرکمال تندرستی وسلامت بسرمیبر بر شانه های خود حمل نکنید واین کار ازنظر اسلام حرام است ، بدعت است پیامبر را کسی اینچنین بردوش نکشیدو سوار برشانه های خود نکرد  ، از جناح راست از بین آن  همه ملا ومولوی که در پنجشیر بوده تنها وتنها  مرحوم مولوی عبدالوهاب پنجشیری بود که در مخالفت با میاگل صاحب  مدرسه دینی قابضان را بناکرد و برای مردم گفت که شما بعد ازاین احمق پولی بنام نذرونیازی برای میاگل تگاب ندهید ،پول خودتان را به مصرف خودتان برسانیند ، مگرجناب میاگل صاحب چکاره هستند که همه ساله از شما نیازی میگرند ، نتیجه این مخالفت برای مولوی عبدالوهاب نظربندی و تحت نظرقرارگرفتن دولت بودکه  مدت هفت سال را با محرومیت

ازهمه حقوق انسانی در ولایت چهاریکار سپری کرد ،مرحوم مولوی عبدالوهاب دران مدت از تدریس، تبلیغ امامت ور فتن بیرون ازمحدوده شهرچهاریکار محروم بو وهمه روز ه دوبار درولایت پروان در دفتر قمندانی باید حاضری امضامیکردند و این رویارویائی ایشان با جناب میاگل صاحب موردحمایت هیچ یک از علمای دینی منطقه و پنجشیر واقع نشد ، البته در ان زمان کمونست های پیجشیر و جودنداشتندد وگرنه بصورت قطع کمونیست ها از ایشان حمایت میکردند ، جناب میاگل صاحب برای دوروز در قریه بخش خیل رخه پنجشیر بودند و بعد رفتند حالا جوانانی که فهم ودرک بالاتر ازمن داشتند ودارای مطالعه  و اهل فکروسیاست بودند بناچار که مسافرت آنچنانی جناب  میاگل جان آغارا را به نقد میکشیدند و در موردش گفتگو میکردند، که این چطور رهبر روحانی است که یک ماشین ترک وسائل عیش ونوش مسافرت تفریحی ایشان را انتقال میدهد و مردم بیچاره هم به مانند حضرت سلیمان ایشان را به روی تخت و برشانه های خود حمل می کنند وخانواده روستائی پنجشیری که باهزار مشقت وبدبختی گوسفند وبزی را برای زندگی خود  تهیه کرده است بجای آنکه آنرا برای مایحتاج زندگی خود به مصرف برساند بنام نیازی ونذر تقدیم جناب میاگل صاحب مینمود برای جوان مکتب خوانده که هنوز تخدیرنشده وسالم مانده بود این سوال مطرح بود که اصلا مسئله نذر ونیازی در این دین از کجا وارد شده وریشه درکجادارد که این طو، یک آدم ر بناحق ازمال وثروت ودارائی تعداد مردم بی خبر  وبیچاره بهره کشی میکند، بهره کشی جناب میاگل و هم قطارانش از مردم به گرفتن مال ومتاع خلاصه نمی شد ، چه تعداد بیچاره دخترک ها ی نوبالغ که به عنوان کنیزاز جانب مریدان، و پدران احمق ،ومومنان  خرمقدس ، به این شخصیت های روحانی و معنوی هدیه داده میشدند و چه سرنوشت دردناکی را  این دخترک  ها برای یک عمر تجر به میکردند که واقعا دردناک است  ، کنیز بودن  ومزدور بودن، در محییطی بیگانه ونا آ شنا، وانجام  سخت ترین کار هار تا آخرین دم حیات ،از سرنوشت پراز درد این کنیزک ها بود که انجام مید ادند، کنیزکی تا آخرعمر باید لباس ها را می شست واتو میزد ، کنیزکی دیگر تا آخر عمر سروکارش باآتش وتندوروپختن نان وخاکروبی حویلی وپاک کاری خانه  واحیانا درروزهای مخصوص !!مورد استفاده جنسی  قرارگرفتن جناب روحانی ویا فرزندانش. من همین حالا که این سطور را  می نویسم از سرنوشت دردناک دخترک بیچاره روستائی  مظلوم، که ازاقارب ونزدیکا من بنده  بود وپدرش بنا براخلاص ونیت قرب الله ،آن بیجاره را برای جنا ب ا غاصاحب کابلی  که درروستای ما مریدان زیادی داشت ، اهدا نمود وآن بیجاره به عنوان کنیز چه روزهای دشواری را درخانه آن جناب روحانی سپری کرد ، که نوشتنش یک رساله میخواهد، من حدودا ده سال عمر داشتم  که همین جناب آغاصاحب کابلی  درفصل تابستان درپنجشیر ووارد روستای ما شد ( پیاوشت) شدند مدت یک هفته را در آنجا بودند  جناب شان عادت داشتند که روز هارا زیرسایه درختان درباغ های پرازمیوه سپری میکردند  یکی از روزها آنچه من با چشمان خود دیدم  انکه  جناب آ غا صاحب روی توشکی مخملی و زخیم لم داده بودند خانم های قشلاق دورش حلقه زده بودند و با او به حالت بسیارخودی قصه میگفتند وحال واحوال میکردند، دیدم که خانمی شانه های اورا مساج میدهد ووخانمی دیگر پاهایش را می مالد ودر آن مجلس هیچ مردی هم  حضور نداشت ،با خود میگفتم این تعجب است که این زنها دوراین مرد را گرفته اندواورا مساج میدهند بیچاره زن ها که از کار شان نیت قرب ال الله داشتند ورستگاری آخرت وروزجزا!! و جنا ب آغا صاحب هم به برکت ارشاد ودعوت ال الله لذت میردند وکیف میکردند و ،و با چه نازونزاکتی دانه دانه  از میوه های بهشتی قشلاق وروستای ما Tدانه های گیلاس  بردهن میگذاشتند و زنان مومنه را ارشاد   می فرمودند، در آن مجلس  از مسئله جائز وغیر جائزومحرم و غیر محرم  و حلال وحرام خبر ی نبود ، وجنا ب ا غاصاحب درمدت یک هفته  اقامت ، کمال بهره مادی و معنوی را از روستای مابردند  ، حالا انجام همه این همه فجایع وبیدادگری  بنام دین بنام خدا از جانب رهبران دینی انجام میشد ، این دین بود که شاه را واجب الاطاعه وسایه خدا معرفی میکرد و همه کمبود هارابه گردن خدا می انداخت  وتوجیه دینی میفرمود وبرای اولیا دین هم سند سواری کردن مردم را  میداد که فاصله هموار 500 متری را هم باید باسواری کردن طی نمایند ، حالا در چنین شرائطی اگر شما بودید ومی دیدید ؛که سایه خدا ظلم میکند ،خیانت میکند و نمایندگان خدا بنام پیروییشوا و برگردن مردم سوار میشوند، کمرشان می شکند که 500متر راه را پیاده برند،دخترک های معصوم وبیچاره را به کنیزی میگرند از جیب خالی مردم گرسنه وبیچاره بنام نذرو نیازی پول شان را بصورت نقد واگر پول نداشتند بزوگوسفند قروت وروغن شان را می برند ، شما میبودید چه میکردید؟، بازهم به اسلام و منابع اسلامی و همان ملا ومولوی  همان پیر، امید می بستید ویاراه دیگری را سراغ میکردید ،سقوط بخش عظیم از قشرجوان کشورما، بدامن مارکسیسم وکمونیزم ، ازروی ناچاری بود برای نسلی که احساس مسئولت میکرد ومیخواست جامعه را از مخمصه و مرگ تدریجی نجا دهد راه دیگری وجودنداشت، جزآنکه  بدامن کمونسم پناهنده شوندو خواسته های خودش را در شعارها ی ، انقلابی و روشن مارکسیم سراغ کنند ،باآنکه  بریدن از دین و ایمان، به عنوان میراث فرهنگی پدران ازگذشته کار سهل وآسانی نبود ، جوان سرگردان  بیچاره می دانست که با بریدن از اعتقادات  دینی مردم و جامعه به مشکلات جدی روبروخواهندشد   ودرگام اول مورد ملامت خانواده و پدرومادر خودش قرار خواهد گرفت ولی او چه میتوانست بکند ، چه انتخاب دیگر، پیش رویش او بود، این بسار دردناک است که در یک کشورویک جامعه  فقط د و جبه وجود داشته باشد یکی  دستگاه حاکم برجامعه با همه تعلقات وتشکیلاتش   و جبه دیگر سرخوردگان و نا امید شده گان وفراریان  ازجبه دین، یکطرف، دستگاه حاکم که  سالیان سال بیداد میکند وطرف دیگر هم دستگاه دین وخدا، که مردم را   سواری میکند، سومی هم  که  همان مارکسییسم و جبه بی خدایان ، وقتی با چشمت وباوجودت این همه آزاراین همه توهین وتحقیرازجانب   خدا ونمایند گانش را  می بیینید  معلو م است که همان بی خدایان را  انتخاب میکنید واین انتخاب برای نسل جوان وآگاه مملکت انتخاب آگاهانه و دردمندانه  بود ، جناح چب بعدازآنکه راه خودش را پیداکرد ،با ایمان وتلاش خستگی ناپذیر،  درمدت کوتاه وبسیارزود توانست  نقاط حیاتی ومهم جامعه راتسخیرکند ،مکاتب دانشگاه فابریکات وموئسسات دولتی را  موفقانه فتح کندو با ایجاد سندیکاهای کارگری  کارگران را در جبه واحد ضد دولتی منسجم کند  وازهمه مهم تر ، درمیان اردو و نظامیان کشور بخصو ص نسل جوان وآ گاه با موفقیت و سازماندهی دقیق هسته های حزبی وجسور وانقلابی ایجاد کند، جناح چپ باموفقیت و دست آوردهای چشمگیری که بدست اورده بود کاملا خودرا موفق وپیرزو میدان ا حساس میکرد و خودرا یکه تاز میدان میدانست ، دررزوهای پایان کاربود که از بخت بد واقبال نه چندان خوبش ، در جناح راست همان جناح فرسوده وآ رام بی جان بی بخار و وبی روح، جوانانی تند وانقلابی و تعدادی هم بریده از بدنه چریان چپ بنام اخوانی ها ، دردانشگاه کابل سربلند کردند ، از جائیکه اصلا تصورش هم نمیررفت ، این جناح با محکومیت رهبران سنتی وقشری ، قرائت جدیدی از دین ارء نمودند  قرائتی کاملا متفاوت از اسلام سنتی حاکم برجامعه ، این جوانان بیشتر ازانکه از حدیث پیامر سخن گویند از تاریخ سخن گفتند واین خود  راه وروش  جدید درجامعه بود ،  بیان ازتاریخ ویا چیزیکه کاملا درجامعه اسلامی ما تعطیل بود، اخوانی ها در باب حقوق انسانی گفته های جدید داشتند  درباب حکومت داری و عدالت اجتماعی خیلی خوب حرف میزدند  درباب اینکه درجامعه اسلامی هیچ کسی  را استثنا نیست  و جز پیامبر هیچ کسی واجب الاطاعه نبوده ونخواهد بود گوش هارا به شندین حرف های خودشان وا میداشتند ، اخوانی ها با تمسک از تاریخ اسلام و خلافت عمر فاروق واینکه عمر به عنوان خلیفه اسلام چگونه والی هاومسئولین  خلافت اسلامی را مور د بازپرس قرارمیداد و خودش تا آخر عمر هیچ ثروت ومالی را به خود اختصاص نداد ، ووقتی برفراز منبر در نماز جمعه میگوید ای مسلمانان  گوش کنید و اطاعت کنید  ، سلمان فارس  به عنوان یک مرد غیر عرب بی کس وتنها و وبی وطن در مقا بل خلیفه می ایستد  و می گوید  من به حرف تو گوش نمی دهم و اطاعت هم  نمی کنم  ولی خلیفه باخون سردی  علتش را می پرسد، سلمان فارسی  اعتراض خودرا میگوید  خلیفه با تبسم میگوید صبرکن که عبدالله  فرزندم بیا ید و جواب تورا بگویید این خلیفه اسلام وقتی ابوهریره را به عنوان والی به کوفه مقرر میکند ، ابوهریره وارد کوفه میشود، درحالیکه کفش ندارد و پابرهنه است،  بعد ازمدتی این والی درکوفه برای خودش کفشی دست وپامیکند ، خبرش به عمر میرسد، عمر برای ابوهریره ، والی درکوفه نامه مینویسد که خبر یافتم که برایت کفش گرفتی بزودی زود، مدرک آنرا برایم بفرست تا مطمن شوم که ازکجا کردی   و درباب زهد وتقوای وامانت داری از بیت المال ،درروزگار خلافت عمر ، دریکی ازروز ها، زنش هوای  حلوا میکند که ایکاش حلوا ئی میبود و میخوردیم  عمر گفت خوب است و لی پول ندارم تابرایت حلوا تهیه کنم  خانم عمر میگوید من  دو دینار دارم ، عمر گفت از کجا کردی، خانم گفت هیچ از همان معاش روزانه ات  اندک اند ک جمع کردم تا د ودینارشد  عمرگفت بیار تا برایت حلوابیاورم ، عمر دودیناررا اززنش گرفت و ازخانه بیرون شد  و نزد خزانه دار رفت و دو دینار را به او تحویل داد و برگشت ، خانم که منتظر حلوا بود  ، سوال کرد حلوایت کجاست ،عمر خندید،گفت  پول نداشتم وپولی را که از تو گرفتم ، در اصل ازمن نبود و از بیت المال بود ، زیرا من به مسلمانان گفته ام که در حد کفاف زندگی ام از بیت المال حقوق دریافت میکنم ، درحالیکه تو از همان حقوق من توانستی د ودرهم پس اندازکنید  واین دودرهم مال ما نبود ،و قتی جوانان مایوس وبریده از دین، این حرف هارا شندیند ،گفتند الله اکبر ما که برای تامین عدالت اجتماعی و برچیدن ظلم و استبداد وایجاد یک جامعه مرفه وآرام ،نیازی به مارکسیم نداریم  وقتی این   داشته ها رادر تاریخ دین خود داریم بهتر است به همان دین خودمان برگردیم  این نقط بود که جمعی از بریده گان و قهرکردگان بادین، دوباره با خدا و رسولش آشتی کردند وتجدید عهد کردندو  از علم برداران اسلام ونهضت اسلامی درافغانستان شدند،و باخلوص ونیت کامل عاشقانه درعشق خدا ورسولش جان باختند،  این جوانان برگشته وسرگردان با راهیابی وقرائت جدید از اسلام  برای دعوت دیگران ، مجبور شدند که اولیا وعلما دینی سنتی را شدیدا مورد سرزنش وملامت قراردهند وبه عنوان خائنین به اسلام و قرآن معرفی کنند ، اخوانی ها با اراء تفسیر و قرائت جدید ازدین و واسلام، دراندک مدتی  تو انستند تعداد زیادی از جوانان را به خود جلب نموده  ودر سنگر داغ مبازه ضد کمونسم قراردهند ، مشکل اخوانی ها این بودکه خیلی دیر وارد میدان شدند و قتی که بیشترین سنگرها تو سط چپی ها اشغال شده بود،باورود ، اخوانیهادر حوزه دین ومسجد ،اوضاع تغیرکرد و روح تازه برکالبد نیمه جان اسلام دمید ونسل های مومن وتشنه  گروه گروه به این داعیان الی الله والرسول پیوستندوونصرت الهی شامل حال شان گردید وبا صورت معجره آسا رهبری دانشگاه کابل را از طریق انتخابات بدست گرفتند ، وبرخلاف توقع وپیش بینی ها در دانشگاه کابل و دانکشده پلی تخنیک  اقامه نمازهای  پنج وقت برقرارشد  ولی باکما ل تاسف  که دیر دوام نکردوکاردگرکون شد، نتیجه  نه آنچنان شد ، که بشارتش رابرای مردم دادندبلکه   به مانند رسولان دروغین در میدان عمل همه چیز، خلاف ادعای مان ظاهرشد ، روزیکه مابنام جهاد درراه خدا و تشکیل حکومت اسلامی از افغانستا خارج شدیم، وروزیکه ما بمردم افغانستان وعده  برقراری حکومت  اسلامی را برمبنای حکومت خلفا صدر اسلام، سپردیم و آن مردمان بیچاره وساده لوح، برما دروغگویان مکار وحیله گر  باورکردند، در،ن روز ،همه بزرگان ورهبران این حرکت بنام نهضت اسلامی ، بدون استثنا به مانند همان ابوهریره ،باپاهای برهنه وبدون کفش  وجیبی خالی وارد عالم هجرت شدند،هیچ یک از این رهبران نمیتوانند بگویند که در آن روز مالک یک هزار دالر بودند و با هزار دالر وارد پشاوشدند ولی ازخیرات خون وشرف وعزت وقار  این مردم وبرکت حقه بازی هاوخیانت های خود مان، همه رهبران  با ملیون ها دالربرگشتیم و امرزازما به عنوان مافیای ثروت وزمین خانه درآن کشور ویرانه  یا د مشیود ، ما برای مردم گفتیم که وقتی پیامر ازدینا رفت هیچ مال ومنالی از خود بجا نگذاشت ، هیچ ارثی بنام خانه وزمین ازوی باقی نمانداز خلفا او هیچ ثروتی باقی نماند...و لی خودمان ملیون ها دالر سرمایه در داخل وخارج بجا گذاشتیم . ولی از جناح چپ، جناب ببرک کارمل رئیس حناح پرچم وقتی از دینا میرود هیچ ثروتی از خود بجا نمی گذارد ویک تن از پرچمی ها میگفت که هیچ مال واملاکی بنام او وخانواده اش در هیچ دفتری ثبت نیست ، زندگی ومرگ درکانتیرش برای همگان معلوم وزبان زد دوست و دشمن  است وچه کوردلانی که مرگ اورا درکانتینر نشانه ذلت وخاری  او در مرحله آخرزندگی ا ش  معرفی میکنند ولی واقعیت امر این است که کارمل دردوران ریاست جمهوری و قدرتش دزدی نکرد خیانت نکرد و ثروتی را به خارج انتقال نداد وگرنه او هم به ما نند دیگران میتوانست به  آمریکا واروپا ویاهم کشورهای اروپای شرقی سفرکند و  زندگی خوبی داشته باشد، زندگی کارمل درکانتینر انقدر زاهدانه است که حتی همان کشور روسیه که روزگاری، هم پیمان استراتیژیک  وی بود، ازدادن ویزا برای او خودداری کرد،  برای آنکه کارمل حساب بانکی چند ملیونی وحتی چند هزار دالری نداشت  حالا اگر این طور قضیه را مطرح کنیم که براساس موازین اسلامی و  خلافت عمری که این آ قایون خیلی ها برایش سینه چاک میکردند ، چه کسی به عمر فاروق نزدیک تر است واگر شیوه حکومت داری ، وزندگانی عمرفاروق را نشان زهد وتقوی وخداپرستی او بداینم ، چه کسی ازنظرزندگی و حکومت داردی نزدیک تر به عمر فاروق است ، چه کسی متقی وخداپرست است،  عبدالرسول سیا ف ، برهان الدین ربانی گلب الدین حکمتیارمولوی محمد نبی محمدی  و یا جنا ب  ببرک کارمل رهبر حزب دیموکراتیک خلق افغانستان،همه معیار ها وعملکردها ی عمرفاروق خلیفه پر افتخار اسلام را دروجود فقید مرحوم ببرک کارمل میتوان سراغ کرد نه دروجود رهبران ومدعیا ن خلافت و امامت ،اگر شهامت کنیم وراست بگوایم کارمل برای رهبری انسانی وحتی اسلامی مردم ما شایسته تر از این رهبران مدعی به اسلام وقران است

واما درباب کشتار وبیداد گری علیه مردم ، آیا قساوت چپی ها وکمونست هائیکه  به بی دینی وبی خدائی معروف بودند ، بیشتربود ویا ظلم های دد منشانه ودور از کرامت انسانی  که ما انجام دادیم چپی ها دردوران حکومت شان  تعریفی از جنایت وخیانت داشتند و دستگاهای قضائی شان براساس همان معیارها ی پذیرفته شده ،  با دشمن و ضد انقلاب برخورد میکردند  برای اعدام کردن  برای زندانی کردن کوتاه مدت و دراز مدت وزندان ابد  قانون ودستوری وجود داشت  که مطابق به آن عمل میشد ، چه تعداد کسانی که به وضوح از حامیان وطرفداران وارتباطی ما بودند ولی زنده وسلامت از زندان انها آ زاد شدند اگرلست کسانی راکه مربوط به مابودند واز زندان کمونست ها آزاد شدند  بصورت دقیق جمع آوری شود از صدها تن میگذرد ولی برعکس برای ما کشتن آ سان ترین راهی بود  که در طول دوره جها د مقدس خود علیه مردم انجام دادیم  ،مجاهدین  درمدت 15 سال جهاد هیچ قانونی مکتوب و غیر مکتوبی برا ی مجرمین و جنایتکار نداشتند ، اصلا تعریفی ازجنایت وخیانت وجود نداشت و هر قمندان برای خودش همه کاره بود ،  رهبران سیاسی در پشت جبه بخاطر مصالح ومنا فع حزبی وگروهی  خودشان اصلا بروی قمدان نمی آوردند که جناب شان کارخلاف انجام داده است ، اصلا درتاریخ جهاد هیچ قمندانی بخاطر ارتکاب عمل خلاف وجنایت  مورد باز پرس قرار نگرفته است ، بلکه رهبران سیاسی برای خوش نگهداشتن همان قمندان جنا یتکار  ازوی تعریف وتمجید هم میکردند ،البته این بدان معنی نیست که ما خدای نا خواسته همه مجاهدین وقمندانان جهاد را جنایتکار بنامیم ، العیاذ بالله من ذالک ولی این را هم نمیتوانیم ثابت کنیم که همه قمندانان مردمانی بودند که موازین اسلامی و انسانی  را درحق متهمان و مردم بیچاره و اسیر افغانستان مراعات کرده اند ، بطور مثال کارنامه سید پاچا بنام   قمندان منصور از فرماندهان حزب اسلامی حکمتیار در ولابت بغلان ودرولسوالی اندراب بود بسیار تکان دهنده ووحشتناک است ، وی   چند سالی را در آن ولسوالی فرمانروائی کرد ،مرحوم مولوی عبدالرحیم خنجانی  از علمای  معروف  در سمت شمال افغانستان محسوب میشد ،به عنوان رئیس قضا در جبه ایشان مصرو ف بود، من از ایشان شنیدم ،که دوسیه وپرونده های  افرادی، که  مرکزامنیت جبه خواهان اعدا م شان بود، ولی محکمه قضا اسناد و دلیل کافی برا ی اعدام شان نداشت و حکم اعدام انها را ملغا دانست ولی بعد خبر شدییم که انها علی الرغم مخالفت قضا به اشاره چشم قمندان  صاحب منصورهمه   اعدام و سربه نیست  شدند   تعداد شان به بیش از سه صد نفر میرسید ،  یعنی سه صد نفرآدم  سه صد تن  انسان در ولسوالی اندرآب بدون موافقت محکمه و قضا اعدام شدند حالا تعداد  کسانی که  قضا هم باعدام شان موافق بوده بدستور محترم قمندان منصور از این دنیا رخصت شدند شمار شان را خدا میداند ولی بااعتراف خودوی درسالهای اخیروقتی منصور وارد پشاور شد ، کاکای حزب ( ملا نصردالدین  پدر نصرت یار )  اورا درخانه اش مهمان کرد و تعدادی از قمندانان و مجاهدین دیگر هم درآن مهمانی شرکت نموده بودند، د تفسیر وتحلیل کاکای حزب منصوررا موردملامت قرارداد که برخلاف پالیسی و سیاست حزب شما باعمل کردید به حزب شما ضربه زدید با   مسعود پنجشیری مصالحه کردید و در برابرش نجگیدید و بااو همکاری کردید، بعد از پایان صحبت های کاکا نصرالدین ، قمندان منصور گفت ، من سالیان جهاد درمنطقه ، من  بیش از دوهزار تن از مخالفین حزب اسلامی را که مسلمان بودند و لی برخلاف حزب اسلامی عمل میکردند و مربوط به احزاب وگروهای دیگر بودند کشتم و برا ی شان مجال سخن گفتن علیه حکمتیار ندادم ولی شما این جا درپشاور نشستید وبر من میگوئید که بر خلاف منافع حزب عمل کردم،  این نورچشمی برادرحکمتار ،جناب برادرمنصور بعد ازمدتی کوتاه  در اثر تصادف موترش با یک تراکتور به هلاکت رسید ، که مردم اندراب از شرش نجات پیداکرد وبرادر حکمتیار درسوگش ناله غم سرداد و در مسراسم فاتحه اش گفت من صدها روشنفکررا به برگی نمی خرم  ، صد روشنفکر به اندازه برگ درخت هم برایم ارزش ندارد ، برای من قمندان منصور ارزش دارد که ده هزار مجاهد را در ولایت بغلان رهبری میکند ، و قتی براد حکمتیار از ده هزار مجاهد یاد کرد ، کسانیکه از او ضاع جهاد در ولابت بغلان خبر بودن و چشم به چشم شدند که کدام ده هزار مجاهد  بعضی از دوستان گفتند برادرخواست پف کند وباهم خالی بندی کند و لی کسانیکه ازولابت بغلان خبر نداشتند  بیچاره ها درعالم بی خبری قبول کرده بودند که براستی قمندان منصور شخصیت مهم جهادی بود که ده هزار مجاهد را رهبری میکرد   ، این ها وصدها نمونه دیگر از جنایاتیسب که توسط به اصطلاح مجاهدین انجام شکد   پشاور کشته شد که اکثر قتلش را   باکمال تآسف بیشتر ازکسانی که به چنگ مجاهدین می افتیدند اکثرا عساکر وسربازانی بودند  که از مجبوریت وناچاری، درگیر نظام کمونستی افتیده بودند و یامامورین کم توان وبیجاره که توان رفتن به جائ را نداشتند ومحتاج لقمه نان شبا نه روزی خودبودند  و ازین قبیل مردمان المستضعفین فی الارض ، این بیجاره ها بدون سوال وجواب راهی جنت می شدند. درزمان حکومت مجاهدین و جنگ های کابل بین حزب وحدت و دولت برهان الدین ربانی اوضاع آنقدر خراب بود  که هردو جناج به  جرم نسبت  داشتن به قوم ومذهب افرادبیگناه را گروگان میگرفتند و شکنجه میدادند ، در آن جنگ که گرداننده اصلییش جناب استاد سیاف بود و با شیطنت توانسته بود که مشارکت درجنگ علیه حزب وحدت را برنیروها دولتی بخصوص احمدشاه مسعود تحمیل کند ، یکی از صاحب منصبان اردو که هیچکاره بود  بدست یکی از قمندانان استاد سیاف اسیر شد، افسر مذکو که اهل ولایت غور بود و از نظر قیافه وشکل ظاهری به هموطنان هزاره نزدیک مینمود د رحالیکه وی نه هزاره بود و نه هم شیعه  و لی قمندان جناب استاد سیاف بیجاره را بجرم هزاره بودن و شیعه بودن به اسارت گرفته بود ،ا و بعد از آزادی ی برایم داستان اسارت خودرا درمدت 40 روزاین طوربیان میکرد، درروز های درگیری حزب وحدت با نیروها ی دولتی ازبازار راهی خانه ام بودم  درمنطقه کمپنی که منطقه تحت کنترول نیروهای سیاف بود ،در ایستگاه تلاشی مرا از موتر پائین کردند و باخود بردند ، در همان برخورد اولی وفحش ودشنامی که نثارم کردند متوجه شدم که مرا به جرم شیعه بودن وهزاره بودن گرفتار کردن ، زود با قسم به قران وخداو رسول گفتم که من نه  هزاره هستم و نه هم شیعه  من سنی مذهب و اهل و لایت غورمیباشم و اینکه ساختمان صورتم شبیه  هزاره است این کار خداوند است که مرا این چنین خلق کرده است ، گفته های من یک مقدار د رعزم و جزم انها اثر گذاشت و آنها ازمن دعای قنوت، را سوال کردند که حفظش برای بسیاری دشوار است و لی من به مثل بلبل دعا را خواند م و بابقیه سوالات مذهبی هم برایشان جواب گفتم و این باعث شد که موئقتا از دم تیغ کنار بانم  و لی به عنوان اسیر زندانی هم چنان باقی ماندم در یکی ازشب ها که بازهم درگیری بین نیروهای حزب وحدو سیاف ییش آمده بود وشاید هم تعدادی از نیروهای سیاف کشته وزخمی شده بودند قمندان سیاف با عصبانیت و خشم زیادی وارد شد من و پیره مرد هزاره ای را که اسیر گرفته بودند و در یک دریک اطاق زندانی بودیم،  صدازدند ، هردو از اطاق بیرون شدیم ، قمندان  پیره مرد هزارره را به داخل تشناب کشانید ، پیره مرد درحالیکه داد بیگناهی وبیچاره گی سرمیداد ،مانند گوسفند خاباندش  وباکارد سرش را از تنش جداکرد، درحالیکه از بدنش هنوز خون فوران داشت ، قمندان ، کله بریده وخونین پیره مرد،را بر سرم کوبید و من از شدت وحشت وضربتی که بر فرقم وارد شده بود ،بیحال شدم ودیگر نفهمیدم ، و قتی چشم باز کردم که خودرا درهمان اطاق با لباس های خونین وسر شکسته وبادرد  یافتم . چند روز ی بعد خانواده ام با واسط وپارتی از طریق یکی ازاقارب آ ن قمندان و پرداخت پول هنگفتی ، من را از چنگ ایشان نجات داد  ، افسر بیچاره د رحالیکه اشک در چشمانش حلقه میزد ، برایم گفت ، همه چیزرا میتوانم فراموش کنم و لی آن صحنه  سرجداکردن  پیرمرد و آنکه قمندان چطور سر جداشده اورابرسرم کوبید ، تا آخر عمر فراموش نمیکنم ، آن ناله ها و فریاد های آن پیرمردو صحنه سرجداکردن او هرلحظ پیش چشمان من  قراردارد .درحالیکه سیستم قضائی دولت کمونستی به مرا تب عادلانه تر از ما عمل میکرد  ، نمیگویم خوب  بود وبهتر بود  میگویم بهتر ازمابود.

 رشوه وفساداداری از کم ترین مواردی بود که یک نفرحزبی کمونست  بدان متهم میشد  واگر میشد مقامات بلند مربته حزب برخورد شدیدوقاطع باوی میکرد، گرفتن رشوه برای یک حزبی به مزله  نوشیدن شراب برای یک مسلمان بود و بسیار جالب که رشوه و فساد اداری را ما یان از پاکستان به افغانستا به عنوان یک مرض مهلک وواگیر انتقال دادیم واین یک واقعیت است که هیچ کس نمیتواند ازان انکار کند  ازهیمن جاست که بیشتر شخصیت های حزبی مربوط جناح چپ دراروپا وآمریکا، همین حالا زندگی فلاکت بارودشوار  ی دارند برای اینکه نه دزدیدند وپولها ی خزانه را به کشورهای خارجی انتقال ندادند ، ولی ما بعد ازورود به کابل از خزانه کشور فقیر بنام افغانستان پول ودارائی این مردم را با هواپیمای مسافربری شرکت آریانا بخارج انتقال دادیم که کوس رسوائی ما توسط پلیس میدان هوائی دبی برملا گردید و با برای توجیه آن خیانت ودزدی شاخدار خودر با بی شرمی تمام  بازهم دروغ گفتیم و افسانه ساختیم ،اگرتمام دزدی های حزب دموکراتیک را یکطرف کنید تنها به دزدی یک نفر ازما بنام صدیق چکری نمیرسد  انسانی  که در تمام عمر به شیوه های  گونا گون دزدی کرد  وبه خارج برد و اکنون درشهر لندن باکمال بی حیائی زندگی میکند واز اسلام وقرآن وجهاد حرف میزند د.  ویا حسین فهیم برادر قسیم فهیم  معاون اول رئیس جمهور معادل 180 ملیون دالررا از کابل بانک میدزدد و هیچ کسی هم نیست که ازوی بپرسد که این همه پو ل را براساس کدام مدرک و قانون نوش جان کردی ، چون برادر فهیم است  و ازمجاهدین و زهمرهان احمدشاه مسعود ، بناء هرغلطی که میخواهد بکند اشکال ندارد  ،درسالیان 1351 هجری شمسی  من درکابل بودم  وازمخلصین جناب استاد برهان الدین ربانی ، روزگاریکه که ایشان به عنوان استاد دردانشگاه کابل مصروفیت داشتندو درمنطقه خیر خانه دریک خانه سه اطاقه دولتی  زندگی میکردند ، من چنان شیفته ایشان بودم که هر نماز عصر، به غرض ملاقات درمنزل شان میرفتم وایشان درحد فهم ودرک ما بیاناتی میفرمودند ، یکی از روزها که نزد استار رفتیم و استاد بسیارخوشحال به نظرمیرسید ، متوجه شدیم که آنروز جناب شان یک قالین  متوسط  شش متره خریداری کرده و درهمان اطاقی مهمانخانه انرا  فرش نموده است  ، جناب استاد از فرط خوشحالی  مرتب به روی قالین دست می کشید و از مهمانان میخواست که در موردش نظر بدهند  بگفته خودش پول آن قالین  از نوشته های جناب شان که درمجله پیام حق مربوط به وزارت اطلاعات وکلتور چاپ میشد و مقدار پولی خدمت ایشان تقدیم میگردید،  فراهم شده بود ، جناب مولوی عبدالمجید خاکسار که ازدوستان بنده است ومدت زیادی رادر پشاور گذرانیده است، ازز ندگی  روزهای اول  استادبرهان الدین ربانی در پشاور تعریف میکرد  ،  ازپریشانی وتنگدستی استاد ، برایم گفت، یکی ازروزها که طفلک استاد مریض بود ومن به عنوان همراه وراه بلد ایشان به نزد دکتور میرفتیم ، برای گرفتن رکشا وتکسی،  کنار چاده استاده بودیم  رکشای تکسی  وقتی مارا میدید می استادولی استاداز کراه اش سوال میکرد وراننده رکشا ملغ 9 کلدار پاکستانی مطالبه میکرد که برا ی استاد زیاد به نظرمیرسد و استا 5 کلدارپیشنها د میکرد وراننده هم نمی پذیرفت ومیرفت واین و ضع چندین بار تکرارشد، درحالیکه طفلک درحال مریضی در آغوش استاد گریه میکرد ولی استاد تفاوت 4کلدار را قبول نمی کرد که سوار رکشاشود،وما بیش از15 دقیقه  منتطر ماندیم  درحالیکه کرا یه  اصلی و معمول همان 10 کلدرا بودکه راننده ها میخواستند حضرت مولانا عبد المجید خاکسار گفت وقتی دیدم که استاد حاضر نیست میلغ ده کدار کرایه  بپردازد محترمانه برایش گفتم استاد معظم این طفلک عذاب میشود، خییر است مبلغ تقاوت را که 5 کدلدار میشود من پرداخت میکنم ولی شما سوار شوید که این طفلک عذاب میشود ،  یعنی میلغ 5 کلدار برا ی استاد برهان الدین ربانی  رهبر جمعیت اسلامی افغانستان آن قدر مهم بود  که باوجو د مریضی فرزندش از هزینه آن ابا می ورزید، اوضاع واحوال زندگی این رهبران  معظم  جهادی ، درآن  سطح بودولی  یکباره ستاره اقبال شان درخشید وینام مردم  وجها د علیه کفر و کونیسم  از زمین و آسمان، باران کلدار وریال ودالر بر آنها فرود آمد واین بیچاره فقرومساکین ا به عنوان سرمایه درا ترین مردمان آن کشورفقیر مبدل شدند، ایا منصفاه نبو د که این فضیلت مابان بعد ازورود شان به کابل بااخلاص و صداقت، اندوخته های شان را برملا میکردند و بر خزانه دولت تحویل میدادند ویا هم در راه خدمات ورفاه عامه ان را به مصرف میرساندند. ذلت وزبونی امروزما  نتیجه همان خیانت ها وخون های بناحق ریخته و اشک چشم مادران  درنتظار ، وبیوه زنان داغ دیده ویتیمان بی پدر ومادری که با بیگناهی ومظلومیت ، بدست ما ویا در نتیجه غفلت وخوشباوری های ما کشته شدند، وسر به نیست شدند است میباشد . من داستان راستانی دارم که حیفم می آید اینجا ننویسم . درگیرودار جهاد و سقوط ولسوالی ها و علاقه داری ها بدست مجاهدین ، ولسوالی بلخاب درولایت سرپل یکی از مناطقی بودکه در تابستان سال 1358  بدست مجاهدین افتاد  قمندان ورهبری مجاهدین را شخصیتی روحانی و عالم بنام  سیدمحمد عالمی به عهده داشت  ،  و لسوالی بلخاب منطقه کوهستانی وصعب العبور با کوه پایه های بلند و دریا (رودخانه ) بزرگ و خشن و جمعیتی متشکل از تاجیک ها هزاره ها و سادات، سقوط این ولسوالی درآن زمان که علاقه داری بود ، داستان تلخ و دردناک دارد 

روزی  از روزدر عالم هجرت دریکی از کمپ های  مجاهدین، مربوط حزب اسلامی حکمتیار نشسته بودم با دوستانی که انجاداشتم از گذشته وآینده میگفتیم که یکی ا زقمندانان برای کاری وارد خیمه شد و بعد از چند دقیقه هم برگشت یکی از مجاهدین باشناختی که از ایشان داشت گفت این هم عجبب قا تل و جنایتکار است کاکای حزب جناب ملا نصرالدین خان پدر شهید سیف الدین  با تآ ئید گفت بلی ولی بسیار قمندان متعهد به حز ب اسلامی  است ، عجیب در برابر دیگران می جنگد از بیانات مرحوم کاکای حزب چنان فهیمدم که متعهد به حزب اسلامی بودن  مهم تر از مسائل دیگر است اگر شما این صفت عالیه رادرا بودید مسئله قتل وکشتار تجاوز از مسائل کو چک است که خدای حزب اسلامی انرا می بخشدواین مصیبت نه تنها گریبان  گیر حزب اسلامی بلکه مریضی هولناکی بود  که اکثریت ازاحزاب جهادی مارا گرفته بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 3:35  توسط مولوی زاده  | 

مرکز اسلامی ملک عبدالله درکابل

مرکز اسلامی بنام ملک عبدالله درکابل تآ سیس میشود

اعمار این مرکز باهزینه 140 ملیون دالر، از جانب عرستان سعودی، در مساحت نزدیک به یکصد جریب زمین ، درمرزکز شهر کابل ، توجه موافقان ومخالفان این پروژه سعودی رابخود جلب کرده است،  

د رسالیان جنگ وجهاد مردم ما ،علیه نیروهای اشغالگر شوروی آنروز،  موئسسات وابسته به  عربستان سعودی دربخش های مختلف، بین مهاجرین در پاکستان و جبهات جنگ، درداخل افغانستان،حضور چشم گیر ی داشتند ، هلال احمرسعودی،به عنوان تامین کننده بیشترین هزینه های زندگی  مهاجرین  ومجاهدین ومصارف انتقال مواد نظامی به داخل افغانستان به اضافه پرداخت پول های کلان برای  قمندان ها وفرماندهان جهادی ، محسوب میشد ،کماآنکه سفارت سعودی موفق شد د راولین انتخاب رئیس مجاهدین  نقش اسای بازی کند و باهزینه  کردن 40 ملیون دالر ، جناب استاد سیاف را به  عنوان رئیس اتحاد مجاهدین به کرسی رهبری وزعامت  بنشاند ولی باشکست کمونست ها ورفتن مجاهدین به کابل ، کارو حضور موئسه های عریض وطویل  سعودی ها  یایان یافت  و رهبران سعودی تمایل چندانی با ادامه همکاری درداخل افغانستان نشان ندادند، بخصوص قدرت گیری ، جناحی ازمجاهدین که رابط زیاد گرمی با سعود ی ها نداشت( احمد شاه مسعود)مانع اصلی ازهمکاری برادران عرب ، درکابل محسوب میشد ، باتوجه به مصرف چند صد ملیونی ویاهم بلیونی  سعودی ها در دوران جهاد مردم افغانستان و جضور چشم گیراسا تید و شیوخ  سعودی در پشاور و اعزام نیروهای فکری برای تحصیل به دانشگاهای عربستان واجیر کردن تعداد از روشنفکران وچیزفهمان با هزینه های گزاف ، سعودی ها نتوانستد جایگاه آنچنانی و بااهمیت ،در بین مردم  و روشنفکران ما باز کنند و اکثر از حقوق بگیران شعبه دعوت و..  با اینکه حقوق مفت سالیانه دریافت میکردند و لی از افشا خودشان بین مرد افغانستان  به عنوان مبلغین سعودی   ابامیورزیدند ، البته بودند اندک  کسانی که به امتیاز داشته خودشان افتخار میکردند، اینکه سعودی ها با آن همه هزینه ها ی کلان تو فیق لازم را در بین مردم ما نیافتند خود مورد بحث و بررسی است و لی بصورت کل میتوان در دو محور ریشه های ناکامی آنان را دربین جوامع اسلامی بخصوص کشور ما  موردبحث قراردراد .

 پبروان مذاهب چهارگانه  دربحث خداشناسی اختلافات جدی بااهل حدیث ووهابیت دارند متاسفانه  سلفیها وهابی ها ، ها بنا برداشت خودشان از آ یات قرآن وسنت پیامبر  درین باب  . پیروان مذاهب دیگرراکه اکثریت از مسلمین را تشکیل میدهند  گمراه و اهل بدعت معرفی میکنند که این خوداز عوامل اختلاف میان مسلمین میشود.

تعطیل بود ن  عقل درحوزه  ازمذهب سلفیت  ومخالفت ،این مذهب  باعقلگرائی واجتهاد ، به عنوان یک موهبت الهی برای بنده مومن ، یکی دیگر از مشکلات عمده است که دامن پیروان این  مذهب را گرفته است بطور مثال 
بدعت و حرام اعلام کردن جشن میلادپیامبر (ص) از جانب سلفی ها ، که مسلمانان غیر سلفی برگذاری این روزرا جشن میگیرندو(ص) یک عمل مستحب،.وثواب میدانند،ولی اگر برای یک وهابی شما هزار استدلال کنید که برگذاری این روز چه خوبی هاوفوائدی به مسلمین دارد  قبول نمیکند و آنرا بدعت وحرام میداند

مورد دوم شکست وعدم موفقیت این گروه بین مسلمانان  ، عدم مقبولیت این گروه است درعالم انسانی معمول است که وقتی شما ، جنسی رابرا ی فروش به بازار میبرید ، در قدم اول رضایت مشتریان را باید جلب کنید ، از خوبی هاو کمالات جنس خودتان بصورت درست وقانع کننده با ید تو زیع بدهید وگرنه شما نمیتوانید متاع دست داشته خودتان را بزور بربازاریان بفروشید در موارد ی هم شما مجبور میشوید که نمونه وسمپل جنس خودرا تقدیم مشتری کند تا وی به بهتربودن کالای شما یقین حاصل کند، عین این بحث در مورد دین و مذهب است مگر خداونددر قرآن چقدر از فلاح ورستگاری دین ودنیا صحبت میکند ...حالا هم مسلمانان با  شنیدن کلمه سلفیت ویا وهابیت امروز، ذهنش به عربستان سعودی میرود وبا یک ارزیابی کوتاه از حال واضاع آن سرزمین مذهب سلفیت رابه عنوان مذهب رسمی زیر سوال میکشد باخود میگوید که اگر این مذهب، مذهب خوبی میبود، پیروان خودش را ازآن وضع نجات میداد ،از قدیم الایام گفته اند که کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی ، کشوریکه با نظام سلطنتی و شاهی مطلقه  اداره میشود از دیموکراسی وحقوق بشر درآنجا خبری نیست  نظام اقتصادیش مبتنی برهمان سیستم بر ده داری قرون وسطی ای بادرآمد فوق العاده بالا (هزار ملیون دالر در 24ساعت) و جمعیت نسبتا کم ولی از خدمات اجتماعی خبری  نیست  فقرا در روستاها ی کشور به حد کافی موجود است، طوریکه  همین چندماه گذشته ملک عبدالله در دیدارش از یکی از روستاهای فقیر ، دستور فرمودند که مواد غذائی بین فقرا توزیع شود از تقسیم ثروت برپایه عدالت درمیان مردم خبری نیست ، آماررسمی شهزادگان این کشورکه همگان از امتیازات خاص برخوردار هستند بالغ به ده هزار شهزاده میرسد ، با اینکه اکثرشهزاده ها از امتیازات خاص شهزادگی برخوردارند که این خود نیاز به نوشتن مقاله مفصل و  چداگانه دارد ،این شهزاده ها ،برای خوشگذرانی درکشور های اروپائی، پول های کلانی می پردازند ، قماربازی ازشایع ترین سرگرمی این شهزاده درخارج از کشوراست ، از خیرات سر این شهزاده  هاست که قمارخانه ( وکزینو) های بزرگ ومشهور  پاریس –لندن هرروز ، رونق بیشتری میگیرند،تنها یک مورد باخت قمار شهزاده زکی یمانی وزیر نفت ،عرستان  دریک شب بالغ بر بیست ویک ملیون دار بود که تو جه رسانه های غربی رابخودجلب نمود وعنوان تیتر(سرخط )روزنامه های اروپائی قرار گرفت ، حالا مذهبی که در خدمت همچو نظامی قرارداردچه جذابیتی برای دیگران خواهد داشت که  به این مذهب بپیوندند  و سعادت خودشان را در این مذهب سراغ نمایند ، ازعجایبات دیگر این مذهب درمملکت سعودی یکی هم این است که  از سالیان سال به این سو،بالاترین مرجع مذهبی  کشور، کور ونابینا است و این خود هر انسانی را در تعجب می اندازد، که مگر دراین مملکت آدم بینا وجوری نیست که درمسند رهبری مذهبی قراربگیرد ، که حد اقل بتواند مردم خودرا با چشمان خودش بیند ،یعنی همین شخصیت مذهبی که در حج امسال فتوا صادر کرد که انتحار و انفجار دادن حرام است (   شیخ عبدالعزیز ابن عبدالله  ) نام دارد و کور نا بینا است،   قبل از اییشان هم شیخ عبداله بن باز کورنابینا بود   و قبل از ایشان هم کوردیگر ..این کور ونا بینا فتوا میدهد که رانندگی برای زنان حرام است  ، مذهب سلفی باقرائت خاصی که ازقرآن وسنت دارد دربعضی از موارد ،انسان را به حیرت می اندازد، یکی ازدوستانم که خود در دانشگاه ام القرائ مکه درس میخواند ولی سلفی نبود ، درباب اینکه  بعضی از سلفی ها چقدر دگم و قشری هستند، میگفت که د رهمین دانشگاه ام القرای محصل  سعودی است که کلاس چها رم است  ، وی با اینکه  موترسواری خوبی  دارد ، هفته دوروز بامرکب (خر) به دانشگاه می آید ومدعی است که بااینکارش سنت حضرت رسول را انجام میدهد ، درحالیکه مرکبش در قسمت پارکینگ موتر ها کثافت میکند موترهای دیگران را به لگد میزند وگهگاه دادو فریاد نعره های خرانه بالا میکند و از خرگری هائی که آن خر داشته ،،، شاگردان ازاین ناحیه به اداره دانشگاه شکایت میبردند ولی مسئولین دانشگاه  با صاحب خر، جناب  دانشجوی سلفی ، پیروسنت رسول الله ، مسئله را  درمیان میگذاشتند که از آوردن مرکب به دانشگاه خودداری کند ولی ایشان تا به آخر زیر بارنرفت واز پیروی از سنت رسول منصرف نشد  .

هموطن دیگرما بنام دکتور تیموری که دریکی ازبیمارستان ها شهر جده مصروف بود برایم گفت اززندگی دراین وطن خسته ام میگفت اینها پول دارند ولی عقل ندارند ، ایشان تعریف میکردکه دریکی ازروزها خانم مریضی را آوردند که حامله بودوچند روز از موعد ولادتش گذشته بود،واحساس درد داشت ، معاینات را انجام دادیم  ، دریافتیم که طفل درشکم مادر مرده است و نیاز به عملیات دارد که طفل مرده را بیرون کنیم ، برای انجام عملیات موافقت شوهر ش لازم بود ، مسئله را با شوهرش در میان گذاشتیم ، تا که گفتیم ،طفل مرده است ، یکباره دادش بلند شد وبرمن حمله کرد میخواست بزندکه بقیه کارمندان بیمارستان مانع شدند ومرا ازچنگال آن مرد نجا ت دادند ولی هزار فحش ودشنام وناسزاکه بلد بود برایم گفت  ، خشم آن مرد برای این بود  که من چرا از غیب حرف میزنم و میگویم که طفل درشکم مادرش مرده است ،درحالیکه غییب راتنها خدامیداند واگرکسی دیگری از غیب بگوید در واقع مشرک وکافر است این بینش وتفکر جامعه است و این اوضاع را فکر مذهبی بار آورده است، حالا این مذهب میخواهد برای دیگران پیام بدهد، پیامش چه خواهدبود ..با توجه به نیازمندی مردم بیچاره ومصیبت زده ما، اگر رهبران سعودی میخواستند کاری کنند وجائی دردل مردم ما بازکنند، بهتر بود بجای این مرکز اسلامی یک ویا چند بیمارستا ن مجهزدر شهر کابل و ولایات دیگر افغانستان درست میکردند تادردی از دردهای این ملت دردمند مداوا میشد،ومردم بیچاره از رفتن به پاکستان واحتیاجی ومصیبت نجات می یافتند، اگرجامعه ومردم ما  به مرکز اسلامی هم نیازمندباشند نیازمندیشان  در حدو درجه  اولویت نیست مرکز اسلامی درست کردن در شرائط واوضاع کنونی کشور ما بدان میماند که دوستی را بعداز سالها ملاقات کنیم دوست بیچاره  شکمش گرسنه، مریض، لباسهایش کهنه، وپاهاییش برهنه است وما اورا به بازار ببریم ، به عنوان برادری و دوستی برایش چند شیشه عطر گران قیمت و گل گردن زیبا ( نکتائی ) و ماشین اصلا ح صورت خریداری کنیم و خدمتش تقدیم کنیم و اوبیچاره هم چنان با حیرت به جانب ما نگاه کند وبگویدتشکر،   اعمار مرکز اسلامی سعودی هم برای مردم ما هدیه همان دوست رادارد که در نهایت  مردم ما به اکراه خواهند گفت تشکر ، و لی سوال دیگر هم این است که وقتی این مرکز درست شد  و به فعالیت آ غاز کرد ثمرش در مملکت ما چه میشود که در این باب به و ضاحت میتوان گفت : امامان مساجد کابل که زیر پوشش وزارت اوقاف هستند همه از فارغین این مرکز میباشند که برای احیاسنت رسول  رفع یدین و یا بلندکردن دست ها درنماز  بعد از رکوع   ودیگر تغیر عمده هم دور گرفتن پاها ویا به اصطلاح کشاده  ایستادن و تغیر دیگر هم مسواک زدن قبل ازتکبیر تحریم درداخل( مسجد و تشناب رایکی ساختن)  و تاکید بر اینکه گفتین یارسول یانبی  عبدالرسول  حرام است و به شدت علیه این موارد شرکی مبارزه شود ، مبارزه و جهاد علیه مذهب تشیع که بنابر اعتقاد وهابیت ازمظاهر عمده شرک است  و به هرصورت ممکن از نفوذ آن جلوگیرن کردن از اهم تغیراتی است که درآینده این ملت  به نظرمیرسد...ودر نهایت دامن زدن  به جنگ مذهبی و مصیبت وناآرامی بیشتر..... و السلام 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 3:33  توسط مولوی زاده  | 

عیدی ملا عمر به مرد م افغانستان

عیدی، حضرت امیرالمومنین ملا عمر آخند ، امیر امارت اسلامی افغانستان برای مردم افغانستان

هر ملتی برای خودش روزهای مهم وتاریخی دارد که برای یادبود و بزرگداشتش ،آنرا جشن میگیرند وگرامی میدار ند ، دولت مردان و بزرگان آن قوم هم میکوشند ،خدمات وکارهای خوب  انجام شده و ماندنی شان را ،در هیمن روزها به مردم شان اراء و تقدیم کنند ، (افتتاح دانشگاه ومراکزتعلیمی ، باز نمودن شاهراها ،افتتاح بیمارستان ها و) رهبران وبزرگانی این چنینی میخواهند عید و خوشحالی مردم شان را چند برابر سازند وبه شادی و مسرت مردم شان بیافزایند ،  امیرمومنان رهبر امارت اسلامی طالبان ،به تآسی ازهمین سنت حسنه وعالی انسانی ، و پیروی ا ز تعالیم والای دین مقدس اسلام!! ، خواستند دراولین روز عید قربان ، برای شادی مردم درد مند افغانستان ،هدیه وعیدی ماندگار و فرامو ش نا شدنی ، ، تقدیم کنند ، البته هدیه و عیدی امیرالمونین و طالبا ن، چنان ماندگار و فراموش نا شدنی است  که برای دها و حتی صدها سال آینده  هم فراموش نخواهد شد،کشتن زخمی نمودن صدها تن از کودکان ونوجوانان و پیرمردانی که باقلب های پر ازعشق و محبت د رانتظار لحظات شیرین، مبارک باد عید، برای بسته گان  وعزیزان شان بودند ، هدیه نیست که به این سادگی از حافظ صدها وهزاران تن از مردم داغدار ومصیبت زده هموطن ما ، برود، طفلک هائی بیگناه ومعصومی  که با پدران و برادران شان به عید گاه رفتند و لی هرگز بر نگشتند ،ومادرانی که در انتظار شنیدن عید ت مبارک  فرزندان و شوهران شان لحظ شماری میکردند و لی هرگزگوش شان این کلمه را نشنید وبجای عید و خوشی غرق در ماتم شدند  وهزاران خانواده بی گناه و بی چاره این چنین ..به جای سفره خشحالی عید، گلیم ماتم و غم پهن کردندو در سوگ وماتم عزیزان خود نشستند

نفرین خدا و رسولانش ؛ نفرین خدا و  بندگانش ، نفرین خداو مخلو قاتش بر این قشر و ایئن ومکتبی که انسانهای  پاک فطرت و پاک سرشتی را چنان مسخ میکند، که  به حیوانی درنده ووحشی تبدیل مینماید، زیرا انسان او لیه و انسان سالم ،بافطرت او لی خودش،آنچنان  که خدایش آ فریده است ، موجودیست ،مهربان و سرشار ازعاطفه کرامت ولی وقتی این فطرت خدائی دست کاری میشود و با آموزه های طالبی و لادنی بارور میشود ،و در نهایت فطرت انسانییش وخداداش ،مسخ میگردد ، حاصلش میشود طالب  ،حاصلش میشود القاعده و جنایتکارانی و حشتناک د رعالم انسانیت،زیرا  انسان سالم  از کشتن انسان و حتی حیوان وهرزنده جانی ناراحت مشود و لی انسان طالبی و مسخ شده ، نه تنها از مرگ انسان ناراحت نمیشود بلکه لذت هم می برد ،بخصوص که این بیچاره  برای خودش توجیه و تشویق مذهبی وشرعی هم داشته باشد ، آنگاه با افتخار، برجنایات انجام داده خودش افتخار میکند ، اینکه میگویند جنایت که  با پشتیبانی مذهبی انجام شود فاجعه می آ فریند، کاملا درست و بجاست ومصداقش همین جنایاتی است که در سرزمین افغانستان انجام میشود، از همین جاست که جناب گلب الدین حکمتیار  بر شهر یک ملیونی کابل در بیست وچهار ساعت ، شش هزارموشک میزند ده هاهزار ، انسان بیگناه را میکشد وزخمیی میکند یک شهر را ویران میکند،ذره هم دردش نمیگیردوپشیمان نمیشود ، بودند جنایتکارانی که جنایت کردند ولی در پایان کار پشیمان شدند، دیوانه شدند و درمواردی هم دست به خودکشی زدند، و لی برادر حکمتیار برعکس جوان تر شاداب تر از گذشته نه تنها اظهار ندامت و پشیمانی نکرد بلکه با ان همه جنایات و حشتنا کی که انجام داد، افتخار هم کردند ومیکنند با بی حیائی وبی شرمی سخن از آزادی واسلام و عدالت میزند ، من درروز های موشک باران کابل توسط برادر حکمتیار،درکابل بود م ، بعضی روزها باران موشک درمرکز کابل به حدی زیادمیبود که جرئت راه رفتن در شهر را از آدم سلب میکرد، یکی ازدوستا ن که روزهای بیشتری را زیر باران موشک سپری کرده بود و تجارب فراوانی در این زمینه داشت ، برایم تو صیه میکرد که اگر بخواهم به مرکز شهر کابل بروم باید بین ساعات 12 ظهر الی ساعت یک و دوبعد ازظهر، برم و قتی دلیلش راپرسیدم در جوابم گفت دراین ساعات و قت نان چاشت  و بعد هم و قت نماز ظهر است ، برادران وقتی مصروف نماز میشوند، بخصوص که نماز با جماعت ادا میکنند ، فیرموشک قطع میشود واین  بهترین فرصت است ، برای رفتن داخل شهر و لی همینکه نماز تمام میشد  باران مو شک دو باره آ غاز میشد و جان انسان های بیچاره را شکار میکرد ، حالا همان آدم با همان سابقه نیک و انسانی وباهمان هویت درخشانی که دارد !! میخواهد خودش را مطرح کند  و به زعم خودش برای بیرون رفت از بن بست سیاسی طرح سیاسی ارا میکند،در حالیکه اگر ایشان متدین ودیندار نمیبودند، باتوجه به عمق  جنایاتی که تا کنون انجام داده اند، تاکنون یا دیوانه میشدند ویا هم  حتما خودکشی میکردند و لی این تو جیه دینی است که بیچاره را مسخ کردوجدان و ضمیرش را تعطیل نمود و سرپایش نگهداشت تا بیشتر جنایت کند حالا برای آنکه از قافله عقب نماند خودش رابه آب و آتش میزند که اگر سفارت خانه یا مرجع باصلاحیتی  بخواهد که، باوی مذاکره کند و لی چندین سال است که  این حسرت هم چنان در دلش مانده و انشا الله که حسرت مذاکره ورهبر شدن را به گور خواهد برد  واین است سرنوشت تاریک وسیاه ظالمان و تبهکارانی که خلق خدارا جان میگیرند وروزشان را سیاه میکنند .. و سیعلم الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون .... مولوی زاده   پرت .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 3:31  توسط مولوی زاده  | 

حکمتیار و پیشنهاد ش

گلبدین حکمتیار در پیامی سال ۲۰۱۴ را بهترین زمان برای برگزاری همزمان انتخابات ریاست جمهوری، شوراهای ولایتی و پارلمانی در افغانستان دانست، وی از کارشناسان افغانستانی خواست در رابطه با پیشنهاد او نظر کارشناسی دهند.
رهبر حزب اسلامی افغانستان در پیامی که برای معدودی از افراد ارسال شده گفته است: آمریکا و متحدان آن از جنگ افغانستان خسته شده و دیگر تحمل هزینه‌های جنگی را ندارند.
حکمتیار بدون این که از کشوری نام ببرد، گفته است که برخی از کشورها در صدد تجزیه افغانستان هستند.وی تصریح کرده است که این کشورها برای رسیدن به این هدف در صدد دامن زدن به جنگ داخلی در افغانستان هستند.حکمتیار در عین حال هشدار داده که ممکن است افغانستان پس از سال 2014 با حوادثی ناگواری روبرو شود که تاکنون کسی تصور آن را نکرده است.
در پیام رهبر حزب اسلامی افغانستان تصریح شده است که با خروج نظامیان خارجی از افغانستان، نظام فعلی دوام نخواهد کرد.وی با اشاره به بحران اقتصادی در غرب گفته است که کشورهای غربی به خاطر وضعیت اقتصادی خود، نمی‌توانند با افغانستانی ‌ها کمک کنند حکمتیار گفته است که پس از خروج نظامیان خارجی از افغانستان، باید ساختار نیروهای امنیتی افغانستانی حفظ شود اما یک شورای با صلاحیت به آنان چهره ملی دهد.وی با تأکید بر این که احزاب کوچک در افغانستان سبب بحران این کشور هستند، گفته است که موجودیت احزاب سیاسی بی‌شمار در افغانستان، به وحدت ملی این کشور آسیب وارد می‌کند.وی پیشنهاد داده است که احزاب کوچک در زمان انتخابات متحد شوند و یا این که ایتلاف تشکیل دهند.حکمتیار در عین حال از صاحب‌نظران خواسته است که در خصوص طرح‌های وی نظر دهند!!

----------------------------------------------------------------------------------------------   

     جناب مهندس گلب الدین حکمتیا ربه عنوان کهنه کارترین آدم در تاریخ معاصر افغانستان ، درسه مورد  دست بالاتر  از دیگران را، داشته است

  طراحی و  انجام کوداتا ها ،علیه  حکومت های افغانستان و مخالفین خودش

اراء و طرح های سیاسی در موارد مختلف برای حل مشکلات   کشور

ا یجاد اتحاد و ائتلاف های مقطعی وکوتاه مدت  ، برای تصاحب قدرت ، شمار کودتای های ناموفقی که  ایشان که در طول حیات مبارک خود انجام داده اند به بیش از پنجاه کوداتا و طرح ها ی اراءشده ایشان به  بیش از پنجصد طرح سیاسی میرسد ،که اگر نویسنده همت کند و تحت عنوان  کوداتاهای نا موفق برادر حکمتیار کتابی  بنویسد ، این مجموعه  کتابی میشود  بس زیبا و خواندنی در تاریخ افغانستان ...

و لی از بخت وا قبال نه چندان خوبش ، تا کنون هیچ از یک، ازین مهارت ها، بدردش نخورده است بیچاره برادرحکمتیار  ، بیشتر از عمر خودش را درعالم  هجرت و عالم حسر ت و فراق ازمسند  قدرت و رهبری سپری نموده است ، درد حسرت ، درد فراق ، درد هجران از  یار و دیار و معشوق را،شعراو ادبا،هر یک به زعم و گمان خودشا ن به خوبی به  تصویر کشیده اند و لی در دحسرت جاه ومقام وریاست وزعامت و  قدرت را کمتر مورد بحث قرارداده اند، چون آن بندگان خدا ، به این دردها گرفتار نبودند و  لی این دردرا، که غیرازان دردهاست ، در و جود دردمند و سو خته در آتش عشق جاه و  قدرت ، برادر  حکمتیار بخوبی میتوان مشاهده واحساس کرد، که زبان  از بیانش عاجز و قلم از تحریرش ، قاصر می ماند..

  به هرصررت  براد ر حکمتیار، بار دیگر  در سلسله طرح های حکیمانه خودش  ، بازهم طرحی را اراء کرده است که به گمان ایشان بدرد ملت بیجاره  وبدبخت ما، بعد ازخروج نیروهای خارجی از افغانستان میخورد ،و اجتناب از جنگ داخلی وجلوگیری از تجزیه کشور....

و لی این بار درمحتوای این  طرح بازهم سخن از جنگ است و آنهم یک جنگ روانی و خطرناک علیه مردم و قدرت دفاعی کشور .بیان وشرح  جنگی روانی ، که آی اس آی درآن تجربه طولانی  و ید بالا دارد ، جنگی که حکومت کمونستی راباهمه توان و امکانات نظامیش از پادرآورد  ، جنگی که بعد ارسیدن طالبان به دروازه های کابل  مسعود،خود کلید شهر کابل را دو دسته برای طالبان تقدیم کرد ، شاید این موضو ع برا تعدادی از علاقه مندا ن مسعود شهید  خو ش نیاید ولی  و اقعیت امر این بود که مسعود از ناتوانی  کابل را تخلیه نکرد،ا اگراو فریب تبلیغات را نمی خورد برای بیست سال دیگرهم ، توان جنگیدن درکابل را داشت  ولی آی اس آی  سازمان جهنمی پاکستان بعد ازاینکه ملیشاهای طالبی  خودش را به پشت دروازه های کابل رسانید،  به شدت تبلیغ کرد،  که بعد از سقوط  حکومت مجاهدین درکابل   اعلحضرت محمد ظاهر شاه  ( همین بابای ملت ) تشریف می آورند و حکومت ملی فراگیر را تشکیل میدهند و ایشان چون سایه خدا است !! به برکت رحمت الهی  صلح وآرمش در مملکت  فراگیر میشود و طالبان  کرام، برای اکمال واتمام درس های نا تمام  وناخوانده خودشان ،  به مدارس دینی ، بر میگردند وبه اصلاح مردم ، ملک ما  میشود گل و گل زار ، جالبیت این داستان  در اینجاست که  اعلحضرت محمد ظاهرشاه بابای ملت، که  خود ازاین طرح و برنامه برگشت به  تخت و تاج ورهبر ی خبردار نبود و در عالم حیرت، مبهوت  که خدایا این چه او ضاع است  که لشکر بی شمار،و به تعبیر آی اس آی ، فرشتگان خداازز مین وآسمان جمع شدند ، برا ی پس گیری ، تاج و تخت ازدست رفته من حقیر ،بدون اجر وپاداش ، برای خدا ،می جنگند و لی من اصلا از جریان خبری ندارم ،ایکاش یک تلفنی از این ها میبود که ازایشان حد اقل ،  تشکر و اظهار سپاس میکردم ، بیچاره  با خودش میگفت اینکه میگویند وقتی رحمت الهی شامل حال بنده ای بشود ، یک شبه سیر به افلاک میکند و راه صدساله را در یک لحظه می پیماید و بکمال میرسد شاید هیمن لحضات باشد که من در آن قرار دارم  .دوستان بخاطر دارند که بابای ملت در آن شب وروز چنان غرق در حیرت بود که از هر گونه اظهار نظری اجتناب می ورزید و هیچ نه گفت که نگفت ،این افسون ونقشه آی اس آی ،تا جائی کار گر افتاد که احمد شاه مسعود، دشمن قسم خورده آی اس آ ی هم به گمان  تشریف آ وری اعلحضرت بابای ملت ، و امید به قطع جنگ وپایان مصیبت ، دستور عقب نشینی ازکابل را صادر کرد وخودراهی زادگاهش همان دره پنجشیر گردید..

بعد از ورود طالبان کرام و حضور افسران نظامی پاکستا ن درکابل معلوم شد که کار دگرکونه است برخلاف تصور ،وخوش باوری های کاذب ، از بابای ملت و صلح وآشتی خبر ی نیست ودرواقع  این ای اس ای است که  بصورت بسیار زرنگانه و ماهرانه با تبلیغات زیر نام بابای ملت کابل رااشغال نموداست    اوضاع آنچنان تغیر کرد  که هم وطنان ما در جریان هستند... این بار بازهم تاریخ تکرار میشود ، منتها به شکل دیگر و آن اینکه آی اس آی  اززبان  برادر حکمتیارسخن  میگوید  که آی ملت افغانستان ،غرب، اروپا  کارش تمام است  آمریکا هم در حال سقوط آ  اقتصاد آمریکا واروپا در حال ازهم پاشی است به تعبیر برادرحکمتیار ، وعده خداوند تحقق می یابد  بندگان مخلص ومومنان راستین، سرانجام پیروز میشوند،وآمدن من حقیر  به صحنه سیاسی افغانستان امریست، حتمی وا جتناب ناپذیرکه بر اساس سنت الهی واقع میشود!! ... که حق پیروز شدنی است ..ولی شما مردم  خود میدانید که در موالات ودوستی وهمیاری وهمکاری با کفارومشرکین وهمراهی آنها در تشکیل حکومت ، بر اساس شرع مبین ،مباح الدم هستید یعنی ریختن خون شما امروز مباح است ،  شما که با غربی ها و باکفار و مشرکین کنار آمدید و حکومت ساختید ،با غلبه مجاهدین اسلام ، امروز، خون شما مباح است وزنان ودختران  تان برمجاهدین ما حلال  و مال وثروت تان غنیمت ،  و لی من از رآفت اسلامی کارمیگرم و عفورا بهتر از انتقام تشخیص میدهم  حالا من بنا بر دستورات عالی و انسانی اسلام ، به شمامردم رحم میکنم، شمارا می بخشم  شمارا عفو میکنم  البته به شرطیکه  شما قبل از ورد وغلبه کامل  مجاهدین ،به کابل تو به  کنید از طریق نما یندگان من درکابل بیعت خودرا ارسال نما ئید ( مسئله تو به دربخش ازاین پیام به زبان پشتو درج است ، برای معلومات بیشتر به اصل کامل طرح برادر حکمتبار مراجعه شود) حالا من حاضرم شورا درست کنم و کسانی را که مصلحت می بینم به عنوان اعضای شورا به جای حکومت کابل تعین کنم ولی قدرت اصلی ور هبری را خداوند به صاحبش تفویض کرده است  که جائی برای بجث ندارد و بسیار جالب وزیبا که برادر بادرایت و بینش حکیمانه که دارند ، از صاحب نظران کشور  نظرخواهی نموده است  که طرح ایشان را مورد بحث و گفتگو قرار بدهند ،من وقتی به کلمه نظر خواهی رسیدم ، صبرم لبریزشد و با فریادگفتم ای کاش برادرحکمتیار  آن لحظ که فرمان شلیک و فیر شش هزارموشک را به جانب شهرکابل صادرنمودند ، یک هفته قبل ازموشک باران کابل ، از مردم بیچاره و صاحب نظران کشور هم نظرخواهی میکردند ،که آ ی مردم ساکنین درشهرکابل  من برای دفاع  ازاسلام واعتراض به تداوم حضور ملیشاهای ازبک به رهبری دوستم کافر کمونست خدانشناس  ، میخواهم کابل را مو شک باران کنم ، آ یا شما مردم با چنین تصمیمی موافق هستید و یاخیر  ،اگر بجای یک ملیون انسان باشنده شهرکابل ،چند صد هزار گاو وگوسفند دران شهر زندگی میکرد ،بازهم برادر حکمتیار حق نداشتند که آن شهر حیوانات را آ ن چنان بی رحمانه  موشک باران کند  و کشتن آن جمع حیوانات امروز مورد بازپرس قرار میگرفت ، عا لم مورچگان وقتی خبردارشدند که لشکریان سلیمان میخواند به جانب  فلان شهر عزیمت کنند که لابد ازشهر مورچه ها میگذرند ، آن مورچه ها برا ی دفاع ازخود شان ، هیاآتی را خدمت حضرت سلیمان گسیل داشتند و از سلیمان پیامبر خواستد تابرای لشکریان خودش گوش زد کند که هنگام عبور از شهر مورچه ها  آ سیبی به آنان نرسانند و جانب احتیاط را درنظر گیرند، حضرت سلیمان هم بدون هیچ قید وشرطی، در خواست مورچگان را قبول کرد  و آنگاه مورچگان به عنوان سپاس از حضرت سلیمان خواستند که هنگام   سفر در دیار ایشان درنگ کند  و برای صرف غذا مهمان مورچه هاباشد،ولی براد حکمتیار یک ملیون انسان شهر کابل را نه انسان به حساب آوردونه هم حیوان و هرچه توان داشت بر سر آن مردم بیچاره موشک ریخت ، ویرانه های شهر کابل ، به عنوان شاهد ، سند زنده وگویائی است که هر بینند ه را وادارمیکند که  ،به عاملین آن نفرین بفرستد .

 تا جائیکه  من  بخاطر دارم  در آن گیرودارواضاع دردناک آن روزگار ،  جمعی از باشندگان چهاردهی کابل درمرکز خلافت اسلامی(چهار آسیاب کابل )نزد برادر حکمتیار رفتند و عاجزانه ازوی خواسته بودند که به خاطرجلوگیری از کشتار  مردم بی دفاع وبیچاره در تصمیم خودش تجدید نظرکند و جنگ را علیه حکومت کابل که حکومت مجاهدین است آغاز نکند  ، برادر حکمتیاردر جواب نمایندگان مردم گفته بود،  تشویش نکنند، حکومت پو شالی کابل توان مقابله را ندارد ملیشاهای دوستمی رو حیه خودرا ازدست داده اند و کابل به سرعت کامل بدست مجاهدین راه اسلام، می افتد اگر احیانا تلفاتی هم در مناطق شما واردشود ، بعد از پایان جنگ برادران عرب می آیند و بجای خانه گلی، خانه ها ی مدرن و پخته برای شما درست میکنند  ، براد ر حکمتیار هنوز بیانات عالمانه و حکمیانه خودش را تمام نکر ده بودکه یکی از نمایندگان همان مردم  فریاد زد وگفت جناب حکمتیار صاحب، ما خانه مدرن نمی خواهیم  تشویش ما از تخریب خانه ها نیست  ، تشویش ما از مردم است که مردم ما یعنی  انسان ها ی بیچاره وبیگناه  در این جنگ کشته میشوند زنها بی سرپرست میشوند اطفال یتیم میشوند ، و هزاران هزار مصیبت دیگر ...برادر حکمتیار با تبسم  سخنان معترض راقطع کرد و گفت آنها که کشته میشوند ،چون در جانب ما هستند ، در پییشگاه خدا شهید محسوب میشوند خداوند برای شان جنت میدهد و باز ماندگان شان هم افتخار خانواده شهدا را بدست می آورند و این خودنعمت بزرگی است که خداوند برای بندگان صالح ونیکش نصیب میگرداند . آری، برادر حکمتیار ، در ان جنگ سرنوشت ساز ، از هیچ کس نظر خواهی نکرد وحتی کسانی را هم که برایش مشوره خلاف جنگ دادند ،  مانند شهید مولوی نصرالله  منصور ، بعد از چند دقیقه ترورش کردند ، مگر مولوی نصرالله منصور چه گناهی داشت ،وی  از دوستان نزدیک براد  حکمتیار بود،  جز آنکه به دیداربرادر به چارآسیاب رفت وگفت ای براد،ر ، از جنگ دست بردا،رکه به مصلحت اسلام و مسلمین نیست ، همینکه از ملاقات بابرادر، فارغ شد ، در راه  برگشت به کابل در همان منطقه چهار آسیاب، منطقه تحت کنترول صد در صد برادر حکمتیار، موترش انفجار کرد و به شهادت رسید ، همه مردم ما بخوبی میدانند که آن جنگ (جنک چارآسیاب) آبروی ملت مارا،آبروی جهاد ومجاهدین را ،آبروی ، دین ، اسلام ،قرآن  آبروی پیامبر ، و د رنهایت آبروی خدا را هم برد، وگرنه، آزادی افغانستان از چنگال کمونیسم وآنهم سقوط امپراطوری کشورشوراها(اتحاد جماهیر شوروی سوسیالستی ) بدست فرزندان سلحشور،این ملت، افتخار کوچکی نبود، که خداوند نصیب مردم ما گردانید، اگر برادر حکمبتار، بعد از پیرزوی مجاهدین جنگ را آغاز نمیکرد امروز ملت ما با سرافرازی و غرور ، برداشته خودش، که آزادی و استقلال بود می بالید ،امروز این ملت درمانده و  ذلیل، به عنوان ملت نمونه و با افتخار، مایه عزت بقیه مسلمانان میبود ، مسلمانان جهان بروجودما افتخار میکردند ،کارنامه های مجاهدین ، صبر استقامت مردم ما ،سرمشق زندگی برای دیگران میشد و این افتخار به عنوان سرمایه بس گران وبا ارزش در حافظ تاریخ می ماند  ولی همه چیز بر عکس شد، امروز هرکافر ومسلمان از نام افغانستان نفرت دارد ، امروز این مردم در سراسر دینا باچشم تو هین وحقارت دیده میشوند، اگر آورگان و پناه جویان این ملت طعمه نهنگ های بحر ی ، در آبهای آسترالیا میشوند ویاکودکان واطفال شان  در کانتینر های سربسته دراه رسیدن به  اروپا جان  ها ی خودرا ازد دست میدهند  واگر ناموس این ملت در بازارهای سکس هندی ، عربی واروپائی  به حراج و لیلام می افتد ،واگر شکم گرسنگانی درگوشه وکنار مملکت آه وناله میکشند  و هزاران هزار مصیبت ناگفته دیگر ، ریشه در همان جنگ پر از نکبت وسیاه، چهار اسیاب دارد ،که برادر حکمتیار آن را برمردم ما تحمیل کرد ، مگر کجای این دین خراب میشد و عرش خدا، به لرزه می افتاد ، که برهان الدین ربانی و مسعود برای مدتی طولانی درکابل میماندند، آیا ربانی و مسعود بد تر از شهنوازتنی،خلقی  و دوستم بود ،که برادرتوانست  به بسیار راحتی باآنان ائتلاف و اتحاد تشکیل دهد  ولی با ربانی و مسعود نتوانست یکجا شود و در تشکیل دولت و تامین امنیت ،همکاری کند!!،برادرحکمتیاربا همکاری ومذاکرده  با دولت منسوب به ،مجاهدین،ویا  بافشار های سیاسی ، و تبلیغات ،  میتوانست ملیشاهای دوستم را مجبور به ترک کابل کند ،و لی بر  خلاف ، دیده شد که درد اصلی او،حضورملیشاهای  دوستمی د رکابل نبود زیرا  برادر، باهزار طرفند ومکر وحیله و فریب ، به پاهای دوستم  افتاد وبا دوستم علیه مجاهدین، شورای هم آهنگی  درست کرد و بر طبل جنگ کوبید، و  ملت مارا، مردم مارا بی عزت بی وقارنمود ،اگر اندکی منصفانه نظرکنیم ، همه بدبختی های وارده، بعداز  پیروزی مجاهدین ، تا به  امروز ، ریشه در همان جنگ پر ازنکبت چار آسیاب  دارد ،گرچه دیگران هم بودند، که درآن  آتش افروزی، نقش بازی کردند ، و لی برادرحکمتیار  به عنوان عامل اصلی این مصیت ، در تاریخ افغانستان، برای خودش جاباز کرده است . که هیچ عاقلی نمیتواند از این واقعیت  چشم پوشی کند.  و این بار  بازهم برادر،با چهره معصومانه ودایه مهربان تراز مادر، خودش را به عنوان منجی ملت مطرح میکند و از مردم برای طرح های خودش نظرخواهی میکند، ،وشوق رهبری وریاست جمهوری بعد ازکرزی را  بر سرمی پروراند ، اسفا از این همه بی شرمی و بی حیائی، که باکدام چشم به دیوار های مخروبه و راکت خورده شهر کابل  نگاه میکند،اسفا ازاین همه خباثت و خیانت و فریب، که بنام دین بنام اسلام وبنام خدا ، انجام میشود ......وخدای رحمان برای ظالمان مهلت میدهدکه می فرماید  ،ما طاغیان را مهلت میدهیم تا موعودشان فرارسد ......... و سیعلم الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون  ... عتیق الله مولوی زاده پرت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 3:29  توسط مولوی زاده  | 

استاد سیاف و طالبان

مو ضعگیری اخیر استاد سیاف ،  در رابط با طالبان !!

کسانیکه با خصوصیت استاد بزرگ  آشنائی دارند ، بخوبی میدانند که استاد ، درسخن گفتن بسیار دقیق و حساس است ، استاد بر خلاف دیگر، سیاست مداران، بسیار کم سخن میگوید ، کم میگوید ولی  پخته و دقیق  میگوید ،  استاد، به عنوان یک معامله گردرجهان سیاست ،  بازاررا می شناسد ،ونیازمند ی هارا درک میکند  ،وبا شناخت  ازاو ضاع است که خوب معامله می کند  و تا کنون هرچه هم معامله کرده  سود ش صد برابر  و ضررش هیچ ... بوده است

.اولین معامله اش با حفیظ الله امین ،رئیس جمهور کمونست خلقی خون آ شام بود ، همان امین جنایتکاری  که هزاران هزار تن از مردم بیگناه مظلوم مارا به شهادت رسانید و بیشتر از یکصدو چهل تن از نخبگان نهضت اسلامی را بشمول استادان دانشگاه، معلمین و محصلین را، که اکثرا ازشاگردان  استاد بزرگ بودند، در یک شب تیر باران نمود ..  و لی استاد ،ازهمان قتلگاه وحشت ناک، بنام زندان پلچرخی ، جان به سلامت برد،وزنده وتندرست آزاد گردید و روانه پشاور شد ،

 با تو جه به شر ائط و حشتنا ک آن روز گار ، آ زادی استاد ،از زندان پلچرخی ،شبیه  به معجزه می ماند، که حضرت ابراهیم پیامبر(ع) ازآتش کده  نمرود زمانش ، نجات  یافت ،و لی برای نجات ابراهیم(ع)  خدای ابراهیم،  جبرئیل وملائکه الله ، همه   دست بکار شدند ،تا ابراهیم را از آتش جان سوز، نجات دادند،  براستی آنجا معجزه بود که انجام شد،  و لی در نجات استاد  معجزه در کار نبود ، معامله بود که انجام شد . و لی شنوندگان رابه مانند معجزه  ابراهیم ،در حیرت فرو برد..و تاکنون هم جناب استاد به صورت و اضح و راستی نگفتند،که  چه شد، چه شد،   که شاگردان شان، همه محکوم  به اعدام شدند و به  پای دار رفتند ودر پلینوم پلچرخی به زیر خاک سربه نیست شدند و لی استاد برای گرفتن زعامت و  رهبری مجاهدین   راهی پشاورشد ند   ...

استاد، با استعداد و توان مندی ،که داشت و دارد، بعد از ورود  به پاکستان ، به  راحتی توانست، در پشاور،   برای خودش دکانی تازه بنام اتحاد اسلامی مجاهدین باز کند ، دکان استاد بر خلاف دکان   ها ی دیگران،نه تنها  زرق وبرقی نداشت، بلکه   میز و صندلی و ظاهر دفتری  هم نداشت ، بابوریا مفرو ش بود و استا د به راحتی به روی فرش بوریا ءی، ساخته وبافته از علو فه و گیاه ، می نشست ،خانه که در ان زندگی میکرد گلی و خاکی و در کمپ از  مهاجرین بود ، اعراب ساده لوحو و خوش باور، زندگی آنچنانی اورا ، نشان   از مسلمانی و  زهد و تقوا ی استاد میدانستند و این نسخه وبازی استاد ، آنقدر کارساز و مجرب افتاد، که یکی از نویسندگا ن معروف  و شخصیت  برازنده  فلسطینی بنام شیخ عبدالله اعزام ،  استاد را به عنوان عمر سو م، در تاریخ اسلام  معر فی کرد و ان نوشته در سراسر کشور های عربی منتشرگردید ،  و سیل از ریال و دینار و دالر از کمک های مردمی و دولتی به جانب استاد سرازیر شد، بودند ،بیچاره کسانی ،که تنها به قصد زیارت عمر سوم (استادبزرگ ) از کشور های دور، به پشاور می آمدند وبازیارت استاد، عمر سوم را در قرن سیزدهم هجری ، زیارت میکردند، جالب اینکه استاد بنا بر مصلحت بازارآن روز، نا م اصلی خود را که عبدالرسول  سیاف بود با عبدالرب الر سول سیاف تصحیح کرد برای اینکه عبدالرسول از نظر سلفی های و وهابی های سعودی شرک تلقی میشد و استاد در سمت رهبری جهاد،  نباید نامش تو ام با شرک و بدعت میبود....

در تشکیلات اداری اتحاد اسلامی مجاهدین افغانستان ، به رهبری استاد،  درپشاور، در بخش فرهنگی ، شعبه وجود داشت بنام سمعی و بصری که  تعدادی از خبرنگاران ، عکاسان وفلمبرداران درآنجا مصروف بودند ، شعبه دارالافتا اتحاد اسلامی مجاهدین، به اشاره استاد سیاف  ،برای خوش خدمتی وخوشنگهداری ، اعراب و شیخ های سلفی و هابی مذهب ، مستقر در پشاور

فتوا صادر نمود، که عکاسی و فلم براداری،  د راسلام حرام و برخلاف موازین شرع مبین میباشد . و اتحاد اسلامی مجاهدین ،برا ی کسا نیکه کار حرام و غیر شرعی را انجام دهند، نباید معاش و حقوقی پرداخت کند   ، بر      ا ساس این فتوا تمامی کارمندان  اداره سمعی و بصری  ازدر یا فت معاش ماهیانه که تنها منبع عایداتی شان در عالم هجرت و غربت  بود ، محروم شدند ، بیچاره کارمندانی که از همان معاش ناچیز با ید کرایه خانه پول غذا و داکتر ودوا پرداخت مینمودند  .....و لی بعد از سقوط امارت طالبان و استقرا ر نظام آمریکائی در کابل و مبارزات  انتخاباتی    جناب استاد سیاف ، رهبرسلفی وهابی  بزرگترین تابلو های  تبلیغاتی رابرای خود اختصاص داده بود،  تابلوها ایکه استاد برای هرکدام هزاران دالر آمریکائی  پرداخت کرده بود، و عکس های بزرگ استاد در مو قعیت های حساس شهرکابل، چشم هر عابر و بیننده را بخود جلب میکرد ، درمبارزات انتخاباتی کابل هر که پو لش زیاد بود تابلویش بزرگ بود،  بزرگتریین تابلوها از استا دبود و آنکه تابلو نداشت داکتر  رمضان بشر دو ست بود ،چون بیچاره پولی نداشت ، و لی دیگر، از مسئله حلال و حرام حرفی در میان نبود که استاد بزرگ برای فعل حرام این چنین پو لهای کلان  پرداخت میکند .

دردوران زعامت استاد در پشاور  مرحوم داکترمحمد  یوسف صد ر اعظم  اسبق دوران شاهی و یاهم اولین صدر اعظم، ا زغیر، خانواده سلطنتی ،که انسانی خوشنام وپاک نیت و دل سوز برای مردمش بود ،وارد پشاور شد و با تعدادی از رهبران مجاهدین ملاقات کرد ،وقتی هم نوبت ملاقات با استاد سیاف ،شد،  استاد از وی پرسیده بود ، جناب داکتر چطور شد که پشاور آمدید ، مرحوم داکتر یو سف در جواب گفتند وطن ما افغانستان در اشغال روس ها قراردارد و مردم ما ، برای آزادی خود شان از سیطره کمونیسم ، می جنگند ، تکلیف خود دیدم، که حد اقل در این جهاد بامردم خود سهمی بگیرم و....  ، استادسیاف ، با پرروئی  و دیده درائی ونا جوانمردی و  دو ر از نزاکت های انسانی ،  برا ی داکتر محمد  یو سف خان، گفت بود ، جناب داکتر اگر براستی می خواهید جهاد کنید ،  بیا که، فردا برایت  یک میل  تفنگ بدهم و برو پغمان و جهاد کن  و لی اگر خواسته باشید که به نام و بهانه جهاد  دو باره برای گرفتن  قدرت سیاسی تلاش کنید  ،این خواب  وخیال را از سرت دور  کن که  ملت و مجاهدین  افغا نستا ن به خوبی شمارا شنا خته است و دیگر فریب حرف های شما را نخواهد خورد، و دیگر چانسی برای برگشت شما بر اریکه قدرت و جود ندارد ، داکترمحمد  یو سف ،بیچاره با این تهدید ناروا ونا جوان مردانه ، مجبور شد، که  برای  حفظ آبرو عزت شخصی اش  هرچه زود تر پشاور را ترک کند  و راهی دیار غربت شود  و لی بعداز  ورود بابای ملت به افغانستان ،  دیده شد که استاد همه گفته های قبلی را فراموش کرد،  بی شرمانه سر تعظیم فرود آ ورد  و به نشانه احترام دستان شاه  را بو سید و به عنوان بابای ملت  خطابش  کرد....

  و قتی هم مجلس شورای  مجاهدین در پشاور ، تشکیل شد که می بایست ،شخصی را به عنوان رهبر مجاهدین تعین میکرد، گماشتگان  د و لت های عربی ،بخصوص نمایندگان رسمی و غیر رسمی  د ولت سعود ی در پشاور حضور یافتند و با صراحت تام برای  اعضای مجلس شورای مجاهدین میگفتند  ، که اگر شما، جناب استاد سیاف را به عنوان رهبر خود تعین کنید ما د ر قدم

 او ل  مبلغ 40 ملیون د الر رابرای شما نقدا تقدیم میکنیم .... و با به عبارت دیگر  ریاست جناب استاد برای سعودی ها و شیخ های وهابی  د ر آ ن روزگار  40 ملیون دالر ارزش داشت  و سفارت سعودی در اسلام آ باد ، با تطمیع 40 ملیون دالر، توانست جناب استاد را به عنوان رهبر اتحاد اسلامی مجاهدین افغانستان به کرسی زعامت ورهبری  نشاند  ، اینجاست که استاد ارزان معامله نمیکند                                                                                                         

 این مقدمه را برای این نوشتم که اخیرا استاد در مراسم سالمرگ  استاد برهان الدین ربانی،  علیه طالبان    بی پرده سخن گفت ، برای اولین باربود که استاد طالبان را   وحشی ،جنایتکار ، مزد ور، خائن به دین و ملت، معرفی کرد ، گرچه این صفات  زشت  ونا پسند برای اولین بار نیست ،که نثار طالبان میشود، از روزیکه که این گروه سیاه دل جاهل مزدور بی هویت به صحنه سیاسی کشور ما آمدند، تک تک انسان های با وجدان و آزاده ، نفرین خداورسول را  بر آنان می فرستند ولی استاد سیاف ، برای اولین بار بود که گفت،  این خائنین به دین وملت را بکشید و خوب هم بکشید ، بعدا( کلمه خو ب هم بکشید) را توضیح داد که با شکنجه هم بکشید ، در کشتن هم عذاب شان کنید و بعد اجساد شان را در چارراها آویزان کیند ...و زمین را از لوث وجود شان پاک کنید ! این بیانات استاد  قابل تآ مل است ، چون استاد احساسی و بدو ن حساب و کتاب سخن نمیگوید و لی سوال اینجاست که استاد بعد از سکوت طولانی چندین ساله در پایان کار ،  لب بازکرد  و سخن گفت و موضع گرفت ،هرشنونده ازخود می پرسد   چرا این همه دیر ،نزدیک به ده سال است که این گروه سیاه دل، جاهل بی فرهنگ ، آدم میکشند  ، ومرد ان و زنان  ملت مار  را توهین میکنند زنان را شلاق میزنند ،پیر مردان بی گناه را سر میبرند و از همه مهمتر خدای مارا تحقیر و بدنام میکنند ،  شاید تعداد کشته شده گان مظلوم   و بی دفاع مردم ما به دست این جانیان خدا نشناس از ده ها هزارتن هم بگذرد  ولی استاد ساکت بود و نظاره میکرد ، برای چه،  آیا  منتظر وحی بود تا خدا از آسمان برایش  دستور دهد ،که بگوای سیاف ! این جنایتکاران سفاک ، مسلمان نیستد و ملعون ذات کبریا اند   ولی نه ... وحی الهی  قبلا برای محمد مصطفی(ص) نازل شد و معلوم هم بود که خدای انسان ها در رابط با آدم کشان ، وظالمان  چه گفته است،  نه، استاد  منتطر وحی نبود، میدانست که وحی در کارنیست  ولی از انجاکه استاد مفت سخن نمی گوید منتظر بهای سخنش و گفته اش بود ،بازهم سوال است که  مگر بهای سخن استاد چه بود ،که آنچنان استاد را به وجد اورد.. پول .. دالر . دینا ر. نه هرگز! این بار معامله دالر و دینار نیست ، استاد این باربا جانش معامله کرد، سخنان استاد به قیمت جانش بودو هست ولی  استاد هیچگاه جانش رابا پول معامله نمی  کند ،  جان استاد خیلی ارزش دارد ... باز هم مسئله ریاست و زعامت  و قدرت سیاسی در بین  است ، امریکا و انگلیس برا ی حفظ منافع شان، بعد از خروج نیروهای ناتو از افغانستان، نیازمند دولت و حاکمیت قوی، د ر کابل  هستند، که بتواند بخشی از مجاهدین  سابق  را به معرکه بکشاند، تا  در برابر خطر القا عده  و شبکه حقانی که تا کنون زیر چتر القاعده قرار دارد ،از خود ، دفاع کند ،برای عملی ساختن این پروژه ،  تشکیل حکومتی  که شکل و شمایل  جهادی داشته باشد ،د رآینده روی دست است   ، که شخصیت استاد  درین باز ی جدید میتواند نقش اساسی داشته باشد ، این جاست که این بار،استاد ،جانش رابا رفتن به کاخ ریاست جمهوری معامله کرده است که عاقبتش به خیر و شاید این آ خرین معامله استاد ،در زندگی اش  باشد  و باز هم تکرار تاریخ به شکل دیگر .و آ غازیک بازی جدید و باز یگر جدیدی بنام استا د سیاف ..

 و بگفته شاعر   هر دم ازین باغ بری میرسد   تازه ترو،تازه تری میرسد .   

 و السلام      عتیق الله مولوی زاده    

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 3:26  توسط مولوی زاده  | 

مقدمه خاطرات

بسم الله الرحمن الرحیم

 

             چهل سال قبل از امروز در سرزمینی میزیستم ،بنام افغانستان ، صدای جرس را شنیدم از کاروانی که فریاد میزد ، ای مردم ! مصیبتی در پییش است ، بس عظیم و هو الناک ، هرجا، که این مصیبت پیش آمده ، هیچ کسی از شرو نکبتش در امان نمانده ،از کودکان ونوجوان گرفته ، تا پیرمردان و پیرزنان سالخورده ، همه را بگونه ای دردش رسیده و جان شان کشیده ، مصیبتی که هفتا د سال قبل بلاد اسلامی ، بخارا ،سمرقند، وسرزمین های دیگر اسلامی را ، بلعید ، متا سفانه امروز دیگر ازآن تمدن بزرگ سرزمین بخارا خبری نسیت و گلو ی رودکی شاعر بزرگ زبان فارسی  بخارائی آنروز، زیر پای چکمه پو شان روسی خفه گردید و فرهنگ نغز و زیبای  فارسی تاجکی جایش را به فرهنگ نا آشنا و بیگانه رو سی داد ، و امروز مردم آن دیار، دیگر نوشتن و خواندن زبان ما دری خودرا ( فارسی ) بلد نیستند ، و بازبان بیگانه رو سی میخوانند و مینویسند ، اگر ابو القاسم فردوسی خالق شهنامه بزرگ  ، زنده میبود ، یقینا مصیتنامه سرزمین بخارا را به بزرگی شهنامه اش میسرود و نامش را ماتم نامه  بخارامیگذاشت.                                                                                           .

      متا سفانه اند ک کسانی بودند که آن صدرا شنیدند و اندک کسانی به آن صدا لبیک گفتند ، و اقعیت امر این بود که جرس کاروان خیلی دیر به صدا در آمد و صدا هم آنقدر ضعیف وکم قدرت بود که بگوش کمتر کسانی  از مردم ما رسید.                                        .                                                  ظلمت شب  همه  جارا فرا گرفته بود و سیاه دلان کو ردل ، با نا سپاسی و خدا نا شنا سی ، همه جا د رانتظار فرمان اربابان رو سی خود بو دند ، زیرا نقشه اشغال سرزمین ما افغانستان عزیز ، از سالیان سال قبل تو سط  اشغالگران روسی کمو نست ، طراحی شده بود و با کمال تا سف که نقشه طراحی شده به مرحله اجرا د ر آمد .                                                      .

       حزب دیموکراتیک خلق افغانستان  به رهبری نورمحمد تره کی و ائتلاف جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل ، با کودتای خونین سرداردمحمد داود خان رئیس جمهور و قت افغانستان را به قتل رساندند و زمام امور را به دست گرفتند ، کو دا چیان کمو نست خدانشناس ، مست ومغرور ، قدرت نظامی سیاسی ارباب  شان ( اتحاد جماهیر شوری سو سیالستی ) همه ارزش های دینی فرهنگی تاریخی مردم مارا  ، به مسخره گرفتند ، هرکسی را که برای خودشان مزاحم دانستند ، بستند وکشتند و به زندان افگندند ، در این تصفیه و کشتارها ی بی رحمانه ، قربانیان اول همان کاروانیانی بودند که سالیان قبل ، مردم مارا از و قو ع چنین فاجعه بر خذ ر میداشتند  ،  سفاکان بی رحم خدانشناس، یکصدو هشتاد تن از اعضای نهضت اسلامی را که در دوران حکومت داود زندانی شده  بودند  ، در یک شب ، به شهادت رساندند ، دانشجویان دانشگاهیان ، اساتید دانشگاه ، علما ء دینی ، خطبا ، رو حانیون امامان مساجد ، بازاریان و همه کسانی را که با کمو نیسم و مکتب الحاد و خدانشناسی مخالف بودند ، بی رحمانه سربریدند و یاهم راهی زندان کردند ، زیرا تحلیل شان چنان بود ،که هیچ قدرتی توان مقابله با قدرت اتحاد جماهیر شوری آنروز را ندارد و این مزدوران تازه به قدرت رسیده چون از پشتیبانی همه جانبه ، کشور شوراها بر خوردار است، نیازی به سازش و مصلحت اندیشی ندارد و مارکسیسم را با قا طعیت قاطع تر از استالین، در سرزمین بیچاره و بدبخت ما تطبیق نمایند  بخصوص که شر ائط ناگورسیاسی و اقتصادی کشور ما هم بنفع شان بود.                 .

        از کاروانیان مسلمان ، اندک کسانی بودند که از تیغ بران  کمونیسم ، جان به سلامت برده بودند و امید وار، به قیام مردم و آ غاز جهاد اسلامی ، علیه کمو نست ها لحظ شماری میکردند ، تعدادی هم که سه سال قبل درزمان حکومت داود خان به پشاور پاکستان مهاجرت کرده بودند ، حضورآنان  در پاکستان برای آغاز جهاد مسلحانه، علیه کوداچیان و بر قراری رابطه با کشور های  مسلمان ومخالف با شوری کمونست آنروز  بسیار مفید و موءثرتمام شد و همچنان مایه امید مردم ما در  داخل افغانستان گرد ید،درآن زمان شهید استاد برهان  الدین رباین و انجنیزگلب الدین حکمتیار ازچهره های اصلی و مو ءثری بودند که حرکت های سیاسی و نظامی را علیه کمونست ا درداخل و خارج افغانستان  پایه گذاری کردند.البته موءثریت و پیوستن آ قایون صبغته الله مجددی ، مولوی محمد یونس خالص ، مو لوی محمدنبی محمدی ، شهید مولوی نصرالله منصور و سائر شخصیت های ملی و مذهبی را، د رامرجهاد، تا حدی نمیتوان نادیده گرفت ، و لی آی اس آی ، سازمان استخباراتی پاکستان ، به عنوان طراح و گرداننده اصلی ، نقش تعین کننده را دراین جنگ بزرگ خانمان سوز به عهده داشت  ، مقامات پاکستانی بخوبی درک کرده بودند ، که اگر کمونست های تازه نفس ، در کابل ، استقرار پیداکنند ، نوبت بعدی اسلام آ باد خواهد بود که تحت  سیطره کمونیسم و ابرقدرت شوروی آنروز ، در خواهد آمد و دیگر جائی برای نظامیان پاکستانی و متحدان غربی شان  ، باقی نخو اهد ماند ، یناء مقامات  سیاسی نظامی پا کستان بخصوص آی اس آ ی  دراین مورد تصمیم بسیار دقیق و حساب شده اتخاذ کردند و استراتیژی مقابله در برابر کابل و حمایت همه جانبه از مجاهدین را با جر ئت تام بر گزیدند  ، مردم پاکستان هم، بخصوص مردم ایالت سرحد ،پشاور، بااحساس برادری اسلامی ، از مهاجرین و پناهندگان افغانی به گرمی  و آ غوش باز استقبال کردند و آز آنچه در توان داشتند از کمک به مهاجرین دریغ نکردند ، مجموعه عوامل شرائط را طوری بار آور د که ، که کاروان نیمه نفس و نیمه جانی که بیشتر رهیران و اعضای مهمش، کشته و سر به نیست شده بودند ، رهبری قیام مردمی و جهاد اسلامی مردم مارا  بدست گیرند ، و یا به عباره دیگر مردم ما چاره نداشتند ، جر آنکه بصورت نا خود آگاه و جبر رهبری نشسته در انتظاررا بپذیرند ، زیرا مردم خودشان را دردام کمونست ها اسیر میدانستند و سرنوشت مردم در بند بخاراو بلاد اسلامی ،آن سوی رود آمو ، پیش چشمان شان جلوه میکرد و دلهره از آنکه ،نکند سرزمین افغانستان مانند کشورهای دربند کمونیسم شوروی  در بند اسارت بماند و سرنوشت مشابه آنانرا نصیب شود. روی همین حساب بود که مرد م بیچاره و تهیدست  باایمان سرزمین افغانستان ، باکمال صداقت و اخلاص و خو شباوری به مجاهدین ، همه مال ومنال خودرا تقدیم جهاد در راه خدا کردند و قرص نانی را که برای طفلکان شکم گرسنه خود ، در سفره داشتند ،برای مجاهدین تقدیم کردند و گفتند که جهاد دراه خدا مهمتر از زن و فرزند است  و طفلکان را شکم گرسنه خواباندند  ومن همه این صحنه ها را با چشمان خودم دیدم  .                       . 

  اندک زمانی نگذشت که راهبران کاروان هم به زودی زود همه چیز را فراموش کردند شهادت و اسارت براداران هم رزم و همفکر خویش را که مظلومانه به دست قصابان کمونست به شهادت رسیده بودند ،بیچارگی ، ناتوانی ، فقر و تنگد ستی، درعالم هجرت را یکباره به فراموشی سپردند ، یادمان رفت که برای نجات از چنگال کمونست ها ، چه عذرو زاری  ، به پیشگاه خداوند تبارک و تعالی میکردیم تا از آن مهلکه و حشتناک نجات مان بخشد ، و برای آنکه ، مردم  به گفته های مان باور کنند ، از، زهد  تقوای خلفا او ل اسلاماز عدالت عمر فاروق و ایثار علی مرتضی  و فداکاری یاران و اصحاب  رسول اکرم سخن  میگفتیم ، خودمان هم قیافه های به ظاهر مومن و متقی  و عالم وشیخ و صوفی برا ی خود مان درست کردیم   و د رعالم فکر و خیال  ، مدینه فاضله راکه درآن ظالم و مظلومی و جودنخواهد  داشت  و بنای جامعه بر  اساس عدل و داد خواهد بود ، به تصویر می کشیدیم و برای مردم و عده اقامه قسط و عدل ،میدادیم .ا ، این راهبران که چند سالپیش جائی برای ماندن و زندگی کردن  در میان مردم  خود نداشتند ، و لی بعد از آ غاز جهاد ،  به میمنت جهاد و ایثار مردم  صاحب همه چیز شدند با کمال تاسف که گذشته هارا به سرعت فراموش کردند و با پیروی از هواو هوس نفسانی این بار ،   برای گسترش و تحکیم قدرت سیاسی نظامی  ، د رساحه نفوذ خو د شان ، اخوت برادری صمیمیت و فداکاری و ایثار و ازخود گذری  و همه ارزشهای معنوی را  قربانی هوس های نفسانی وشیطانی  خویش کردند  ، و جنگ و  درگیری داخلی در صفو ف مجاهدین شعله ور گردید، اختلاف و درگیری بین مجاهدین مو جب گردید،  که سازمانهای جاسوسی کهنه کار  درصفوف مجاهدین رخنه کنند و هرکدام برای تطبیق برنامه های کاری خود  برای داراز مدت  ، باخیال آرام برنامه ریزی کنند  ومن بیچاره که در آن  کاروان بودم  ، همه انها را دیدم ، دیدم که مردم مسلمان ما چطور با چه عشق و ایمانی جهاد علیه کمونستها را آ غازکردند و چطور با استقامت و پایمردی  آن جهادرا به او ج قله از عزت و شرف رسانیدند و بعدا هم دیدم که این کاروان از آن قله عزت وشرف  چطور به پرتگاه سقوط قرارگرفت ، دیدم که آن کاروان چطور به بیراهه کشیده شد و چپاولگران غارت گر، که سالها در کمین نشسته بودند ، چطور هستی و افتخارات ، و دست آوردهای مردم مارا در دوران جهاد به یغما بردند ، دیدم که خنجر دوستان و برادران هم رزم و همسنگر ، چطور بر پیکر این کاروان بنام جهاد ، فرود آمد ، و این کاروان عظیم و بزرگ را که نه تنها به بزرگی یک ملت ، بلکه به بزرگی یک امت ، میخواست قد برا فرازد ، قلع و قمع نمودند و به تو ته و پارچه  های کم ارزش و کم بها، تقسمیش کردند  ،

 دیدم که حامیان درو غین و دوستان بی مروت ، از ایالات متحده آمریکا گرفته تا اروپای زبون و ترسو و سران  مزدور بی شخصیت کشور های عربی ، چطور بر این کاروان ، پشت کردند  و برا ی بدنامی کاروانیان اصیل و با ایمان ، دقیقا برنامه ریزی کر دند، دیدم که مدافعین آزادی و مجاهدین با عزت وشرف را چطور با نقشه های دقیق ترور  وبه شهادت رسانیدند .

 دیدم که یک شبه ، چطور طالبان را درست کردند و خانم بی نظیر بوتو به عنوان صدراعظم پاکستان ، این گروه زن ستیز، را برسمیت شناخت ، دیدم که خلقی های کمونست خدانشناس ، چطور یکشبه طالب شدند و بجای بروت و سبیل های کلفت  کمونستی ریشهای بلند و انبوه ملائی وعمامه های  آخندی بر سرنمودند و باربدیگر مردم بیچاره مارا به جرم تخلف از  سنت رسول الله دره و  شلاق زدند ، دیدم که آی اس آی   سازمان مخوف و تبهکار  جاسوسی پاکستان ، آدمک معیوب و یک چشمه بی سواد را به عنوان رهبر طالبان وامیر اما رت اسلامی افغانستان ، وارد میدان کرد، و با آن سهولت و آ سانی د راجتماع  یکهزار نفری از ملاها در قندهار  ، ابای امارت اسلامی را برتنش  کردند ، و برکرسی امارت اسلامی افغانستان منصوبش نمودند و هیچ صدائی هم بلند نشد که این معیوب معذور  یک چشم بی سواد صلاحیت علمی و صلاحیت  رهبریی  از  یک جنبش ویک حزب   رانداردو خدای رحما هم درطول تاریخ هیچ نبی و رسول کور و بی هیکلی را به رسالت وزعامت یک امت نگماشته است ، گرچه جنبش و حزبی درکارنبود،  یک هزار تن از مرد مان بی هویت  محتاج و گد ا بی پدر ومادر منزوی  توهین شده بنام علما دینی  که بختشان یاری کردو آی اس آی پاکستان  به سراغ شان شتافتو حیثیت انسانی برای شان قایل گردید.اینها جمع کرده  شدند ، تا برای یک گروه ملیشائی اجیر بی  هویت بنام طالبان امیر تعین کنند که کردند و چه خوب هم کردند  ..

     دیدم که در دوران امارت اسلامی طالبان ،مرد عرب تبارثروت مند،  بنام اسامه بن لادن از خانواده های قارونی عربستان که دردوران جهاد و اشغال افغانستان توسط  شوری ، وارد میهن ما شده بود ، یکباره به عنوان  رهبر حرکت القاعده مطرح گردید و فریاد جهاد علیه آمریکا و آزادی بلاد اسلامی از سیطره آمریکارا سرداد ، اسامه با خاطر آرام در و لایت قندهار سکنی گزید و خانواده اش را هم به قندهار منتقل کرد  و به فعالیت های سیاسی و نظامی که بیشتر تعلیمات نظامی برای جوانان عرب و برگشت انان به کشورهای عربی بود ، آغاز بکار نمود ، حضور اسامه در قندهار و حمایت های همه جانبه وی بخصوص حمایت های مالی وی از طالبان  رابط دوستانه ملاعمر و اسامه رابه رابط خویشاوندی و دامادی ارتقا بخشید  تا جا ئیکه  ملاعمر دختر بزرگ اسامه را  به نکا ح خویش  د رآورد.

دیدم که امارت اسلامی طالبان چطور قدرت را بدست گرفت و جناب ملاعمر به عنوان رهبر و امیر امارت اسلامی  در قندهار سکنی گزید  و هزگز مقابل دوربین های فلم برداری عکاسی حاضر نشد و عکس گرفتن و ظاهر شدن در تلویزون را عمل حرام و خلاف شرع  معرفی کرد و داغ دیدن خودرادر دل  مرد افغانستان هم چنان باقی گذاشت ، دیدم که طالبان  کرام چطوربا جبر و اکراه  بر دم نماز خواندند  و چطور تلویزون ها را برشاخها ی درختان  به عنوان مجازات لوازم خلاف شرع ،اعدم  وآویزان نموند  وکسانی را که موسیقی می شنیدند  به شلاق و دره  به عنوان مجازات  اسلامی محکوم نمودند   دیدم که طالبان کرام چطور  دروازه های مدارس را بستند و دختران را خانه نشین کردند   کتابخانه ها را آتش زدند  و به عنوان  تطبیق سنت.. رسو ل الله  و طهارت و پاکی  مردان را بازرسی بدنی کردند تا آنجا که موهای زیر ناف مردان بالغ را در کو چه و بازار شهر کابل و سائر شهرها ،مورد بازرسی قرار دادند و این توهینی بو که پنجابی های پاکستان از طریق این گروهک جاهل وبی هویت در حق مرد ما روا داشتند.

 دیدم  ، مسعود را ،همان احمد شاه مسعود مشهور ،  از قمندانان معروف مجاهدین، مستقر دردره پنجشیر ، در دوران اشغال روسها، و جهاد مردم افغانستان ،  کسیکه تا آخرین لحظ برای  آی اس آی  سازمان اطلاعاتی پاکستان تسلیم نشد و درمقابل حکومت طالبان ایستاد و به عنوان رهبر قدرت مند، ضد طالب ، مانع پیشروی طالبان در ولایات شمالی افغانستان و دره پنجشیر گردید و برای مردمان  غیر طالبی چهره انقلابی وبصورت  قهرمان  در امد و مورد احترام اقشار مختلف جامعه قرارگرفت ، سرانجام با نقشه دقیق و برنامه ریزی شده  تو سط  سازمان القاعده ومتحدین طالب وهدایت  سازمان های اطلاعاتی دیگر .بخصوص آی اس آی ...... ترور و به شهادت رسید  و دو روز  بعد از شهادت وی،

    دیدم که چطور برج های دوقولوی نیویارک ( مرکزتجارت جهانی آمریکا ) مو رد اصابت  هواپیماهای مسافربری قرار گرفت و برزمین فرو ریخت و رئیس جمهور ی ایالات متحده آمریکا جو رج بو ش( پسر)   آن را  آغازتکرار جنگ های صلیبی قلمداد کرد و سازمان القاعده را مسئول آن عملیات دانست و قو ل اتقام گیری و دستگیری مسئو لین آ ن عملیات را به مردم آمریکا داد .

    دیدم که نیرو های ایالات متحده آمریکا به بهانه تعقیب و دستگیری اسامه بن لادن چطور وارد افغانستان شدند  و از هوا و زمین به کو بیدن مراکز طالبان پرداختند و امارت اسلامی طالبان ، با همان سرعتی که قدرت را در افغانستان بدست گرفته بودند ، از اریکه قدرت برزمین افتادند وبدون مقاومت  فراررا بر قرار ترجیج دادند و و در کم از چند روز، آن لشکربی سروپا به سرزمین اصلی شان همان پاکستان فرار نمودند ،و هزاران تن از جنگجویان طالبی و القاعده عرب تبار ساده لوح ، گو سفند وار کشته شدند جوانان عربی که باورکرده بودند حکومت اسلامی  در قرن بیست ویکم توسط طالبان دراین خط ازکره زمین، برپا میشود ،همه آن بیچاره ها  زندگی این دنیارا بدرود گفتند !!

  دیدم که اسامه بن لادن از  توره بوره ننگرهار(  پایگاه تسخیر ناپذیر ) که تو سط مهند سین عربتبار المانی ،طراحی و ساخته شده بود ، چطور جان به سلامت برد ،و آی اس آی با خرچ صدها هزار دالربین قمندانان دست پرورده خودش وی را  به وزیرستان منتقل کرد .

دیدم که عساکر و نیروهای مهاجم امریکائی در افغانستان ، چطور مو رد استقبال مردم عوام ، بخصوص کسانیکه زجر حکومت طالبی را در سینه داشتند ، قرار گرفتند . دیدم که رهبر ی بخش عظیم از مجاهدین مر بوط به حمعیت اسلامی برهان الدین ربانی و شو رای نظار احمد شاه مسعود ، با خوشباوری و ساده نگری فریب و عده های آمیریکائی را خوردند وبدون دغدغه خاطر، داشته و نداشته های خودر ا در طبق اخلاص  برای آمریکائی تقدیم کردند .

     دیدم که چطور آمریکائی ها به بهانه واهی و بی اساس بر کشور عراق حمله کردند و ده ها هزارتن ازمردم بیگناه و نیروهای ارتش صدام را قتل عام کردند ، دیدم که حزب بعث حاکم برعراق چطور سقوط کرد، و سرانش خود را تسلیم آمریکائیها کردند ، دیدم که صدام حسین رئیس جمهورعراق در غاری پنهان شد و لی بعد از مدی بدست نیروهای آمریکای افتاد و با چه ذ لتی خودش را تسلیم کرد ، دیدم که اورا چگونه محاکمه کردند  و به اعدام محکومش نمو دند و هیچ  یک از رهیران و روئسای کشورهای عربی هم با اعدام او اعتراض نکردند ، دیدم، آن صبگاهی را که او را به زیر دار بردند ، وتناب داررا به گردنش انداختند وبعد از چند ساعتی هم جسدش را به اقاربش تحویل  دادند  و با چه بی تفاوتی وبی اهمیتی  هم در زاد گاهش ، تکریت وی را به خاک سپردند ..... من و قتی سرنوشت اورا چنان میدیدم ،بیادم می آمد آن تکبر و غروی که بیچاره در دوران حاکمیتش برملت عراق ،داشت ، یادم می آمد آنروزیکه فرمان حمله بر ایران را صادر کرد و قرارداد الجزایر را ( قرارداد صلح بین ایران و عراق در زمان حکومت شاه ) مقابل دوربین تلویزون های داخلی و خارجی پاره کرد ، و و عده تصرف استان اهواز بزرگترین استان نفت خیز ایران  را در چهل هشت ساعت آینده داد،

   یادم می امد که آن دیوانه قدرت ،علیه مردم بیچاره کرد، در شهر حلبچه سلاح های شیمائی ، بکار برد و پنچ هزار تن از مردم بی دفاع  کرد، سنی مذهب خودش را کشته و مجروح گردانید، یادم می آ مد از روزیکه ، اجسادبر زمین افتاه  ، کودکان  کرد را که در مدارس شهر شان در اثر حمله  سلاح های گاز شیمائی جان باخته بودند و اجساد خشکیده معلیمن را که تبا شیر (گچ) و سط انگشتان شان  قرارداشت ، د رکنا ر تخته درس  ، استاده جان باخته بودند ...یادم می آمد از سکوت مرگ باز جوامع بین المللی و حقوق انسان و از کشورهای عربی ، بخصوص سرزمین خادم الحرمین الشریفین  را که گهگاه به غلط خودرا مدافع سنی مذهبان مسلمان قلمداد میکند ، که لب نکشودند و باکور چشمی وسیاه دلی از کنار آ ن فاجعه گذشتند ،

 دیدم ، که ملتی بنام فلسطین باگذشت سالیان دراز بیشتر از عمر من  هنوز در قید اشغالگران صهیونست اند، وا ز آزادی و دیموکراسی برای آنان خبری نیست ، هنوز خانه وکاشانه آنان مورد حملات هو اپیماهای بمب افگن اف شانزه امریکائی قرار میگرد  وباز هم آب از آب تکان نمیخورد وسران کشورهای جهان بخصوص اعراب  هم چنان با ذلت وخاری در سکوت بسر میبرند ، و عکس العملی از خود نشان نمیدهند ، هنوز بعد از گذشت هفتادسال از تطبیق قطعنامه سازمان ملل که مو جودیت دو کشور فلسطین و اسرائیل را برسمیت می شناسد ، خبری نیست .

         دیدم ه که  یهودیان صهیونست به مانند موشهای صحرائی ، بنای عمارت مسجد اقصی را نقب میزندند که با نقب هر تو نل، درزیر بنای مسجد ،احتمال   فرو ریختن عمارت مسجد ،در یک تکان و یا هم زلزله نسبتا قوی  بیشتر وبیشتر میشود، و مسئولین مسجد اقصی این خطررا برا ی مسلمانان و سازمان های مدافع حقوقی ، فرهنگی از جمله یونسکو ، بارها باکرات  گو ش زد نموده اند  ولی هیچ منبع سیاسی و فرهنگی در جهان  نبوده و نیست که مانع کا ر صیهونست های غاصب شود و باز هم سران فاسد کشورهای عربی مصرو ف مسابقات اسپ دوانی  و باده نوشی بادختران آبی چشم در  کنار سوا حل اروپا هستند  .

          بیاد داردم خبر باور نکردنی راکه صبح روز اشغال کویت ،از منابع خبری مهم ، پخش گردید، که درآن شب یکی ازوزرای برحال و مهم دولت عربستان سعودی بنامزکی یمانی  مبلغ بیش از بیست ویک ملیون دالر آمریکائی را، در یکی از قمار خانه ها ی فرانسه، باخت و علت آ ن باخت قابل توجه را شنیدن خبر غم انگیز ( اشغال کویت تو سط صدام حسین ) قلمداد کرد...... آری باخت یک شهزاده در  یک شب!!  ، در حالیکه آمار رسمی شهزادگان سعودی، که از امتیاز شهزادگی برخوردار میباشند بیشتراز  ده هزارنفر  است که  توجه به این آمار و ارقام بیان گر حال و احوال مسلمانان در عصر کنونی میباشد ...

      می بینم این روز هارا که قیمت نفت در بازارجهانی روند سعودی دارد و درآمد نقد عربستان سعودی  از بابت  تو لید نفت   در 24 ساعت بالغ بر یکهزار ملیون دارد میشود و لی بیش از یک  ونیم ملیون انسان مسلمان سنی مذهب ، در محاصره  اسرائیل  در غزه فلسطین برای دوسال تمام در قحطی و گرسنگی و فقر کامل بسر میبرند ،  که همه دروازها  تو سط اسرائیل ها بروی شان بسته گردیده است  ولی از اخوت وبرادری وحتی عرق عربیت دیگر خبری نسیت و صدای آن گرسنگان فلسطینی را نه خادم الحرمین و نه هم فاسق الا فسقین .. کسی نمی شنود....واز  این دیدنی ها  زیا ددیدم  ، من خودم جرئت نوشتن را نداشتم و لی اصرار دوستان مراباعث شد  که جرئت کنم ، زیرا من نه استادم ونه هم داکتر ونه هم  اهل فضل و دانش ،  بیچاره آدمی کم سواد،که فقط  افتخار بودن با کاروان نارسیده به مقصدرا داشتم و بس  محبت دوستا ن جرئتم داد تا قلم گیرم  و بنویسم آ ن مطالبی راکه به چشم خود دیده ام و یاهم به گوش خودم شنیده ام ، گفتم بنویسم  شاید برای دیگران برای کسانیکه بعد ازمن  می آیند، بدر شان بخورد و   خواندن این خاطرات مفید تمام شودبرای کسانیکه میخواهند برای اصلاح این ملت گامی بردارند و اشتباهاتی که ما کردیم ، آنها تکرار نکنند  ../.و السلام   

 .

    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 22:52  توسط مولوی زاده  | 

مطالب قدیمی‌تر